X
تبلیغات
ابدیت - نگرانی ها و ترس ها

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ (مشت نمونه خروار)

بدون شرح

"چندی قبل در دو مقاله‌ی جداگانه نسبت به نصب عکس برخی دانشمندان فاسد از جمله شرودینگر و دانشمندان ملحدی چون استیون هاوکینگ در محیط دانشکده اعتراض کردیم"

"مثلاً چرا تصویر فردی چون شرودینگر که حتی به خاطر فساد اخلاقی از یک دانشگاه غربی اخراج می‌شود، در محیط دانشکده‌ی ما باید نصب شود! یا چرا باید تصویر فردی چون هاوکینگ که صراحتاً وجود خدا را انکار می‌کند، در معرض دید بچه مسلمان‌ها باشد!"

"برخی اساتید دانشکده اصرار خاصی دارند که هرگز در ابتدای صحبت خود نام خدا را نبرند!

...

 

اخیرا وبلاگ هایی به صورت مسلسل وار شروع به فحاشی به اساتید فیزیک یکی از دانشگاه های تهران کرده اند. از آنجا که من این دوستان ناشناس را دارای قدرت می دانم و البته دارای اختیارات، حتی جسارت نمی کنم که از بیشتر از ۱۵ هزار کیلومتر آن سو تر هم ارجاعی بدانها دهم.

سالها پیش در نوشته ای  ( و یا این نوشته) با ذکر اسم و مشخصات خودم، اعتراضی متمدنانه و با در نظر گرفتن ادب مفروض به هر آنچه گذشته بود کردم. دوستی همان زمان گفت که عدو شود سبب خیر. از آن روزگار زمان بسیاری گذشته است و خاطره آن نه تنها مرا آزار نمی دهد، که این بزرگان و دوستان ندانسته خدمت زیادی به این بنده حقیر کردند که تازه و به صورت اندک اندک محسنات آن در حال بروز است. اما سخنی کوتاه با آن دوستان طبقه پنجم آن دانشگاه در تهران دارم.

دوستان عزیز، زمانی که مرا کنار گذاشتید، بدیهی بود که ظرفیت دانشگاه را که نمی توان خالی گذارد. بالاخره باید یک سری دیگر بیایند و صندلی ها را پر کنند. من درست است که عنصر نامطلوبی بودم. می توانستم مثلا چند چمله به دانشجویان بگویم که هندسه ناجابجایی را فلان شخصیت کشف نکرده است و از قبل توسط یک فرانسوی دیگر کشف شده بود. فلان دانشمند جوان ما، فرد درخشانی است و مثلا آقای فلانی تو در نظریه ... آدم متوسطی هستی که اگر درس فردا را نخوانی، فردا در پای تابلوی درسی دچار مشکل خواهی شد. و یا شما به تنهایی ذره هیگز را کشف نکردید. تقریبا تمام دانشگاه های دنیا در این باب کاری کرده اند و اتفاقا طول بیانیه آنها هم دو پاراگراف از بیانیه شما کوتاه تر است. تازه اینها هم چاره داشت. من اینها را اگر جسارت بازی با آینده را داشتم در نهان می گفتم و شما هم در نهان به گوش من می زدید و خلاصه دو سال بعد هم مرا در آزمون جامع دکتری رد می کردید. اگر هم قرار بود از طریق کار کردن با دکتر ... به فلان محقق دیگر که خیلی خوشایند شما نیست متصل می شدم، به دلیل مرتکب شدن آنی دو منکر می توانستید در دم عذر مرا بخواهید. اما سود بودن من در آنجا چه بود؟

این بنده حقیر فرد مستقلی بود که استقلال خود را از گره زدن خود با قدرت حقیقی و یا مجازی بدست نیاورده بود. اگر نگاهی مطیع و رفتاری تملق وار نداشت، قصد دریدن و به لجن کشیدن هم نداشت. او مستقل بود و دوست داشت پیشرفت خود را در آینده از راه استقلال بدست آورد. اگر هم موفق نمی شد بدین نتیجه می رسد که برای وادی علم ساخته نشده است و راه را اشتباه آمده است و دست بدامان زور و قدرت عریان نمی شد.

من مخالفی شناسنامه دار بودم که در دعوا پایبند به اصول و پرستیژ هایی می بودم و در دعوی در هر عضو بدن شما لگد نمی کوبیدم. اسم من معلوم بود، دامنه افکار من مشخص بود و می دانستید کجا می نویسم و اسم و امضای من رو هم می شناختید. از خوبی قضیه، قدرت و ارتباطی هم نداشتم که عدم واکنش شما باعث گستاخ تر شدن من شود. موی دماغی بودم که با یک موچین بسیار کوچک قابل چیدن بودم. تیپ و قیافه و رفتارهای ظاهری من هم بسیار به شما شبیه تر بود تا دوستان ناشناس جدید. اما شما چه کردید؟

ا من رو رد کردید و روزگار افرادی بدتر از من رو بر شما مسلط کرد. اسم و رسم ندارند و هر روز مجبورید تخیل کنید که این من نوعی که مطالب رو بر علیه شما می نویسد کیست؟ در کلاس درس آرامش و آسایش ندارید. و یا نمی دانید باید با او و یا آنها چگونه برخورد کنید؟ اگر فرضا او را شناسایی هم کردید، آیا حاضرید ریسک کنید و با او برخورد کنید یا نه؟ آیا می توانید بر فرض اینکه او بزرگتر خود را آورد دانشگاه با او طرف شوید یا نه؟ و قس علی هذا؟ نباید هم منکر شد این دانشجویان اخیرا قدرت بسیار زیادی بدست آورده اند و به نوعی می توانند اوتوریته شماها را در آنی بشکنند. دوستی برای خود باقی نگذاشته اید که بتواند حداقل از شما دفاع کند. دوستی که منتقد شما باشد و دفاع او از شما، حمل بر عشق بر شما و منافع مادی آن منتقد نوعی نباشد.

شاید هم از این ناراحت باشید او به قسمتهایی از شخصیت شما می تازد که تازه دیگران فکر می کنند احتملا تنها نقطه قوت شما همان هاست.

شما بهترین و مطیع ترین منتقد خود را از دست دادید و گرگهایی را بر خود مسلط کردید که قادر به هر کاری هستند. زمانی نوشته بودم که در سرزمین ما قدرت طبیعت را نباید به شوخی گرفت.

این روزگار امروز شماست. امیدوارم که این نوشته عبرتی باشد برای آینده. در گوش ضعیفی نزنید تا از حقیری سیلی محکم نخورید.

قاعده مسلط بر این است که انسان در بعضی از سرزمین ها توسط بهتر از خودش حذف نمی شود. توسط حقیرتر از خودش حذف می شود. و یا این حقیر است که عزت بهتر ازخودش را نابود می کند. تردید نداشته باشید سقف که قرار باشد فرو ریزد، همه سقوط می کنند.

زمانی که شما در گوش من نواختید تصور نکردم که یک چاله میدانی بر من سیلی زده است. اما این سیلی های امروز و فردایی که به شما نواخته می شود، سیلی های یک گروه فرهیخته نیست.

بهتر است در شیوه آزمون و گزینش خود در آن دانشگاه تجدید نظر کنید و اجازه دهید، دوستانی منتقد وارد دانشگاه شما شوند تا در روز مبادا آنها بتوانند به واسطه منتقد بودن بر شما، به نفع شما فضا را آرام کنند.

با رفتارها و شیوه های شما، اینها در حال تکثیر شدن هستند. تا دیر نشده پای فیزیکدانان و محققان منتقد خود را که در مخالفت با شما قائل به پرستیژ ها و پرنسیپ های خاص هستند به عرصه باز کنید، تا مقداری توانسته باشید از فشار بر خود بکاهید. وگرنه خیلی دیر خواهد شد.

 این را هم بدانید این تفکر وقتی قادر باشد به گوش آینشتاین و هایزنبرگ سیلی بزند، شما جای خود دارید. خواندن فصولی از کتاب جزء و کل هایزنبرگ را، به خصوص قسمتهایی که با سیاست در آمیخته است را به شما توصیه می کنم.

دوستانه از شما تقاضا دارم که برای حفظ کرسی خودتان در آن دانشگاه، خود را اصلاح کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 2:25  توسط ابدیّت  | 

یک نگرانی

مطلبی که قصد دارم در باب آن بنویسم، مطلبی است که مدتها ذهنم را درگیر خود کرده است. حداقل در این سه سال اخیر زندگی که از نظر اجتماعی مسئولیت کمتری داشتم، بارها و بارها آن را احساس کرده ام اما خوب شاید به دلیل کوتاهی مجال آن نبود که در آن مورد بنویسم. بگذارید این گونه شروع کنم.

جامعه ما درگیر مسائل جدی است. بخشی از این مشکلات مشکلات کلانی است که ناشی از تصمیمات و روندهایی است که اندیشیدن راه حلی برای  آنها از عهده شهروندان خارج است. مثلا مردم عادی و حتی طبقه دانشگاهی این توان را ندارند تا برای اقتصاد نسخه ای کاربردی و کارامد بپیچند، طرحی دراندازند و یا با استدلال علمی بیان کنند که فلان تصمیم چه از نظر تئوریک و چه از نظر مقایسه های تاریخی ثابت شده است که اشتباه است و عوارض غیر قابل کنترلی را به بار می آورد. اینگونه مشکلات که بسیار جدی هستند و آینده یک یا چند نسل و حتی کشوری را می توانند تحت الشعاع قرار دهند، عموما از دایره قدرت و کنترل مردم و طبقه متوسط خارج هستند. من قصد ندارم بیشتر در باب این مسائل بنویسم، ولی تمام ما اینها را با عمق وجود درک کرده ایم. بگذارید نمره ای به این امور از جهت دایره وسعت بدهیم. بگذارید فرض کنیم حدود ۵۰درصد مشلات ما در همین حد هستند. قبول دارم این درصد بسیار بالاست و بسیار خطرناک است. خطری که این روزها یواش یواش عده زیادی را نگران خود کرده است. و البته عواقب جبران ناپذیری که برای آینده کشور و نسلهای متوالی آن خواهد داشت.

اما بیاییم یکبار مابقی مشکلات جامعه خودمان را هم نگاه کنیم. نوع برخورد شهروندان با یکدیگر، ادبیات رایج بین شهروندان، طرز رانندگی شهروندان، میل به تقلب، کمکاری، دروغ گویی، فرار از مسئولیت و پاسخگویی، عقب انداختن مسئولیت ها و در دقیقه ۹۰ دنبال راهکار بودن، بدگمانی، حسادت های آتشین، پشت پا زدن ها، قضاوت های سطحی و عجولانه، میل به جعل و دور زدن قانون، نیاز به کنترل خارجی برای رعایت قوانین، عقل کل بودن و در باب تمام مسائل اطلاع داشت و هاکذا. اگر بخواهیم نمره ای هم به این امور بدهیم، آن هم درصدی حدود ۵۰ را از آن خود خواهد داشت. این هم درصدی بالاست و اتفاقا اگر بخواهم بعد روانی و مخرب این قسمت را در نظر بگیریم از نوع اول بدتر و فرسایشی تر است. این عاملی است که انسجام یک جامعه و اخلاق آن را هدف می گیرد و از یک جامعه به حای کلی به هم پیوسته، دسته ای جزایر تنها و متروکه را می سازد. (شما می توانید فردی را در اتاقش زندانی کنی، به او غذا ندهی، او را بزنی و چراغ ها را خاموش کنی، مجموعه اینها بیشتر جسم او را آزار می دهد و شاید هم مقداری روحیه او را به هم بریزد. اما اگر برای او صدای گوشخراش پخش کنی، امنیت او را مختل کنی، به جانش مار بیاندازی و نظایر اینها آن زمان امنیت روانی او را مختل کرده ای که می تواند او را به مرحله جنون برساند. )

از سالها قبل مثالی در ذهنم است و تا به امروز این مثال هر روزه خودنمایی می کند. فرض کنید یک راننده تاکسی ماشینی فرسوده دارد، موتور ماشین در آستانه سوختن است و این عامل می تواند زندگی شغلی این راننده تاکسی را به قهقرا ببرد. حال فرض کنید این راننده تاکسی که چنین مشکلی دارد این وسط بیاید معتاد به تریاک هم شود، صاحب چند بچه شود، شرارت هم کند و مجبور شود از خانه فراری باشد. بدیهی که ضعف و فرسودگی اتوموبیل او خارج از اختیار و کنترل اوست، اما اعتیاد به تریاک، تولید فرزند، شرارت و چاقو کشی و قتل هم خارج از کنترل اوست؟ (ممکن است بگویید اینها لازم و ملزوم هستند و با دیدی جامعه شناسانه بگویید که اینها به صورت غیر مستقیم تبعات فقر اقتصادی و کمبود آگاهی هستند، من کاملا قبول می کنم. اما سوال من این است آیا اینها لازم است؟ آیا تمام راننده های تاکسی که مشکل اقتصادی دارند، که امروز خیلی ها دارند معتا هستند؟ ۱۰ سر عائله دارند؟ به دلیل شرارت تحت پیگرد هستند؟)

این ها را گفتم تا شاید بتوانم شما را مجاب کنم خاصیتی در همه ماها هست که گویا بدین صورت خود را نشان می دهد که به محض اینکه مشکلی در زندگی ما پیش آید، لزوما می بایست خود را رها کنیم و به سبد باری که مجبور به حمل آن هستیم وزنه های دیگری را هم با دست خود اضافه کنیم.  به نظر من جامعه ما که اکنون جامعه ای دشوار از نظر زیستن و مفهوم استاندارهای زندگی است، همانند فضای نیمه آبادی است که توسط خود ساکنان آن، نیمه دیگرش به گند کشیده شده است. اگر موتور ماشین ما نیمسوز است، چرا من باید تریاکی شوم؟ چرا باید من راننده تاکسی که هشتم گروی نهم است، ۱۰ تا فرزند داشته باشم در حالی که دکتر و استاد دانشگاهش هم جرات ندارند همان یک فرزند را هم داشته باشند؟ چرا باید در خیابان با چاقو به جان فرد دیگری بیفتم و به اوضاع خراب خودم، قتل را هم اضافه کنم؟ این را هم بگویم که خاصیت در خود من هم هست و خود را به نوع و ظاهر مخصوص خود نشان می دهند. من هم زمانی عاشق شدم و جواب منفی شنیدم. اوضاع اجتماعی در آن سالها هم بسیار متلاطم بود و جوی هیجانی جریان داشت. جامعه مانند امروز سرگشته بود و به قولی در انتظار جرقه ای بود برای انفجار. امروز بارها و بارها از خودم می پرسم که گیرم فلانی را دوست داشتی، درس و مشق را چرا ول کردی؟ چرا سر جلسه امتحان نمی رفتی؟ چرا سیگاری شدی؟ که الان به چنان اعتیادی تبدیل شود که بسته سیگار که دم دستت نباشد احساس کنی در حال غرق شدن هستی؟

دسته دوم عللی که برشمردم در جامعه ما در تمام رده ها و سطوح و به شیوه های مختلفی در حال بروز است. تقریبا می توان گفت به صورت یک اپیدمی و فرهنگ درآمده است. در تمام سطوح و جنبه های فردی و اجتماعی رسوخ پیدا کرده است. من نمی توانم قبول کنم که این دو دسته متفاوت از مشکلات جامعه ما لازم و ملزوم هم هستند، آنگونه که مرغ و تخم مرغ لازم و ملزوم هم هستند. به خصوص از زمانی که نیم نگاهی به جنگ سرد کردم و تاریخ تک تک جوامع جنگ سردی را خواندم. لخ والسا، ایمره ناگی و واسلاو هاول ها نمی توانند در جوامعی ظهور کنند، که مردم مانند سگ و شغال به جان هم افتاده اند. نلسون ماندلا و گاندی و دزمون توتو محصول جامعه ای نیستند که مردم از صبح تا شب مشغول دریدن یکدیگر هستند. طلوع این شخصیتها مرهون برآیند افراد جامعه در جهت بهبود است. به بیان دیگر نسبت واسلاو هاول به جمهوری چک مانند شبان نیست به گله.

بگذارید چند مثال بزنم تا ببینیم تا چه اندازه لایه لایه جامعه درگیر این خصوصیات و مسائل است.

یک خانم جا افتاده از مناطق محروم شهر تهران، روزگاری به کلاس خیاطی رفته است. بعد از آنکه مدرک خیاطی معتبر وزارت کار را دریافت کرده است. مدتی برای دیگران و موسسات دیگر خیاطی کرده است. به ازای هر برش، مبلغ دو هزار تومان را دریافت کرده است. فرض کنید مانتویی که قرار است به رقم ۵۰ هزار تومان فروخته شود. خلاصه این خانم، روزی به ستوه آمده و رفته به صورت غیر قانونی برای خود مزونی در همان پایین شهر تهیه دیده است که از دید شهرداری مخفی است. هم اکنون او هم شاگردی دارد از پائین شهر تهران که به او در ازای هر برش لباس مبلغ دو هزار تومان پرداخت می کند. به بیان ساده تر چرا فردی که زمانی دیگران از او بیگاری کشیده اند، به رنج و بدبختی آن اشناست او هم باید بلافاصله زمانی که به دفتر و دستک ناقابل و درب و داغونی میرسد، او هم باید بی درنگ شاخ شود و به جان یکی دیگر عین خودش بیفتد؟

یک موسسه علمی را در نظر بگیرید.  دو عضو یک موسسه علمی که هر دو هم سن و سال و همدوره هستند، در سر مساله ای اختلاف پیدا می کنند. فرض کنید یکی بر علیه دیگری به صورت ایما و اشاره ادعایی طرح میکند. یا درست است و یا اشتباه است. شواهدی هست و شواهدی هم می تواند بدست آید و هاکذا. بعد فردی که از نسل دیگری است. چهار دهه از این دو نفر دیگر بزرگ تر است و علی الاصول فرض بر این است که مثلا این دو باید نزد او به داوری روند و ازو و یا فردی همانند او طلب دادرسی کنند، به بهانه آموزش اخلاق و اصول و پرنسیپ های علمی می آید در باب مطلبی که تازه در پرده و ایما و اشاره نقل شده بود و شاید فرد ثالث می بایست پای صحبت ها می نشست و رمزها می شکافت تا بفهمد موضوع چه بوده، با اسم و رسم مطلب می نویسد که باید علم و جامعه علمی را نجات داد. می گویند همیشه حب علی از بغض معاویه ناشی نمی شود. این وسط فرصتی بدست می دهد تا خود او سنگ خود را با یکی از هم سن و سالهای خود باز کند. که بله، فلانی فاشیست است، نازی است، مثل هایدگر است و البته سواد هایدگر را ندارد و هزار حرف و حدیث دیگر. اما خود او غافل است که اگر جرم اولی همکاری با یک سیستم است، خود او هم درین جرم شریک است. بودجه زیر دستش است. رئیس یک مرکز علمی شناسنامه دار رسمی و یک پروژه به اصطلاح علمی- ملی است. خود او هم از دایره ای از فیلتر ها عبور کرده است که لزوما عبور دیگران از آن فیلتر ها به آن سادگی ها هم نیست. پس اگر اولی فاشیست است دومی هم به همان دلایلی که برای زدن همکارش ردیف می کند، می تواند فاشیست باشد. تازه دومی هم بسیار مایل می بود در جامعه ای وزیر و وکیل شود، که امثال آریان پورها خانه نشین بودند و از مرض دق می مردند.  منتها فرقی هم هست. حداقل شاگردها و زیر دستی های اولی معتقدند، اولی برای دیگران وقت می گذارد و اگر مطالب درسی او خیلی مد روز نیست، حداقل سرکلاس که می رود حاضر و مسلط و بدون کاغذ و مداد می رود. بعد بخش نظرات را باز می گذارد تا هر مطلبی نوشته شود. که بله فلان محققی که بهمان ادعا را به درست و یا غلط کرده است، از لحاظ هیبت به چه صورتی است، همسرش را دوست دارد یا ندارد، همسرش او را دوست دارد یا ندارد، اصلا هیچ چیز بارش نیست، فلان درس را چون بلد نبوده ارائه نکرده است، چرا فلان ترم اندیس دوم درسی را تدریس کرده است یا نکرده است. بعد هم تمام نظرات را پاک می کند و سپس تمام مطالب را حذف می کند؟ آیا این شیوه نقد است؟ شیوه درس آموختن به جوانهاست؟ آیا مثلا با نوشتن چنین مطلبی همه چیز نجات پیدا کرد؟ و چون رفع بلا شد و همه چیز اصلاح شد، دیگر لازم نبود آن نوشته باقی بماند؟ بعد هم طرف فحش و ناسزا را به فردی دیگر داده است که از هم سن و سالهای اوست، حتی شهامت ندارد که این متن باقی بماند. ادعا هم می کند که نظرات دیگران باید اسم و رسم داشته باشد. چرا باید داشته باشد؟ خود شما در سیستم فعلی حاضری با اسم رسم در باب بعضی مسائل نظر دهی، تا دانشجو هم بیاید و آینده خود، دریافت نمره خوب، قبولی در آزمون جامع دکتری و گرفتن توصیه نامه را قربانی کند تا مثلا بخواهد بگوید روش شما اشتباه است.

این دو مثال نشان می دهد شما در سرزمین ما از فرد عامی و زحمتکش را که در نظر بگیری که اقل استدلال و صغری و کبری نیست تا فرد دانشگاهی، همه در خلق و خو و روشها تا حد زیادی همانند هستند. ما این خلق و خو را در سفر به ممالک دیگر هم با خود می بریم. همانند ژنی که می تواند در محیط جدید جهش کند و به شکلی جدید درآید و رفتاری جدید بر همان پایه قبلی داشته باشد. (حتما دیده اید افرادی که فارسی را با لهجه آمریکایی و زبان انگلسی آمریکایی را با لهجه فارسی صحبت می کنند.)

در سرزمین ما، هستند افرادی که با ازخودگذشتگی زیاد مسئولیت خود را انجام می دهند. دقیقا شبهایی که افسوس می خورم و دلم از اعماق وجود برای سرزمینم می سوزد این افراد جلوی چشمم می آیند. که به عنوان مشت نمونه خروار، در شعبه انستیتو پاستور نزدیک به میدان تجریش، خانم دکتر جوانی است که با لبخند و آرزوی موفقیت برای جوانانی که قصد خروج از ایران را دارند، واکسن باکتریال ممنژیت را تزریق می کند و درگوش آنها می گوید، اگر از هر کسی بدت می آید، سرزمینت را دوست بدار. شما برید، درس بخوانید ما همه چیز را درست می کنیم و شما برگردید و خدمت کنید. آدم لحظه ای خلق و خویش عوض می شود. احساس می کند که در سرزمین طاعون زده خود، افرادی هستند که هنوز طاعون ندارند و همانند آن پزشک داستان طاعون کامو، قصد مداوای شهر را دارند. اما چه فایده، در همین تفکرات و اوضاع و احوال هستی، که وقتی بیرون می آیی، مجبوری سر جای پارکینک با یک دختر جواللق قرتی دعوا کنی، که برای خرید یک کفش ورزشی با مارک قلابی، به زور توی جای پارک تو می رود و با لبخندی که کراهت صورت پر از آرایش و بزکش را کریه تر می کند که ما زرنگ تر بودیم، جای پارک می خواهی تو هم باید زرنگ باشی. اینجاست که همانند لحظه ای قرار است اثر داروی مسکن آهسته آهسته محو شود، دیگر تصویری از آن دکتر در ذهنت نمی ماند. تصویر چهره یک خانم دکتر رنجدیده جوان، که به جای اینکه حسرت بخورد و یا حسادت کند و مثلا باید سوزن را محکم تر به تو فرو کند، لبخند می زند و در گوش تو می گوید سرزمینت را دوست بدار، محو می شود و چهره دریده و کریه یک عروسک دست دوم شبه باربی که با پلاستیک های آب شده بطری های پلاستیکی ته سطل زباله، فرآوری شده جلوی چشمانت قرار می گیرد که باید زرنگ باشی.

من در تمام عمرم چنین رفتاری نداشتم. اما در آن لحظه پاسپورتم را از جیبم در آوردم و گفتم من خیلی از تو زرنگ ترم. هفته آینده پرواز دارم. شاید دیگر برنگردم. تو بمان تا ..... به سان مثل معروف جلوی هر آنکس که گ... می دهد باید ر... فقط برای یکبار در عمرم، بعد از ۳۴ سال بدبختی و توی سرخوردن حرف دلم را زده باشم. اگر نمی توانم به استاد خودم، به رئیس دانشگاه و هرکسی که قدرتی دارد و هر روز حق من و عده زیادی از امثال من را می خورد، حرف ته دلم را بزنم حداقل می توانم به فرد حقیری که او هم می خواهد حق مرا بخورد از ته دلم بگویم که زرنگی، توی صف زدن و حق دیگران را خوردن نیست.

به نظر من وقتی در شهری مردم تصمیم بگیرند به جای استفاده از دستشویی عمومی در کنار خیابان، خود را سبک کنند دیگر نمیتوان مسئولیت را به گردن کمکاری شهرداری انداخت. که شهر را تمیز نمی کند. وقتی تمام مردم یک شهر تصمیم بگیرند درب دستشویی عمومی را قفل کنند، طبیعی است که شهردار و کارمند شهرداری هم از این قاعده مستثنی نیستند.

همین است حکایت ما.۵۰ درصد زندگی از دست ما خارج است. اما عمیقا اصرار داریم ۵۰ درصد دیگر را هم با دست خودمان به خرابی بکشیم. ما ملتی صد درصدی هستیم. یا همه چیز را می خواهیم و یا هیچ چیز را. در مین یقینی هست که به فرض تغییر شکل ۵۰ درصدی دیگر قضیه این روحیات به سادگی تغییر نمی کنند. بی چاک دهن بودن آنجایی که تبدیل به یک فرهنگ شود، هرزگی فکری زمانی که تبدیل شود به یک فرهنگ، میل به آسیب زدن به دیگران زمانی که تبدیل شود به یک عادت، درمانش به سان درمانهای سیاسی و مدنی نیست.

اگر می خواهیم روزی زیبایی با تمام محاسنش به سرزمین ما بازگردد، ما باید به سان یک صاحب خانه که قرار است پذیرای بهترین مهمانها باشد، سفره آرایی کنیم. وگرنه لباسی را عوض کرده ایم و ظاهری را بهتر و یا بدتر کرده ایم. وگرنه در کنه قضیه که روی می بینی حکایت ما همان حکایت معروف است. ظاهرها عوض می شوند، اما دریغا از ذره ای تغییر باطنی.

پی نوشت: من یک مطلب را هم به صورت جدی عرض می کنم. در این ۶-۷ سالی که وبلاگ می نویسم، برای من بحث فحش ناموسی و توهین کاملا حل شده است. نه به تعریف دیگران اعتمادی دارم و خوشحالم می کند، که ما خبره زبان بازی هستیم به گونه ای که برای ترجمه تعارفات زبانی ما، زبانهای بیگانه کم می آورند و معادل ندارند و نه از فحش ها ناراحت می شوم و ذره ای در روند روزمره زندگی من اثری می گذارد. سال اول واقعا ناراحت می شدم و بحث می کردم. اما بعد از ۷ سال و بالاتر رفتن سن، دیگر برایم این چیزها اصلا مهم نیستند. این بدان معنی نیست که حقیر، فردی فروتن و یا برجسته است و یا جواب ابلهان خاموشی است. این بدان علت است که امید دارم این نوشته ها برای بعضی از افراد باعث کمک و استفاده باشد. ابدا حاضر نیستم با فردی که مانند من نیست بحث کنم و یا بخواهم او را تغییر دهم.

ایم وبلاگ و نظرات آن منتقدان زیادی در بین شما دارد. عده زیادی افراد برجسته و دانشمند هستند که در خیلی از موارد با نویسنده این مطالب همدل و همفکر نیستند. بنده بسیار برای این مخاطبان احترام قائل هستم و بارها و بارها با هم بحث کردیم و در ذیل خیلی از نوشته ها این بحثها موجود است. (اینجا برای نمونه، دکتر جهرمی یک فرد دانشمند، سختی کشیده و انسان بزرگواری است). در باب مساله ای با من اختلاف نظر دارد. هر کدام ادله ای داریم و بحثی در می گیرد و خیلی ها می توانند شرکت کنند تا من هم از دوستان عزیز درس بیاموزم و هم از دکتر جهرمی عزیزم. اما به غیر از این، هر فردی که نوشته ای را می خواند نظری دهد، اظهار تاسف کند که برای حقیر متاسف است یا من مطلبی را می دانم و یا نمی دانم، بیمارم، از خود راضی هستم و هاکذا، نه برایم باعث ناراحتی است و نه باعث می شود دست از نوشتن بردارم و یا خسته شوم.

از خوانندگان عزیزم، که بعد از نزدیک به ده سال در حدود ۱۰۰ نفر در روز هستم؛ استدعا دارم وارد بحث نشوند. بگذارید افراد بدین درک برسند تا بفهمند کجا جایشان است و کجا جایشان نیست. گاهی وقتی بهرام شاکرین یک لا قبای زیر صفر لباسی را از فردی امانت می گیرد، بدون دانستن رقص وارد یک سالن تانگو می شود، کافی است دیگران فقط او را نگاه کنند تا بداند از کوپن خود بیشتر خرید کرده است. تنها راه نجات ما سکوت و تحمل است. در میان ما همه فردی هست. چون سالهاست طبقات اجتماعی فرو ریخته اند و شما شاهد هستید هر فردی، اشتراکات ظاهری زیاد با طبقات دیگر دارد در گذشته دارد. خیلی ها درس خوانده اند، مدرک دارند، در داخل و یا خارج هستند. بیایید با سکوتمان به دیگران بفهمانیم او کجای کار است. که زمانی یک آهنگساز برجسته در یک مصاحبه گفته بود:

"در زندگی می توان همه چیز را بدست آورد حتی می توان خیلی چیزها را جعل کرد. اما دو چیز را نه می توان آموخت و نه بدست آوردو نه حتی جعل کرد. یکی شخصیت است و دیگری احساس." [یا آنها را از روز اول داری یا نداری]

"بدان سان که بهرام شاکرین روزی تصمیم گرفت برای آنکه سطح بالاتر شود و بگوید من فردی با کلاس هستم پیانو بنوازد. سالها کار کرد و استاد شد. اسم و فامیلش را عوض کرد  و در سالنی در آلبرت هال لندن کنسرتی ترتیب داد. وقتی نشست پشت پیانو تا نواختن را آغاز کند، یکی از دور داد زد تو بهرام هستی؟

من که کلی زحمت کشیده بودم ازو پرسیم ما اینهمه زور زدیم تا از خودمون فرار کنیم. درس خواندیم و استاد شدیم. تو از کجا فهمیدی؟ او گفت تو هنوز هم مثل زمان سابق، اون موقع که در پیاله فروشی های خیابان لاله زار و حوالی ش.. نو پشت میز می نشستیم، به جای اینکه صندلی را و بکشی جلو، میز را می کشیدی به سمت خودت. حالا هم وقتی پشت پیانوی رویال نشسته ای صندلی را نمی کشی جلو، پیانو رویال را می کشی به سمت خودت."

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 23:40  توسط ابدیّت  | 

بولدوزرها

سینمای هالیود پر از فیلم هایی با یک مضمون تکراری است. در عمده این فیلم ها نا ملایمات جامعه به تصویر کشده می شوند. موضوع عمده این فیلم ها تصور این واقعه است که چگونه جامعه و تمام مناسباتش همانند یک بولدوزر از روی انسان رد می شوند. یا به بیان دیگر، چگونه هنگامی که زمانش فرا رسد در و تخته روزگاه به هم جور می شوند تا از روی یک فرد با قوت تمام رد شوند.

گاهی احساس می کنم زندگی در جوامع غربی همانند یک آرامش قبل از طوفان است. زمانی که طوفان فرا رسد، دیگر هیچ چیز نمی تواند جلوی آن را بگیرد.

احساس عجیبی دارم. احساس می کنم در غرب بیشتر از هر جای دیگر ما با سیستم ها دو ترازه طرف هستیم. سیستم هایی که تنها دو ارزشی هستند. یا صفر هستند و یا یک. همه چیز در دو منتها علیه ممکن قرار دارد. افراد یا به شدت فرهیخته هستند و یا به شدت عامی هستند. در دانشگاه ها افرادی هستند که ممکن است درباره خیلی چیزها بدانند، اما در نقطه عکس در کوچه و خیابان با مردمی طرف هستی که در باب خیلی چیزها مطلقا هیچ چیز نمی دانند.

در ایران اینچنین گپی وجود ندارد. فاصله بین دو حد ممکن خالی نیست و افرادی در بین دانایی و جهل مطلق قرار می گیرند. در هر حال افرادی وجود دارند که در باب مسائل نظر و موضع دارند. ممکن است نظرات درست و یا حتی کاملی نداشته باشند، اما اصولا خنثی و یا جاهل مطلق نیستند.راننده تاکسی ها در باب خیلی مسائل تحلیل دارند، مغازه دارها خیلی از کشورها را می شناسند و می دانند صادرت خیلی از نقاط دنیا چیست و قس علی هذا. خانمی که در تمییز کردن منزل به ما کمک می کرد، عقاید متناقضی داشت. در باب خیلی مسائل همانند من فکر می کرد و در باب خیلی از مسائل خلاف من فکر می کرد. اما مهم این بود که در حد خود فکر می کرد و نظر داشت. خنثی نبود.

نگرانی اصلی من هم دقیقا همین است. این احساس که همه چیز یا صفر است و یا یک، بسیار مرا نگران می کند. احساس می کنم این حالت در باب آرامش و آسایش هم صادق است.

درست است که ممکن است در و دیوار به رویت لبخند بزنند. همه مهربان باشند، اما احساس می کنم این یک روی سکه است. روی دیگر سکه دقیقا تصویر آیینه ای این حالت است. دقیقا نقیض این حالت است. احساس می کنم اگر قرار باشد انسان مواخذه شود، اگر قرار شود بخت فردی برگردد، جامعه با تمام پتانسیل خود از روی او رد می شود. نکته ای که معمولا فیلم سازهای اجتماعی، مانند سیدنی پولاک و یا سیدنی لومت، با ظرافت و هنر تمام بدان اشاره کرده اند.

این روزها خیلی چهره معصوم هنری فوندا، در فیلم مرد عوضی آلفرد هیچکاک جلوی چشمم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 8:41  توسط ابدیّت  | 

آزمون دکتری فیزیک سال 90

قبل از بحث خاطر نشان می کنم که این نوشته آخرین نوشته ای است که در باب نظام آموزشی خودمان می نویسم. بنابر دلایلی این بنده سراپا تقصیر در موضع و جایگاهی نیستم که اجازه داشته باشم در باره پاره ای از موضوعات مطلب بنویسم. این نوشته را از آن باب می نویسم که در آن آزمون شرکت کردم و تا آخرین مراحل پیش رفتم و مطالب و نکات آزار دهنده زیادی را از نزدیک دیدم. رنجی که خود نکشیدم اما از نزدیک شاهد بودم که خیلی های دیگر از سر اجبار می کشند.

قبل از هر چیز بگذارید پاره ای استدلال ها را مرور کنیم.

استدلال مخالفان آزمون متمرکز دکتری فیزیک سال ۱۳۹۰

- تمرکز مطالب آزمون به روی درس های دوره کارشناسی. (پاره ای از اساتید استدلال می کردند در این آزمون عملا شانس و بخت با دانشجویان دوران کارشناسی است تا کارشناسی ارشد و از طرفی با توجه به ممنوع بودن هر آزمون علمی به جز مصاحبه شفاهی امکانی برای محک زدن معلومات دوران کارشناسی ارشد وجود ندارد)

- هر دانشگاهی برای گزینش علمی معیار ها و ملاک هایی دارد که به درست و یا به غلط سالهاست که جا افتاده اند و دانشگاه بر پایه آنها دانشجو می گیرد و به قول معروف دانشگاه با توجه به ظرفیت های خود تنها با آن معیار ها و ملاک ها می تواند به صورت نسبی دانشجو بردارد. ( مانند ظرفیت رشته ها، تعداد متقاضیان، نوع امتحان کتبی که مخصوص خود است و مانند اینها). دانشگاه ها اعتقاد داشتند این شیوه دانشگاه را در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد و  عملا باعث افت کیفیت می شود. در واقع استدلال دانشگاه ها آن بود که شیوه سابق آنها، در عمل بهترین بد است و راه دیگری که کمتر هزینه داشته باشد وجود ندارد.

- مبهم بودن شیوه گزینش علمی و همچنین ظرفیت های مورد پذیرش

- دانشجویان قدرت انتخاب را از دست می دهند و عملا افراد لیست دانشگاه ها را از سر اجبار پر می کنند در صورتی که اگر قرار بود به شیوه قبلی امتحان گرفته شود، یعنی هر دانشگاه امتحان جداگانه داشته باشد، خیلی از دانشجویان در خیلی از آزمون ها شرکت نمی کردند. ( به دلیل فاکتورهایی مانند دوری مسیر، عدم امکان اسکان در فلان شهر، نداشتن خوابگاه و ...) در واقع استدلال این بود که این شما نیستید که به صورت دقیق دانشگاه مورد تحصیل خود را انتخاب می کنید.

استدلال موافقان آزمون متمرکز دکتری فیزیک سال ۱۳۹۰  (وزارت علوم و سازمان سنجش)

- ارزان بودن آزمون (چون دیگر دانشگاه ها جداگانه امتحان نمی گیرند با یک بار واریز هزینه مانند آن است که شما یکبار شهریه داده اید و عملا تا حد ۱۰ دانشگاه شانس رقابت دارید)

- آسان تر کردن شرایط و برداشتن بار آزمون های جداگانه ( بدین معنا که شما تنها یکبار امتحان می دهید به جای روش قبلی که شما مجبور بودید به ازای هر دانشگاه یک آزمون جداگانه دهید)

- زیاد تر بودن شانس و نوعی مساوات در گزینش علمی برای دانشجویان

اما آنچه که در عمل اتفاق افتاد

- تمام دانشگاه ها و مراکز علمی به نوعی آزمون های جداگانه خود را گرفتند ( شاید تنها مرکزی که رسما اعلام کرد قصد گرفتن آزمون دارد و از اول تکلیف خود را مشخص کرد ، مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات بود که ریز موارد آزمون و تاریخ آن را از روز اول مشخص کرد. ما بقی دانشگاه ها تا آخرین لحظه خود نمی دانستند قرار است چه کنند. از سوی وزارت علوم هر نوع گزینش علمی برای دانشگاه ها به جز مصاحبه علمی مردود و خلاف قانون اعلام شده بود. آی. پی. ام دانشگاه نیست)

- خیلی از دانشگاه ها شرایط استعداد های درخشان خود (گزینش دانشجو بدون آزمون دکتری) را ساده تر گرفتند و تصمیم گرفتند دانشجویان خود را عملا بردارند و ظرفیت های خود را تنها در حد ۳-۴ سهمیه برای غیر نگاه داشتند. در صورتی که در سالهای قبل حداقل این ظرفیت های استعداد درخشان پائین تر بود چون شرایط استعداد های درخشان سخت تر بود.

- تمام دانشگاه ها، همان مبلغ سابق یعنی چیزی حدود ۲۵ هزار تومان را مجددا از شاگردها به عنوان هزینه مصاحبه گرفتند و اگر اشتباه نکنم شاگردان مبلغی حدود ۲۵ هزار تومان را هم اضافه بابت ثبت نام آزمون دکتری نیمه متمرکز به سازمان سنجش پرداختند

- درسی به عنوان استعداد تحصیلی که کپی نازلی از آزمون های جی. آر. ای جنرال و آزمون جی. مت بود  عملا بسیار سرنوشت ساز بود و عملا روی نتیجه امتحان تاثیر زیادی گذاشت. ( افرادی با میانگین ۴۰ درصد فیزیک و حدود ۲۰ درصد ریاضی به دلیل همین درس، سقوط زیادی در نمره آزمون کردند)

- ظرفیت افراد معرفی شده برای مصاحبه ۸ برابر شد. در صورتی که قرار بود ۳ برابر ظرفیت باشد. این امر باعث ایجاد ازدحام و در نتیجه ضعیف تر شدن کیفیت مصاحبه و نوعی سردرگمی شد. حتی در باب آی. پی. ام آنجور که دکتر فرزان در وبسایت خودشان نوشته بودند، خود را برای امتحان با ۱۲ نفر آماده کرده بودند در صورتی که حدود ۳۳ نفر به آنها معرفی شده بودند.

- از شما امتحانی گرفته شد که تنها عنوان امتحان تستی را حمل می کرد. یک امتحان تشریحی بود که از آن باب که باید جواب نهایی رو سیاه می کردید تستی بود (منظورم آن است که اصلا با تعاریف امتحان تستی جور نبود). در بهترین حالت اگر خیلی با سواد و آماده بودید تنها می توانستید از ۹۰ سوال فیزیک و ریاضی در مدت ۹۰ دقیقه، حدود ۲۰-۳۰ سوال را پاسخ دهید. این در حالی است که امتحان جی. آر. ای سابجکت به گونه ای طراحی شده  است که اگر آماده باشید، هر سوال بیشتر از دو خط راه حل ندارد و عموما شما از ۱۰۰ سوال حدود ۸۰-۹۰ سوال را پاسخ می دهید. تازه نمرات هم بر پایه درصد گیری معمولی محاسبه نمی شود. نفر اول نمره کامل را می گیرد و سپس بین بقیه نمرات تقسیم می شود. حدود ۳۰-۴۰ سال است آمریکا و کانادا اینگونه شاگرد می گیرند. ( چه ایرادی داشت حد اقل امتحانی مانند این امتحان گرفته می شد. سازمان سنجش قطعا بانک سوالات این امتحان را برای رشته فیزیک داشت. چون سالی ۳ بار این امتحان را برگزار می کرد.)


اما تجربه شخصی من 

 من قصد ندارم نام دانشگاهی را مطرح کنم. اما از دور و نزدیک شنیده ام چند دانشگاه در امتحان دکتری خود شرایط مشابهی را تجربه کرده بودند. برای همین فقط هدفم آن است یک نقاشی از آنچه رخ داده است ترسیم کنم.

صبح زود حدود ساعت ۷:۳۰ در محل مورد نظر بودم. چیزی که من برداشت کردم آن بود که باید جمعیتی حدود ۱۵۰ نفر در کل به سیستم معرفی شده باشند. اما چیزی که سخت تر می نمود آن بود که گویا دانشگاه هم آمادگی چنین جمعیتی رو نداشته است. به هر حال تمام لیست ها از نیمه خرداد آماده بودند و ما در ۲۷ تیرماه در محل حاضر می شدیم. بنابر این نباید شما علی الاصول این احساس را داشته باشید که انگار دانشگاه همین امروز صبح لیست ها رو دیده است و با چنین جمعیتی مواجه شده است. اول قرار شد گرایش ها ( ذرات بنیادی، ریسمان، حالت جامد و فکر کنم نانو) از هم جدا شوند و مصاحبه آغاز شود. تا ساعت ۱۰ به صورت قطره چکانی مصاحبه ها انجام شد.

من که داخل شدم حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود. مصاحبه من دقیقا ۵ دقیقه به طول کشید. این سوال ها از من پرسیده شد. عنوان پایان نامه؟ نام اساتید راهنمای دوره لیسانس و فوق لیسانس؟ آیا مقاله چاپ شده است؟ دوره لیسانس چقدر طول کشیده است؟ دوره فوق چقدر؟ چقدر فاصله افتاده از دوره فوق لیسانس؟  آیا با نظریه کوانتوم می توان عالم ماکروسکوپیک رو توجیه کرد (چیزی بدین مضمون که آیا با نظریه کوانتوم می توان ساختمان ساخت) ؟  

مصاحبه که به اتمام رسید، ریاست دانشکده تصمیم دیگری گرفت. گفت: "... ما وقت مصاحبه نداریم. مجبوریم از شماها امتحان بگیریم."

من برای اولین بار در عمرم بسیار آرام بودم و اضطراب  نداشتم. تنها هم نظاره گر بودم، هیچ ابتکار عمل و یا ایده ای هم نداشتم. راستش من به دلیل تعهد به خود در آن مصاحبه شرکت می کردم. قصد هم داشتم اگر همان جا گفتند شما قبولی اعلام کنم به دلایلی من قصد تحصیل در اینجا رو دیگر ندارم تا حق فرد دیگری پایمال نشود. اما خوب اینگونه نشد.

بعضی ها اعتراض کردند که وزیر علوم گفته است نباید امتحان کتبی گرفته شود. پاسخ شنیدند: " ... این که ما از شما می گیریم، امتحان کتبی نیست، مصاحبه کتبی است"

بعد ما رانشاندند در یک اتاق بزرگ. ۱۲ تا سوال دادند به بچه های رشته ذرات و ریسمان که همه سوالات مربوط به ذرات بنیادی بود. ( حتی در دانشگاه شریف درس ذرات بنیادی جزو چارت درسی دانشگاه در دوره فوق لیسانس نیست)

خواستم بگویم که من رشته ام گرانش بوده و به دلیل آنکه تا حالا درس ذرات بنیادی نگذرانده ام، نمی توانم به این سولات پاسخ دهم. بعد پشیمان شدم. برگه را زودتر تحویل دادم و از جلسه و آن دانشگاه فرار کردم.

در طول راه تمام مدت به این فکر می کردم که خانم دکتر هاجر ابراهیم رشته اش نانو بوده و از نانو رفته رشته ریسمان و اتفاقا آدم موفقی هم هست در حد خودش. اما حوصله فکر کردن به این را هم نداشتم. فقط می خواستم زودتر فرار کنم. برگردم شهر خودم و بعد کلا فرار کنم.

خیلی افسوس خوردم. نه به حال خودم که عدد و ذره ای نیستم. به حال آن صد و اندی دانشجو که اضطراب در سیمایشان موج می زد. مدارک و اسنادی رو با خود به همراه آورده بودند که حتی خوانده هم نشد. به حال دانشگاهی افسوس خوردم  که برنامه ندارد و رفتارش در آن مصاحبه همانند بانویی بود که صبح همسرش او را از خواب بیدار می کند و می گوید امشب ۱۰۰ تا مهمان برای شام داریم.

دیگر چیز بیشتری نمی نویسم. این آخرین مطلبی بود که من در باب نظام آموزشی اینجا نوشتم.

پ. ن:

من ۳۲ سال عمر کرده ام. در این سن فهمیده ام که تمام دنیا بر اساس پول و منافع می گردد. از ما خواسته شد که مبلغ ۲۵ هزار تومان به حساب ریخته و در زمان مصاحبه فیش آن را تحویل دهیم. حتی کسی از ما فیش پول ها را نخواست و نگرفت. وقتی استادی که مصاحبه می کرد فیش را دستم دید، ناراحت شد که فرض کن حد و اندازه من بالاتر از آن است که از شاگرد پول بخواهم. حق به جانب او بود، اما مساله آنجاست که خواسته شده بود این فیش ها دست ما باشد. همین امر باعث ایجاد نوعی دلخوری دز زمان مصاحبه آزمون شد.

من ۱۴ سال درس داده ام. همیشه می دانستم که خانواده ها به معلمی که پول را جا می گذارد و یا خیلی روی حقوق مادی خود حساس نیست، اعتماد نمی کنند.

****چند پرسش برای آینده و احتمالا ماه آذر:

۱- ظاهرا قرار است عین همین امتحان در ماه آذر برگزار شود و دانشگاه ها در سال دو بار دانشجوی دکتری بردارند ( در یک فرم نظرخواهی در ۲۵ فروردین چنین مساله ای عنوان شده بود). سوال این است که اصلا آیا دانشگاه ها ظرفیت چنین کاری را دارند؟ الان که تابستان است و دانشگاه ها خالی است، دانشگاه ظرفیت ندارد، حتی برای مصاحبه از صد و اندی نفر زمان و حتی جای مناسب ندارند. آیا در فرض کنید ماه بهمن و اسفند که آغاز ترم جدید دانشگاهی است و دانشگاه پر از دانشجوهای رسمی خود است، دانشگاه ها ظرفیت چنین کاری را دارند؟

۲- این طرح از اول با مخالفت اکثریت دانشگاه ها مواجه شد. به دلایلی که در بالا نوشتم و به نظر هم معقول می رسیدند. دانشگاه ها هم با نوع مواد امتحانی مشکل داشتند و هم با رویه امور. درست است که اساس علم و دانش بر پایه آزمون و خطا پیش می رود. مردم در تمام دنیا روی مسائلی سرمایه گذاری می کنند که حداقل ۵۰ به ۵۰ باشند. اما هیچ کس روی آزمایشی سرمایه گذاری نمی کند که حاصل آن ۱۰۰ به ۰ باشد. چرا چنین طرحی که تقریبا پیش بینی می شد از اول محکوم به شکست است، تعدیل نشد و یا تغییری در محتوی و رویه آن داده نشد؟

۳- سازمان سنجش سالهاست که خود بانی امتحان های تافل، جی. آر. ای (جنرال و سابجکت) است. اگر این سازمان امتیاز رسمی چنین امتحان هایی را دارد، بدین معناست که حداقل خود این نهاد اندک اعتقادی به این امتحان ها دارد. من نمی گویم مردم را مجبور کنند در این آزمون ها که هر کدام هزینه ای نزدیک به دویست هزار تومان دارند، ثبت نام کنند. اما خیلی ساده می توانند به برگزاری امتحانی در همین سطح که به نظر استاندارد می رسند و الان سالهاست ملاک گزینش دانشجو در دانشگاه های انگلیسی زبان است اقدام کنند.

۴- در اغلب دانشگاه های انگلیسی زبان گزینش دانشجو تنها یکبار در سال انجام می شود. امروزه در فیزیک، اقبال بیشتر به سمت گرایش هایی است که کاربردهای مادی دارند. مانند حالت جامد، ماده چگال و نانو تکنولوژی. در خیلی از دانشگاه های آمریکا تعداد اعضای هیت علمی در هر یک از این رشته ها، از کل تعداد اعضای هیات علمی دانشگاه های ما بیشتر است. اما حتی این گونه دانشگاه ها هم سالی یکبار دانشجو گزینش می کنند. ما چگونه می توانیم در سال دو بار دانشجو بگیریم؟

۵- و اما در باب خود دانشگاه ها. از قدیم گفته اند احترام مسجد به متولی است. برگزیدن دانشجوی دکتری برای یک دانشگاه، به عنوان فردی که قرار است ۵ سال در آنجا باشد و دانشگاه روی او سرمایه گذاری کند، چیزی از ردیف انتخاب همسر برای یک عمر زندگی است. شما به احترام خودتان هم که شده و برای راحتی خودتان مجبور هستید همسری انتخاب کنید که با شما و ملاک های شما جور باشد. خلاصه موجودی را برای زندگی مشترک انتخاب کنید که نه تنها دردسر ساز نباشد، بلکه باعث رشد و پیشرفت شما باشد. ( یک نوع القای متقابل)

حالا بر فرض که سازمان سنجش و وزارت علوم اشتباه کردند. هم ظرفیت رو بالا بردند و هم امتحانی گرفتند که اساسا غیر علمی بود. آیا خود دانشگاه ها، به عنوان نهادی که بر عهده آنان است تا برای سوالات بی جواب علمی پاسخی بیابند، نباید خود ابتکاراتی داشته باشند تا برای خیر و صلاح خود هم که شده است این معضل را مدیریت کنند و راه حلی برای آن بیابند. چگونه می توان قبول کرد دانشگاهی مشغول یافتن پاسخ برای سوالات عالم هستی است که اساسا فیزیکدان ها چنین رسالتی برای خود قائل هستند، در حالی که یک دانشکده این دانشگاه از  حل این مساله ساده عاجز است که : چهار تا اتاق رو از دو روز قبل انتخاب می کردید. اسامی افراد رو بر اساس گرایش مربوطه پرینت می گرفتید و در درب اتاق ها می چسباندید. بعد روی در و دیوار دانسکده اطلاع رسانی می کردید. قید هم می کردید که دانشجویان در صف بایستند و خود نظم را مدیریت کنند.  باور کنید این راه حلی پیچیده ای نیست. نبوغ هم نیاز ندارد. به مهندسی معکوس و کپی برداری هم نیازی نیست. به تحلیل سیستم ها و علم مدیریت هم نیازی نیست.

راستش در سفری که من داشتم، پروسه گزینش دانشجو را از دید دانشکده کاری بی ارزش و اجباری یافتم که خود دانشگاه تعلق خاطری بدان ندارد و تو گویی باری است که به شانه او افکنده شده است و فقط می خواد از خود رفع مسئولیت کند. انگار فردی رو پدر و مادر مجبور کنند به مجلس خواستگاری دختری رود. از رفتار او مشخص است که دل به مجلس نمی دهد و تنها منتظر اتمام جلسه است. حتی خود او مشتاق است رفتاری نشان دهد تا مجلس زودتر و بی حاصل به اتمام رسد.

من در مسئولین دانشکده فیزیک، که اصولا همه تحصیلات عالیه داشتند و خیلی از آنان محققان برجسته ای بودند، هیچ گونه شور و شوقی در امر گزینش ندیدم. بالاخره قرار است درصدی از این صد و اندی نفر مقیم آنجا شوند و با آنها کار کنند و ۵ سال شبانه روزی با هم در ارتباط باشند. علی الاصول حد اقل از باب مصالح دانشگاه هم که شده، این کار باید دقیق و با وسواس انجام شود.

احساس کردم مسئولین دانشکده افراد معذوری هستند که باری به دوش آنان گذاشته شده و در رودربایستی قرار گرفته اند و می خواهند زودتر از شر و گزند آن مسئولیت خلاص شوند. این امر، اثر بسیار بدی روی روحیه من داشت. احساس نا امیدی بسیاری از دانشگاه های خودمان کردم. احساس کردم در دانشگاه هیچ ایده و راه حلی برای یک مشکل وجود ندارد. حتی قادر نیستند چند اتاق انتخاب کنند. اسم ها در پشت درب آنها نصب کنند و از دانشجویان بخواهند در پشت آن اتاق ها برای مصاحبه صف کشند و خود مدیریت نظم را به عهده گیرند. لیست ها در دستان رئیس دانشکده و آبدارچی دانشکده بود و هر از چند گاهی چند اسم رو در فضای شلوغ اتاق می خواندند که در صدای اتاق گم می شد و می خواستند هر فرد به اتاقی رود.

راستش را بخواهید سالها سعی کرده بودم از این جمله فرار کنم که اینجا هیچ وقت درست نمی شود. همواره سعی کرده بودم از افرادی که چنین دیدگاهی داشتند دوری کنم و احساس کنم برای خیلی از آنها این جمله همانند فنری است که برای پرتاب آنان جمع شده است و از انرژی منفی این عبارت برای تحریک انگیزه های خود بهره می گیرند.

سالها با این موضوع ذهن خودم را درگیر می کردم که فیزیک تنها به کاغذ و مداد نیاز دارد. اینترنت هم دسترسی به همه چیز را آسان کرده است. کافی است بلد باشی که چطور به صورت قانونی و غیر قانونی به تمام منابع دسترسی داشته باشی. سالها فکر می کردم اگر ذهنیتی صرفا علمی داشته باشی و از مسائل سیاسی و اجتماعی دوری کنی، فیزیک در زیر این آسمان و آسمان هر نقطه دیگری از جهان یکسان است. اما سفر پر مشغله و پر دردسری که به یکی از شهرها داشتم تمام عقاید مرا عوض کرد. به خاطر دارم زمانی که همسرم با من تماس گرفت که در مصاحبه چه کرده ای؟ تنها عبارتی که با عصبانیت از دهانم خارج شد همین عبارت منحوس بود که اینجا هیچ وقت درست نمی شود. زمانی که دانشگاه که عصاره فضایل است اینگونه است، محال است بتوان از دیگر نهاد های غیر آکادمیک انتظاری داشت.

 زمانی که من نمی توانم با فردی که یک پی. اچ. دی از جایی گرفته است ارتباط برقرار کنم، زمانی که نمی توانم به اندازه سر سوزنی در محیط دانشگاهی روی هیچ فردی اثری بگذارم، من چگونه می توانم روی دیگران اثری ولو به اندازه سر سوزن داشته باشم. زمانی که می بینم رفتارها در محیط دانشگاهی صرافا کیاتیک و مانند بازی پین بال است، چگونه می توانم امیدوار باشم که زمانی حداقل رفتارها در محیط های آکادمیک، اخلاقی- انسانی و بر پایه نوعی مدیریت صحیح باشد. تنها انسان افسوس می خورد و دلگیر و دلشکسته می شود. من از سازمان سنجش، امتحانی که گرفت و بلا تکلیفی چند ماهه ام خسته و کلافه نیستم. من از دانشگاه سرخورده و نا امیدم.

متاسفانه برنامه ریزی دانشگاه های ما، از برنامه ریزی موسسات کفن و دفن و بنگاه های شادمانی که اصولا بر پایه رعایت نظم در مواجه با جمعیت حدود ۱۰۰ تا ۵۰۰ نفره شکل گرفته اند، بسیار ضعیف تر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 21:9  توسط ابدیّت  | 

جدایی نادر از سیمین و مقوله انصاف (آیا این فیلم بهترین درامای تاریخ سینماست؟)

قبل از آنکه بحث رو شروع کنم خواهش می کنم به این لینک با دقت نگاه کنید. این جدولی است از سایت تخصصی سینما بنام "دیتا بیس اینترنتی سینما". این ظاهرا جدولی است که برجسته ترین فیلم های تاریخ سینما را بر اساس حداقل ۱۰۰۰ رای از رتبه ۰-۱۰ مرتب کرده است. نه هدف تخطئه است و نه خوار شمردن. فقط بیایید ببینیم چه دارد بر سرمان می آید؟ داریم کجا می ریم؟

(البته با مکانیزمی که این سایت دارد و اصرار بر تکرر این رای گیری و البته روحیه جوزدگی ما ایرانی ها و فراموشی زود هنگام انگیزه هایمان یقین بدارید تا یک ماه آینده اسمی از این فیلم در این جدول نخواهد بود)

بگذارید ابتدا به چند فیلم که پائین تر از فیلم جدایی نادر از سیمین هستند، اشاره کنم. پدر خوانده ها، پرواز بر فراز آشیانه فاخته، ۱۲ مرد خشمگین، فهرست شیندلر، دکتر سترنج لاو، کازابلانکا، اینک آخر الزمان، شمال از شمال غرب، همشهری کین، جاده های افتخار، راننده تاکسی، لورنس عربستان، کشتن مرغ مقلد، درخشش، پرتقال کوکی، بولوار سانست، هفت سامورایی ...

حالا بگذارید نگاهی به کارگردان های برخی این فیلم ها بکنیم. فرانسیس فورد کاپولا، ستیون سپیلبرگ، ستنلی کوبریک، سیدنی لومت، مارتین سکورسیزی، بیلی وایلدر، آلفرد هیچکاک، اورسون ولز، مایکل کورتیز، چارلی چاپلین، کوروساوا و ...

حالا بگذارید نگاهی به لیست بازیگران این فیلم ها بکنیم. آلپاچینو، مارلون براندو، هنری فوندا، عمر شریف، گرگوری پک، کری گرانت، کرک داگلاس، رابرت دنیرو، همفری بوگارت، جک نیکولسون، لورن باکال، اینگرید برگمن، بن کینگزلی، اوسون ولز، چارلی چاپلین، پیتر اوتول، الک گینس، جودی فاستر، جیمز میسون، ویلیام هولدن، چیمز ستیوارت، جوزف کاتن، آنتونی کوئین، توشیرو میفونه ...

به خیلی مقوله های دیگر نیز می توان نگاه کرد، میزان فروش، بودجه تولید فیلم، میزان اکران فیلم، نظریات منتقدان جهانی، شهرت کارگردان و میزان اثربخشی او در تاریخ سینما، تعداد جوایز سطح بالای تاریخ سینما، محتوی فیلم و...


جدولی که در بالا دیدید درست است که بر اثر میزان نمره بر حسب تعداد ۱۰۰۰ نفر مخاطب شکل گرفته است و نظرات افرادی است که لزوما دستی در سینما ندارند وصرفا بر پایه رای مردم شکل گرفته. اما نمی توان گفت الزاما تمام فیلم هایی که در این جدول هستند بی ارزش و فاقد تاریخ و ریشه هستند. شاید اگر من بودم و می خواستم لیستی خود ساز ترتیب دهم حتما مثلا در ژانر دراما نام هایی هم مانند تئو آنجلوپولوس، فریتس لانگ، بیلی وایلدر، کوستا- گاوراس، هاوارد هاکس، تارکوفسکی، روبر برسون، لوئیس بونوئل، مایکل آنجلو آنتونیونی، اتوره سکولا، روبرتو روسیلینی، ویتوریو دسیکا، اینگمار برگمان، و یا خیلی از اسم های دیگر را می گذاشتم. اما نکته ای که می خواهم دست روی آن بگذارم این است برای افرادی که این فیلم ها را دیده اند (حد اقل ۱۰ فیلم از این لیست) آیا حقیقتا جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم ژانر درامای تاریخ سینما است؟

من قبول دارم خیلی از فیلم ها در این لیست غایب هستند و خیلی ها صرفا سلیقه ای هستند و بدول لابی و بر اساس سلیقه شخصی و یا غفلت مردم از خیلی فیلم های با ارزش دیگر لیست شده اند. اما آیا اگر با انصاف و بدون تعصب و روحیات ملی و یا مبانی فکری، جهانبینی و سیاست بخواهیم رای دهیم فیلم جدایی نادر از سیمین بهترین فیلم درامای تاریخ سینماست؟ من قبول دارم سینما یک صنعت شده است، دیگر محتوی لزوما حرف اول را نمی زند و میزان پول، لابی افراد و تهیه کنندگان، جنبه های تصویری و خیلی شگردهای فیلم برداری می توانند بر محتوی و هنر ناب بکار رفته در  یک فیلم سایه بیفکنند، اما وجدانا قضاوت کنید آیا این فیلم قادر است بهترین فیلم تاریخ سینما باشد؟ فیلم های مخاطب خاص نه نامی از بازیگرانشان می ماند و نه نامی از کارگردان های آنها. این فیلم ها دنبال گیشه نیستند و تنها به دنبال اصلاح امور و جریان سازی هستند. زندگی و روزمرگی باعث غفلت از این فیلم های با ارزش می شود. اما بیایید کلاه خود را قاضی کنیم و ببینیم انصافا این روش ارزیابی پدیده های هنری درست است؟


بگذارید از دردی بگویم که باعث غفلت و در دراز مدت باعث اقتدارگرایی و نابودی است. این درد قرار گرفتن در فضاهای دو قطبی است به منظور انتخاب، ارزشگذاری و داوری. دو- قطبی شدن فضا و انتخاب بین بد و بدتر باعث می شود یواش یواش این شیوه داوری در تمام امور روزمره ما سایه بدواند. مردمی که همیشه مجبور باشند در دو قطبی شدن فضا انتخاب کنند، یواش یواش قدرت تمیز و اعتماد به نفس لازم را از دست می دهند و دیگر نمی توانند در دنیای واقعی، در جایی که تمامی سلیقه ها و ارزش ها از فرصت و شانس یکسانی برای وجود و حیات بهره مند هستند به صورت دقیق ارزیابی کنند و رای درست بدهند. این مردم عادت کرده اند تا در مقابل سیدنی لومت، گاوراس و یا سیدنی پولاک  قرار گیرند تا اگر تمایلات مارکسیستی دارند به لومت و یا گاوراس رای دهند، و یا اگر صرفا یک فرد مخالف روزمرگی زندگی آمریکایی هستند به سیدنی پولاک رای دهند. بدون آنکه به خود آثار هنری و پیام آنها توجه داشته باشند. من همیشه فکر می کردم بدترین بدبختی روزگار آن است که من بخواهم بین لومت، گاوراس و پولاک مجبور به انتخاب یکی باشم. همانند آنکه بخواهم بین پدر و مادرم یکی را انتخاب کنم.

بگذارید از خودمان بیشتر بگویم. دو کارگردان فیلم هایی ساختند که اصولا از نظر هنری و کلاس کار در یک سطح نبودند. یکی با رویکرد اجتماعی و در ژانر دراما فیلم می سازد، دیگری در ژانر جنگ و کمدی. یکی از دید مردم (به درست و یا به غلط نماینده طبقه ای است که در اقلیت است) و دیگری از دید همین مردم فردی است که امتیازات زیادی دارد. حتی این امتیاز را دارد تا از بعضی از خطوط قرمز عبور کند و  جبهه و جنگ و پرپر شدن بچه های صادق مردم را با دیدی دیگر نمایش دهد. از تکه ها و کنایه هایی استفاده کند که تا کنون مرسوم نبوده اند. اکنون مردم متوجه این امر می شوند و تصمیم می گیرند کاری کنند تا کارگردان اول به عرش رسد و کارگردان دوم با سر به زمین بخورد. اما در عمل حتی این اتفاق نمی افتد. کارگردان اول و تهیه کننده او که لزوما با خود او رابطه حسنه ای ندارد آنقدرها هم پولدار نمی شوند، دومی هم حتی اگر فیلم اش شکست بخورد باز هم همان امتیازهای مالی و محتوایی سابق را خواهد داشت. این وسط چه اتفاقی می افتد؟ هیج، مردم راه سوء استفاده از رای و قدرت انتخاب را تمرین می کنند. تنها چیزی که قربانی می شود انصاف است.

اینکه شما تصمیم بگیرید محصولی را بایکوت کنید طبیعی، اخلاقی و از حقوق شهروندی شماست. اما اینکه تصمیم بگیرید برای دهن کجی به یک فیلم، یک فیلم دیگر را با استفاده از حق رای که در عضویت در یک سایت و قدرت بسیج رای دارید به صدر جدول ببرید، به نظرم کاری غیر اخلاقی و اشتباه است.

در جهان امروزه حق رای معانی و تلقی های جدیدی پیدا کرده است. درست است مفهومی بنام شبکه های مجازی بر روی این تلقی تا حدودی سایه انداخته است و همواره قدرت بسیج افکار عمومی را تا دقیقه نود برای مردم ممکن می سازد، اما به نظرم پلاریزه کردن افکار بر پایه دوقطبی کردن- شدن فضا اصلا کار درستی نیست.


بنده حقیر بدلیل عقاید شخصی که داشتم حدود ۱۵ سال است که به سینما نرفته ام. در هیچ کنسرتی در حد امکان (ولو به قیمت رنجش معلم و یا دوست مورد علاقه ام بوده شرکت نکرده ام). در جلسات روشنفکری و یا بحث شرکت نمی کنم. حدود ۶ سال است که هیچ کتابی نخریده ام. در این سال ها از ظرفیت های اینترنت برای دست آوردن محصولات فکری مورد علاقه ام، که اصولا این کار نوعی دزدی و  یک نوع فرصت طلبی است استفاده کرده ام.  

اینها را گفتم که صادقانه گفته باشم من فیلم جدایی نادر از سیمین را ندیده ام و نخواهم دید. فیلم قبلی اصغر فرهادی- درباره الی- را هم ندیده ام. اما من هم بعد از چندین سال دیدن شب و روز فیلم و دیدن ساختار سینما و اینکه چگونه افراد پله های ترقی رو طی می کنند، حتی دیدن سلیقه عوام و مردم مغرب زمین و حتی افول محتوی در آثار امروزه سینما، عمیقا اعتقاد دارم فیلم جدایی نادر از سیمین با علایق امروز مردم دنیا نمی تواند بهترین فیلم درام تاریخ سینما باشد.

من یقین دارم فیلم های آقای فرهادی از بسیاری از  فیلم های فارسی این ۱۰ سال تاریخ سینمای ایران بهتر است. بازی بانو لیلا حاتمی می ارزد به تمام بازی های بانو بهاره رهنما و بانو مهناز افشار. اما به همین اندازه یقین دارم اصغر فرهادی در مقیاس جهانی و با علایق مردم همین جهان یک مهره معمولی است.

اصغر فرهادی قابل قیاس با کوستا-گاوراس نیست. همانگونه که ستارخان قابل قیاس با ناپلئون بناپارت و یا شارل دوگل نیست. همانگونه که دکتر محمود حسابی قابل قیاس با آلبرت آینشتاین نیست. مصدق قابل قایس با هنری کیسینجر نیست. و ...

روش جا افتادن یک محصول هنری و فکری لابی کردن برای تولید رای مصنوعی نیست. من تا جایی که می دانم حافظ و مولانا تا حدودی مورد توجه بعضی از خواص مغرب زمین بوده اند. موسیقی ایران و تاریخ ایران تا حدی محدود مورد توجه بعضی از نخبگان غربی است. اینها همه به عنوان یک خرده فرهنگ منبع الهام برای برخی از بزرگان جهان است. بیاد داشته باشیم زمانی که گوته از حافظ ملهم شد، نه فیس-بوک موجود بود و نه مردمان ایران با رای فله ای خود حافظ را به دنیا معرفی کردند.

مردمان دنیا همه مخلوق خداوند هستند و همه فکر و شعور دارند. و البته قدرت انتخاب. ممکن است برای مردمی که در رفاه کامل دانمارک، فنلاند و سوئد زندگی می کنند، دیدن فیلمی درباره یک کودک که در سواحل جنوب بطری جمع می کند و یا دختری افغان که با لباس پسرانه در یک ساختمان کارگز یدی است باعث چند ثانیه گریه شود و یا احساسات آنها را تحریک کند. ممکن است دیدن چند دختر که برای رفتن به یک استادیوم فوتبال سر و دست می شکنند، جالب باشد و مدتی فکرشان را مشغول کند، اما یقین بدانید اینها لحظه است.

 برای مردمی که در سرزمینشان زنها رئیس جمهور می شوند، به فضا سفر می کنند، قاضی دادگاه می شوند، رئیس شرکت های چند ملیتی هستند و یا شومن های تلویزیونی هستند که می توانند روسای جمهور کشورها را چلنج کنند شاید دیدن فیلمی که موضوع آن دعوی یک زن بر سر طلاق از شوهر معتادش و یا تلاش مادر یک بچه نامشروع برای گرفتن سجل برای فرزندش بیشتر از آنکه یک فیلم دراما باشد، یک فیلم علمی-تخیلی باشد!!!

اینها احساسات است. سینماگری که راوی این صحنه هاست برای مدتی فکرها را مشغول می کند و شاید دیدگان تماشاگران را تر کند. اما این سینماگر قدرت برسون، آنتونیونی و یا بونوئل را ندارد تا نام معمار سینما و یا پاسکال سینما یا سالوادور دالی سینما را به یدک بکشد. مانند تارکوفسکی لقب شاعر سینما را یدک بکشد، مانند فریتز لانگ و یا هیچکاک و جان کارپنتر به راوی صحنه هایی معروف باشد که مو را بر تن سیخ می کند.

دقت کنید نام خیلی از بزرگان خاص هم در آن جدول کذایی نیست. تارکوفسکی به زور ۷ فیلم ساخته که مخاطب عام ندارد. برسون فیلم هایش از نظر خیلی مانند صحنه تدفین مذهبی است. اما نام این بزرگان به جریان ساز های سینما، که کل فرهنگ معروف است.

پس بگذاریم فیلم جدایی نادر از سیمین اگر هم حرفی برای گفتن دارد پله پله به شهرت رسد. بگذاریم فرهادی به دور از این جوسازی ها و لابی گری ها به کارش ادامه دهد تا شاید روزی به عنوان یکی از کارگردان های جریان ساز و مدرن سینمای ایران به معنای واقعی کلمه شناخته شود. شاید آن روز نامی هم در تایم- لاین سینما پیدا کند.

 

قدر رای خود را بدانیم. از لابی گری و فروش رایمان پرهیز کنیم. از این رای در عرصه هایی استفاده کنیم که یقین داریم داریم درست استفاده می کنیم. جدا از رای دادن در فضاهای دو قطبی و احساسی اجتناب کنیم. هر کس که از رای خود سوء استفاده کند، یواش یواش سوء استفاده از رای را تمرین می کند و روزی چاشنی قدرت را بر رای خود سوار می کند.

این جمله معروف اغلب دادگاه ها با افراد هیات منصفه را به خاطر داشته باشید که معمولا قاضی از افراد هیات منصفه می پرسد که:

" آیا شما با وکیل، متهم، دادستان آشنایی دارید؟ آیا این آشنایی باعث می شود شما در دادن رای معذوراتی داشته باشید؟" 

فراموش نکنید با همین روش فیلم اخراجی ها هم قادر است بهترین فیلم ژانر جنگ- کمدی تاریخ سینما شود.

این سوال را هم بد نیست از خودمان بپرسیم. چظور فیلمی که هنوز اکران جهانی نشده، فقط در یک جشنواره به صورت محدود و شاید برای چند هزار نفر اکران شده است، می تواند بهترین فیلم درامای تاریخ سینما شود؟ آیا غربی ها حق ندارند بر ما بخندند و حتی ما را به تقلب متهم کنند؟

پی نوشت یا هدف و معنی نوشته فوق:

در هر حال، بنده از فیلم اصغر فرهادی فیلمی که ندیدم انتقاد نکردم. فقط حرفم این بود چطور فیلمی که هنوز نمایش داده نشده، یکشبه می شود بهترین فیلم درامای یک لیست معتبر؟ یا این فیلم مخاطب خاص است که پس اصلا مهم نیست در آن لیست نباشد. همانگونه که فیلم هایی از برسون، آنتونیونی و بونوئل در آن لیست نیست. یا مخاطب عام و یا اینگونه بگم مخاطب عام متفاوت است. که در این صورت باید در خیلی جاها اکران شود و بعد دید چه رتبه ای بدست می آورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 1:38  توسط ابدیّت  | 

نیما ارکانی حامد و بدبختی جامعه ما (پارانویای فرهنگی)

این نوشته را از این وبلاگ برداشته ام. از این انتخاب هدفی دارم که در ذیل بخش هایی از این نوشته توضیح می دهم. البته این نوشته ایست که در چندین سایت خبری بازتاب داشته است. ظاهرا این وبلاگ از چندین سایت آنها را وام گرفته است.

"دانشمند جوان تبریزی، با تصدی کرسی استادی دانشگاه پرینستون- جایگاهی که 55 سال پس از انیشتین در اختیار فرد دیگری قرار داده نشد- دنیا را با این سوال مواجه کرده است که آیا انیشتین بعدی، یک تبریزی خواهد بود؟"

"... پس از اعلام نظریه عملکرد جهان ارکانی، از او دعوت شده که در طرح تونل شتاب دهنده سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر 5 میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش ها را بر عهده داشته باشد"

"... نیما ارکانی حامد مدرک لیسانس خود را در ریاضی و فیزیک با نشان عالی را از دانشگاه تورنتو در سال 1993 گرفتهو پس از آن دکترا را در سال 1997 از دانشگاه برکلی کالیفرنیا دریافت کرده است. نیما ارکانی حامد پس از آن در شتاب دهنده خطی استنفرد شروع به کار کرد. نیما از 14 سالگی در نظریه و قوانین نیوتون تحقیق کرده است."

"... نیما ارکانی حامد فردی تبریزی است که حدودا 38 سال سن دارد، او مدرک لیسانس خود را در ریاضی و فیزیک با نشان عالی را از دانشگاه تورنتو در سال 1993 گرفته و پس از آن دکترا را در سال 1997 از دانشگاه برکلی کالیفرنیا دریافت کرده است. نیما ارکانی حامد پس از آن در شتاب دهنده خطی استنفرد شروع به کار کرد. نیما از 14 سالگی در نظریه و قوانین نیوتون تحقیق کرده است."


مطالبی که در چندین خط فوق دیدید از وبلاگی که در اول صفحه به آن اشاره کرده بودم گلچین شده است. هدف از درج این مطالب نگاهی دوباره به اوضاع فرهنگی و شکست شدید فرهنگی جامعه ماست. قبل از هر چیز بهتر است از نیما ارکانی- حامد شروع کنیم. حالا از زرد بودن و اشتباه بودن خیلی از مطالب آن بگذریم که به قول زرد نویسان آنور دنیا ادوارد ویتن جانشین بلا منازع آینشتاین است و سال هاست در مرکز مطالعات عالی پرینستون در صدر است و مورد احترام همه است. یا از اینکه فردی در 14 سالگی از نیوتن شروع می کند. یا ال اچ سی همش دست پروفسور ارکانی-حامد است.

نیما ارکانی- حامد بدون تردید یکی از بزرگان فیزیک نظری در سال های اخیر است. او متولد هیستون تگزاس است. اوج کار او با نگارش این مقاله و چندین مقاله دیگر با همین اساتید رقم خورد و ادامه دارد. شهرتی زیادی و البته احترام بسیار زیادی در مجامع علمی دارد.

اگر به اسم های ایرانی علاقه داشته باشیم نام او به همراه اسم های ایرانی دیگر مانند کامران وفا، مهران کاردر، مسعود چایچیان و ... در فیزیک ثبت شده است. باید دقت کنیم اینها یک سری اسم به زبان فارسی هستند. باید یک بار تکلیف رو مشخص کنیم که نگاه ما به اسم و ملیت چیست؟

به نظرم بهترین نمود این مساله، به جای دیدگاه صرفا عاطفی و یا ناسیونالیستی کور باید یک دیدگاه فایده گرایانه باشد. یعنی باید ببینیم اینکه این بزرگان را به زور بخواهیم ایرانی به طور عام و متعلق به یک خرده فرهنگ یا یک جغرافیا به صورت خاص بدانیم چه سودی دارد و یا به قول فرنگی ها چه کردیتی برای ما ایجاد می کند؟

بگذارید مثالی بزنم. نیما ارکانی به نظر نویسنده وبلاگی که شرح آن رفت به صورت موکد ایرانی و تبریزی است. آیا این امر باعث می شود اگر فردی به دانشگاه پرینستون نامه بزند و قید کند ایرانی و اهل تبریز است اساتید مربوطه بهتر جواب نامه او را بدهند و یا به او یک پذیرش با دستمزد بالا بدهند؟ آیا این امر باعث می شود خارجی ها نسبت به محل تولد او کنجکاو شوند و خیل عظیمی از توریست برای بازدید به تبریز مراجعه کنند؟ یا اصلا این باعث می شود خود نیما ارکانی تحت تاثیر قرار گیرد و بخواهد با او کار کند؟ یا نه اصلا فرض کنید این امر باعث می شود رتبه دانشگاه های ایران که بالای ۱۶۰۰ است بهتر شود و همه این دانشگاه ها رو دانشگاه هایی بدانند که از آن امثال نیما ارکانی بیرون می آید؟ به نظرم اگر کردیتی موجود باشد برای این موضوع بدون تردید به دانشگاه تورنتو تعلق می گیرد نه هیچ یک از دانشگاه های ما. اگر شهری قرار باشد معروف شود هیستون تگزاس است که معروف می شود نه تبریز. اگر ملیتی بخواهد احساس غرور کند؛ آنگونه که ژنرال گرووز با تکبر به رابرت اپنهایمر می گفت که ما بهترین هنریشه های سینما، ورزشکاران و دانشمندان را داریم؛ همانا ملت آمریکا هستند. تازه ملت آمریکا هم از هر ۱۰ نفر، ۹ نفرشون فرق فیزیک و ریاضی رو نمی دونند چیه که بخواهند اصلا نیما ارکانی و جانشین آینشتاین رو بشناسد. برای اونها مرلین مونرو از ادروارد ویتن معروف تر است.

پس نباید خومون رو گول بزنیم و بخواهیم شیپور رو از سر گشادش بزنیم. اما واقعا دلیل این بدبختی که دامن ما رو گرفته، چیه؟ چرا ما به نوعی پارانویای فرهنگی دچار شده ایم. یاد رمان دایی جان ناپلئون می افتم که وسط جنگ جهانی دوم و دعوای بین آلمان و انگلستان، یک نایب سوم بازنشته فوج قزاق فکر می کرد که اگر انگلیس ها از گناه هیتلر بگذرند، غیر ممکن است از گناه او در جنگ های ممسنی و کازرون بگذرند. بیایید واقع بین باشیم.

ما مفاخر زیادی داشتیم که در حد خوشون قابل احترام بودند. نمی گم خیلی خیلی بزرگ و جهانی بودند اما خوب در حد خودشون خدمات زیادی کردند و منشا اثرات بودند. مثلا اگر بخواهیم از تبریزی ها مثال بزنیم می توانیم در حیطه آزادی خواهی و وطن دوستی از ستارخان نام ببریم. حال و روز امروز ستارخان چیست؟ هیچی، بالای پنجاه درصد جوان ها او را نمی شناسند. منزلش هم که می توانست در اثر تبلیغ محل پذیرایی از توریست ها باشد امروز ویرانه ای بیش نیست.

داشتن دانشمند، هنرمند و از این تیپ شخصیت ها خوب است. بگذارید از هلند مثالی بزنم. هلندی ها فیزیکدانی به شهرت جهانی و برنده جایزه نوبل دارند بنام جرالد توفت که الان در دانشگاه اوترخت استاد است. یعنی فرد جا افتاده ای است که کار و بار خودش رو داره و کسی هم کاری به کارش نداره. کتاب می نویسه. فرصت و یا حوصله داشته باشه شاگرد قبول می کنه. واقعا هم دانشمندی وطنی بوده است. زیر نظر یک هلندی دیگر بنام ولتمن که او هم هلندی بوده درس خوانده و بعد هم کار کرده و نهایتا جایزه نوبل برده است. نمی خواهم بگویم در دنیای امروز اینکه در یک کشور بمانی و درست رو همونجا بخونی یک امتیاز و یا ژست روشنفکری است و یا اصولا باید اینگونه کرد که سیستم علم و آموزش اساسا تغییر کرده و نیاز شدید به رفت و آمد و تشریک عقاید است. اما آخه نمی شه گفت فردی هم که تمام عمرش در یک جای دیگر زندگی کرده و در یک سیستم دیگه رشد کرده و با اساتیدی که هیچ کدومشون اصلا به افراد محل تولدش ارتباطی نداشته اند، یا حتی زبان رایج مملکت و یا قومش رو هم بلد نیست، چون اهل شهر تبریز بوده که آخر هم نیست، برای مردم ایران و تبریزی ها افتخار می آفریند.

جرالد توفت دقیقا برای دانشگاه اوترخت کردیت ایجاد می کند. می تواند کنفرانس ترتیب دهد و آدم های بزرگ دنیا را به آنجا بیاورد. می تواند باعث ارتقا رتبه آن دانشگاه شود که شده است. می تواند روی انگیزه افرادی که دانشگاه اوترخت را برای ادامه تحصیل انتخاب می کنند اثر داشته باشد و حتی به صورتی کمی تعداد آن افراد را افزایش دهد. اما آیا نیما ارکانی- حامد می تواند هیچ کدام از این نقش ها را برای ایران بازی کند؟ در واقع در صورتی می تواند که رفت و آمد کند به اینجا  و تولید علم کند و مکتب علمی به راه اندازد. اما اگر حتی برای دیدار عمه و خاله هم به تبریز رود این افتخار نیست.

اما ریشه این پارانویای فرهنگی چیست؟ به نظر می رسد جامعه ای که موتور تولید نداشته باشد و روز به روز در مناسبات مصرفی غوطه بخورد نیاز به قهرمان سازی دارد. منتها چون قدرت و درک درستی هم از قهرمان ندارد، معمولا قهرمان های او هم چندان به دردش نمی خورند و برایش افتخار نمی آورند.

حدود ۱۵ سال پیش زمانی که شبکه های عربی رو نگاه می کردم، واقعا ناراحت می شدم. می دیدم ملتی ثروتی بنام نفت دارد. آن را ارزان از دست می دهد و کار به جایی می رسد که شبکه های تلویزیونی آن سرشار است از تبلیغاتی که دیگر آن تبلیغات در کشورهای غربی منسوخ و یا حتی ممنوع است. ار تبلیغ چیپس، پفک، لوازم آرایش، شامپو، لباس زیر، ک.ا.ن.د.و.م، آدامس، ردبول و هایپ  گرفته تا هتل های لوکس و سواحل آنچنانی و ماشین های گران قیمت. این جامعه معتاد به مصرف شده است. هیچ چیز را خود تولید نمی کند که بخواهد بدان افتخار کند. اصلا این جامعه هیچ برندی ندارد.

حالا امروز به ایران هم نگاه می کنم همین حال و روز را دارم و عمیقا افسوس می خورم. جامعه ما معتاد به مصرف شده است. نگاهی به مراکز خرید پایتخت بکنید. حتی مغازه دار ها از ترکیه و دوبی خرید می کنند و ما افتخار می کنم که فقط اگر سرمایه لازم را نداریم، حداقل یک محصول قلابی از فلان برند و مارک مخصوص را داریم.

چند شب پیش به مرکز خرید آرین میرداماد رفته بودم. یک سنک در آنجا هست که قهوه فرانسه های خوبی دارد. اتفاقا مغازه ای هم در پشت آن است که از بالا تا پائین اجناس خارجی خوراکی می فروشد. خانمی برای خرید آمده بود. همانجوری که ما برای خرید به مراکز شهروند و رفاه می ریم. برای خرید عمده آمده بود. تمام اجناسی که خرید خارجی بود. حالا فرض کنید شراب فرانسوا دولاک رو باید حتما با پنیر بوگندوی فرانسوی خورد. درست است. در ایران ما پنیر بو گندوی فرانسوی نداریم. اما عسل، کره و پنیر و حتی سوسیس و کالباس چی؟

می بینید؟ همه چیز ما خارجی است. ماشین، مصالح ساختمانی منزل، لباس و کفشمان، بوتاکسی که برای زیبایی تزریق می کنیم، پروتزهای مصنوعی لب و سینه، لوازم تحریر ما. همه اینها خارجی است. اما یک سوال دارم آیا کتاب خارجی زبان اصلی هم می خوانیم؟ آیا تاریخ غرب را مطالعه می کنیم؟ آیا همین برنامه های مستند زبان اصلی شبکه های معروف رو می بینیم. نه. چون سخت است. حوصله می خواهد

  جامعه ای که معتاد به مصرف فرآورده هایی باشد که خود آنها را تولید نکرده، یواش یواش نیاز پیدا می کند همه چیز خود را از خارج بخواهد. حتی علم و دانش خود را. طرف با خودش می گه حالا یکی پیدا کردیم اسمش ایرانیه، تبریزی هم هست، چرا نگیم این اصلا مال ماست؟  

این واقعیت دردناک که در حقیقت یکی از شقوق یک بیماری روانی به نام پارانویا است روز به روز بیشتر ما را در خود فرو می برد. این بیماری با اعتیاد به مصرف در آمیخته است. تلفیق این دو بیماری و ریشه گرفتن آنها جامعه را از هر حرکتی باز می دارد. روز به روز بر توهمات آن می افزاید.

" ایرانی ها باهوش ترین مردم جهان هستند. نصف ناسا دست ایرانی هاست. تمام آمریکا را ایرانی ها می چرخانند. اول ایرانی ها، بعد چینی ها. ایران مهد آزادی و حقوق بشر بوده. کوروش قهرمان تمام مردمان جهان است. مردم ایران از اعراب خیلی بالاترند. ما چند هزار سال تمدن داریم...."

دریغا که در کالیفرنیا باغ های پسته هکتار هکتار ردیف شده اند. فرش ماشینی بازار ایران را پر کرده است. به خارج مثل مور و ملخ خواننده پاپ و رقاص ارائه می کنیم.

به نظرم روزی که فرمولی جایگزین برای نفت ارائه شود و یا نفت تمام شود روزی است که این بیماری پارانویا ما را در مرز خودکشی قرار می دهد. شاید آن روز واقع بین ترین ملت روی زمین باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:20  توسط ابدیّت  | 

جامعه مصرفی 1 (جامعه ای که خود تولید کننده آنچه که مصرف می کند است)

زمانی هربرت مارکوزه در اوج رقابت هایی که بین شوروی و آمریکا در حال روی دادن بود و در بین دوطیف نظامی (تکمیل و تولید سلاح های اتمی با قدرت تخریب بالاتر) و فرهنگی در حال نوسان بود کتابی نوشت بنام انسان تک ساحتی. لب حرف آن کتاب این بود که شرایط فعلی در غرب اگر به همین منوال پیش رود انسان ها موجوداتی تک بعدی و سطحی می شوند. البته بگذریم که دیدگاهی که نئو م.ا.ر.ک.س.ی.س.ت.ه.ا داشتند در بطن خود نوعی پارادوکس را حمل می کرد. عده زیادی از آنان از آنچه که در شوروی می گذشت اطلاع کامل داشتند و برایشان سخت بود قبول کنند ایدئولوژی که آنها به آن اعتقاد داشتند در عمل می تواند چه آثار مهلکی به بار آورد. برای همین سعی داشتند با ترمیم و به اصطلاح اصلاح آن همچنان مردم را بدان ایدئولوژی ها دعوت کنند. این تغییرات معمولا یا تغییر در تفسیر ها بود یا عوض کردن مهره های کلیدی نظریه ها و تغییر نقش ها. نهایتا محصول تازه ای ایجاد شد. اگر چه این محصول جدید برای افراد که سر تفسیر هنری و یا مباحث معمول و غیر پیچیده جامعه شناسی مدرن را داشتند بسیار کارآمد بود و سرانجام یکی از روش هایی شد که مفسرین هنر، جامعه شناسی پدیده های اجتماعی و حتی روانشناسی تا حدود زیادی از آن بهره برد، اما زمانی که به حیطه عمل رسید میل چندانی در مردم ایجاد نکرد. در جو آشفته سال های دهه ۶۰ میلادی مارکوزه پیامبر انقلاب شد. تمامی جوانانی که قصد داشتند دولت ژنرال دوگول و یا دولت های غربی از آن دست را پایئن بکشند دز ذهن خود برای نظرات مارکوزه جایی بازکردند. اما وقتی این تب و جو پایان گرفت، دیگر نامی از مارکوزه  در جامعه باقی نماند.

اگر از این حرف ها بگذریم که در حقیقت تئوری این دست افراد تئوری هایی بود که بیشتر در عالم روشنفکری و نقد هنری-ادبی کاربرد داشت تا زندگی روزمره و اداره جوامع، اما به نظرم مارکوزه یک نکته ظریفی را با دقت و با هوشمندی خاصی بیان کرده بود. او با زیرکی توانسته بود آینده جوامع پس از خود را پیشگویی کند. من نمی دانم آیا مارکوزه توانسته بود سقوط اتحاد جماهیر شوری را را در ذهنش ببیند یا نه، اما کتاب انسان تک ساحتی او کتابی درخشان است که به نظرم محتوی آن در حال تحقق است. کافی است نگاهی مقایسه ای به آنچه در عالم هنر به عنوان مثال در جریان است بیندازیم. خیلی راه دوری نرویم. شاید بتوان سینما را مردمی ترین و تا حدودی پر مخاطب ترین نوع هنر دانست. تابلوهای تقاشی با قیمت های بالا نهایتا توسط یک فرد و یا صاحب یک مجموعه با قیمت بالا خریده می شوند، اما سینما بخضی از هنر است که به قیمت ارزان به عده زیادی از افراد فروخته می شود اما آنچه که در آخر باقی می ماند رقمی است نجومی که در اکثر موارد از قیمت یک تابلوی نقاشی قرن شانزده و هفده بیشتر می شود. بیایید یک مقایسه بکنیم. سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ را با امروز مقایسه کنیم. اتفاق خاصی رخ داده است. ظاهر سینما پیچیده تر شده است ولی باطن و محتوی آن روز به روز کمتر و نازل تر شده است. در واقع اتفاقی که افتاده است یک اتفاق پیچیده است.

در فیزیک الکترومغناطیس  گفته می شود تغییرات میدان های الکتریکی- مغناصیسی به صورت پی در پی یکدیگر را تشدید می کنند تا از تمام این تشدید ها پدیده ای بنام تابش اتفاق بیفتد. به نظر می رسد در قرن فعلی هم چنین اتفاقی در حال روی دادن است. مردم و جامعه با یکدیگر در حال تعامل هستند. هر دو روی هم اثر دارند. متاسفانه این اثر به صورت پی در پی در جهت کاهش تفکر و تهی کردن رویدادها و حوادث از عمق و محتوی صورت می گیرد.

چند روز گذشته فیلمی می دیدم که به نظرم از هر زاویه که به آن نگاه کنیم از نظر ظاهری دچار مشکل بود. هم فیلم نامه انسجام درستی نداشت. نه بازی ها خیلی قوی بود و خلاصه هر آنچه که حد اقل با توجه به دیدگاه های زیبایی شناسانه امروزی حسن محسوب می شود در این فیلم غایب بود. اما چیزی که فیلم را با توجه به این ضعف ها با قدرت به جلو می برد محتوی قوی فیلم بود.

من نمی دانم اتفاقی که در این ۵۰ سال اخیر افتاده و بعد از فروپاشی شوروی به اوج رسیده را باید چگونه ارزیابی کرد. فکر می کنم این اتفاق آنقدر مهم بوده و هست که باید روزی فهمید در این ۵۰ سال چه بر سر ما آمده است. زمانی فرانسوا تروفو در فیلم فارنهایت 451 خود سعی کرد نشان دهد در جوامع بسته چگونه رسانه ها در هیئت مهندس ظاهر می شوند و سعی می کنند جامعه را از نظر بافت و محتوی یکسان کنند و از آنها انسان هایی کاملا یکدست و به قولی تولید در مقیاس انبوه (مس پروداکشن) بسازند. خب فیلمی بسیار قوی بود که توانسته بود با نوعی طنز واقعیت خطرناکی که در اغلب کشورهای اروپای شرقی در حال رخ دادن بود را به تصویر بکشد. روزگار عوض شد و تمام آن کشورها تغییر کردند.

اما اتفاقی که افتاده این رسانه ها اینبار به سراغ خود جوامع باز رفته اند . اینبار قربانیان زندانیان ع.ق.ی.د.ت.ی و یا مردم و اهل کتاب متفاوت آن جوامع نیستند. اینبار خود مردمان و کل جامعه قربانیان هستند.

اصولا همیشه دیدگاهی وجود داشته که فرهنگ اروپایی از آمریکایی یک سر و گردن بالاتر است. زمانی که در همین سینما به هنر پیشه های اروپایی نگاه می کردی می دیدی غیر از هنر پیشه بودن، دارای ذهنی خلاق، مسئولیت پذیر و در یک کلام افرادی فرهیخته بودند. ایو مونتان، سیمون سینیوره، ایرنه پاپاس، زان- لویی ترنتینیان و ... دو جین هنرپیشه ای بودند که اگر چه در مقایسه با همتاهای آمریکایی خود بهره چندانی از ظاهر و زیبایی نداشتند، اما زمانی که صحبت مسائل اسپانیا پیش می آمد می دیدی هیئتی که برای بررسی اوضاع به آنجا می رود، در بین آن هیئت هم ایو مونتان، سیمون سینیوره و کوستا- گاوراس در کنار میشل فوکو و رهبران احزاب دیگر فرانسه حضور دارند. در باب استقلال الجزایر این چهره های برجسته حضور دارند. هر جا صحبت از کار جدی است به نوعی اینها حضور دارند. اما امروزه حتی اروپا هم تغییر کرده است. دیگر ذائقه ها غذاهای سابف را نمی پسندد.

 به سادگی ۳۰ سال زمان می گذرد. دیگر رقابت های جنگ سرد به انتها رسیده و این جنگ تنها یک فاتح پیدا می کند. من تصور نمی کنم فاتح این جنگ خود قصد داشته باشد تغییری در فرهنگ جامعه و جهان  انجام دهد. اما تصادفا این تغییر در حال انجام است.

مردم دیگر میلی به پوشیدن لباس های رسمی ندارند، کفش آل- ستار و کوله پشتی یک محصول فراگیر شده است. دیگر موسیقی راک فضای اعتراضی ندارد و دعوت به اصلاح امور نمی کند. موسیقی یا ترویج خشونت و امورات ج.ن.س.ی است و یا دعوت سیاه دیدن دنیا و غرق شدن است. دیگر در غرب چیزی بنام جنبش های اجنماعی وجود ندارند تا هنر بخواهد رسانه ای شود در جهت دعوت مردم به آن جنبش ها. دیگر "وودستاک" یک جشنواره موسیقی صرف است، بار سیاسی ندارد. تلویزیون همانند روایتی که  فیلم های  فارنهایت ۴۵۱ و ۱۹۸۴ انجام می دهند یک کالای همه گیر  است. میل به سینما بیشتر جای خود را به میل به سریال ها اپیزودیک با درون مایه های طنز و ملودرام های خانوادگی داده است. بیشتر تلویزیون از یک کالای فرهنگی به وسیله وقت گذرانی تبدیل شده است. دیگر میلی به سریال هایی که سعی داشتند به نوعی مردم را از خواب غفلتی که جنگ سرد دارد چه بلایی به سر آنها می یاورد، بیدار کند ندارند. دیگر مردم مایل نیستند چیزهایی که زیاد فکر آنها را درگیر می کند ببینند. تلویزیون به یک پنکه و یا بادبزن تبدیل شده است. دور دور "فرندز" و "بیگ بنگ تئوری" و خیلی سریال های دیگر است. 

مردم ابتدا از این محصولات بهره می گیرند و پلاریزه می شوند. اینبار نوبت مردم است که جامعه هنری را پلاریزه کنند و علاقه خود را به آنها تحمیل کنند. جامعه هنری نیازمند در آوردن پول است، پس به این هزینه ها تن در می دهد. مردم دوست دارند فیلم های ترسناک ببینند. فیلم هایی که قادر باشد فرباد آنها را در داخل سالن سینما در آورد. دوست دارند فیلم هایی ببینند تا روای زندگی روزمره خودشان باشد. گویی مردم در این قرن یا دوست دارند سنگین شوند و بترسند و یا دوست دارند فکرشان دیگیر نشود. چیزی نباشد که آنها را تا چندین روز وادار به فکر کردن کند. دوباره کمپانی ها به نیازهای مردم پاسخ می دهند.

می بینید این چرخه تا ابد بدین صورت فعالیت می کند. روز به روز ار تعداد افراد مستقل کاسته می شود و به خیل آن گروه افزوده می شود.

دوره دوره دور هم نشستن های ساده است. فیس-بوک این امکان را فراهم ساخته با صدای بلند فریاد بزنی به چه علاقه داری و نداری. راحت برنامه های روزانه ات را به دیگران اطلاع می دهی. من فکر می کنم دیگر چیزی باقی نمانده که بخواهی به آنها فکر کنی.

من فکر می کنم هربرت مارکوزه خیلی خوب توانسته بود این اتفاق شوم را پیش بینی کند. اتفاقی که شاید ۱۰۰ سال پیش هم یک فیلسوف سیاسی توانسته بود پیش بینی کند.

We do not know what is happening to us, and that is precisely the thing that is happening to us, the fact of not knowing what is happening to us

 Man and Crisis, by Jose Ortega Y Gasset 

 من فکر می کنم اتفاقی که در حال روی دادن است این است که انسان به عنوان تنها کاندیدای دارای شعور، در حال مسخ شدن توسط کالاهایی است که خود آنها را تولید کرده است. فکر می کنم محصولات ساخت بشر به نوعی در جهتی قرار گرفته اند که هر کدام به نوعی مشغول هیپنوتیزم انسان هستند.

بشر تا قبل از فروپاشی شوروی، دغدغه های زیادی داشت. برای همین فرصت نداشت تا دربست در اختیار فرآورده های دست خود قرار گیرد. امروز مردم خیلی از کشورهای جا افتاده در مسیری هستند که به نوعی تکنیسن تبدیل شده اند. چون دغدغه به حداقل میزان خود رسیده است، دیگر فرصتی برای خیلی نگرانی ها نیست، بشر این فرصت را پیدا کرده در دام تولیدات خود بیفتد. این اتفاقی است در حال رخ دادن است. روز به روز بر دامنه و میزان آن افزوده می شود.

اینبار تلویزیون، رسانه و خیلی دیگر از ابزارهای ارتباطی در حال شکل دادن نوعی همانند سازی انبوه هستند.

منظور من از این نوشته پاسداشت خرده فرهنگ ها نبود. زیرا این خرده فرهنگ ها دیر زمانی است که در مقابل این سیل نابود شده اند. منظور من فرهنگ های کهن و استوار بود. همانند آنچه در فرانسه و ایتالیا سالیان سال در جریان بود. به روایت همین مثال هایی که از سینما و هنر زدم و مقایسه ای که هر از چند گاهی می کنم می بینم این کشورها هم نتوانسته اند خود را حفظ کنند و از ۵۰ سال قبل خود فاصله بسیار زیادی گرفته اند.

 

لینک دانلود کتاب انسان تک ساحتی

 archive password: gigapedia.com 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 12:5  توسط ابدیّت  | 

فرشته های اخلاقی، فروپاشی اخلاقی

تا جایی که به خاطر دارم اخلاق همواره مهمترین دغدغه من بوده است. نمی خواهم بگویم این بدان معناست که من خیلی مقدس ماب و یا متمایز هستم. نه، از قدیم می گویند افراد برای رسیدن به چیزهایی می جنگند و یا رنج می کشند که از نداشتن آنها می سوزند. این کلمه اخلاق که از آن دم می زنم به هیچ وجه جنبه فلسفی آن چیزی نیست که از آن به علم اخلاق صحبت می شود و قرن هاست مورد مجادله است و در باب آن پارادوکس های بیشماری طرح می شود و مکاتب متفاوتی وجود دارد. آن چیزی که قصد صحبت آن را دارم تلقی کاملا عرفی از اخلاق است. همان چیزی که مثلا به قول قدیمی ها داشتن اش فضیلت حساب می شده. چیزی که اثر گذار است و بعضا می توان آن را با هنر یکی دانست. ادعایی که تولستوی دارد و اصولا هنر و اخلاق را از یک مقوله می داند. اصلا به قول تولستوی هنر برای آن ایجاد شده که بتواند تصویر گر اخلاق باشد. کاری ندارم که این ادعا آیا از نظز فلسفه هنر درست است یا نه. می خواهم بگویم اخلاق همیشه یک فضیلت نا نوشته بوده. اصلا نوعی ثروت اجتماعی معرفی می شده.

بنابر این وقتی در این نوشته از کلمه اخلاق استفاده می کنم، مرادم متضاد مجموعه تمامی چیزهایی است که می توان به عنوان مصداق آنها از دزدی، دروغ، تهمت، کم کاری، کم فروشی، تظاهر، دورویی، بهره برداری از فرصت های نا برابر، از آب گل آلود ماهی گرفتن، بی توجهی، بی مسئولیتی، ... نام برد. بنابر این وقتی فردی رفتار، گفتار و کردارش خارج از دایره اصول فوق است می توان گفت دارای حداقل هایی از اخلاقیات است. یادآوری می کنم که به نظر این بنده سر و پا تقصیر، اصولا در باب اخلاقیات نیازی به انگیزه شناسی نیست. لازم نیست بشینیم و ببینیم اگر فردی به وظایف و مسئولیت هایش عمل می کند، چرا اینگونه است؟ از قانون می ترسد؟ از مرگ می هراسد؟ از خدا می ترسد؟ به نظرم فردی که در چارچوب هایی از اخلاق حرکت کند، محترم است حال به هر دلیلی اخلاقی رفتار می کند به ما و دیگران مربوط نیست.

با تمامی چیزهایی که گفته شد، به نظرم ما در حال یک فروپاشی عظیم اخلاقی هستیم. از کلمه فروپاشی بدان دلیل استفاده می کنم، که این تهی-شدگی اخلاقی دیگر اختصاص به یک فرد یا طبقه خاص ندارد. زمانی این تهی- شدگی به یک طبقه خاص نسبت داده می شد. به عنوان مثال طبقه ای که از نظر میزان ثروت در انتهای جدول توزیع ثروت جامعه قرار داشت. این کمبود ثروت باعث فقر آموزشی می شد. این فقر آموزشی باعث ایجاد ناهنجاری های اجتماعی می شد. این ناهنجاری ها اصولا با ضریبی متفاوت در تمام جوامع وجود دارد، ضریبی که میزان آن را تعیین می کند بیشتر مربوط به فاکتورهایی مانند رفاه، توزیع عادلانه ثروت و یا میزان آموزش در جامعه و ... است.

اما حال و روز امروز ما خارج از این نرم طبیعی اجتماعی است. به نظرم این تهی شدگی اخلاقی، در تمامی لایه لایه های طبقات اجتماعی نفوذ کرده است. دیگر شغل، میزان درآمد و تحصیلات نمی تواند تضمینی باشد برای اینکه به عنوان مثال فردی که دارای رفاه اجتماعی است، کمتر احتمال آن را دارد که دزدی کند تا فردی که از طبقات فرودست جامعه محسوب می شود.

معمولا شما از یک استاد دانشگاه انتظار ندارید که دروغ بگوید، خود را حد یک باج گیر تنزل دهد که بخواهد فرض کنید فردی را بر علیه فردی دیگر تحریک کند، سوال ها را در  شب امتحان را بفروشد و یا به شاگردان مونث خود پیشنهاد های غیر اخلاقی در جهت گرفتن نمره بهتر دهد. چون معمولا یک استاد دانشگاه باید میزانی از درآمد، فن بیان و تفکر را داشته باشد تا بتواند اینقدر مستقل و دارای اعتماد به نفس باشد که اگر قصد تجربه های ش-ه-و-ا-ن-ی را هم داشته باشد در جایی بیرون از دانشگاه  به این منظور نایل آید. یا یک پزشک علی الاصول می بایست اینقدر برای خود احترام قائل باشد که با بهیار و یا یک آبدارچی از منزل فرار نکند. حداقل اگر قصد کاری خلاف عرف را هم دارد، بگویید اگر پزشک متخصص است با یک پزشک عمومی به سفر رود، نه اینکه با یک بهیار و یا آبدارچی در مطب خود مشغول کیف دنیا باشد. یا فردی که دارای ثروت انباشته است، نتواند از چند سکه مختصر بگذرد و کاری را برای فردی که دارایی ندارد انجام دهد.

به نظرم مثال هایی که هر کدام از ما از مصداق های مختلف نقض اخلاقیات در محیط های کاری و سطح جامعه داریم، متاسفانه همه در جهت این نکته هستند که بی اخلاقی هم از نظر کمی شیوع پیدا کرده و هم از نظر کیفی. دیگر منحصر به یک طبقه محدود و یا یک سطح در آمد خاص نیست.

من فکر می کنم این بیماری باید ناشی از یک مشکل سازمان یافته باشد نه فی المثل یک تغییر کوچک فصلی که بیماری های کوتاه مدتی را باعث می شود. به نظر من ریشه اصلی این مشکل در تلقی های خاص ما از اخلاقیات است. از اینکه بخواهیم اول انسانی آرمانی و ایده آل بسازیم و بعد از او بخواهیم اخلاقی باشد.


بگذارید مثالی بزنم. معمولا وقتی یک شاگرد رشته فیزیک در سال اول دوره لیسانس نزد استادی که به تحقیق شهره است می رود و می گوید که فرض کنیم من قصد تحقیق دارم، چه باید بکنم؟

استاد خیلی محترمانه به شاگرد می گوید شما برو و تمام درس هایت را عمیق یاد بگیر اواخر دوره فوق لیسانس که رسیدی اگر باز حوصله چنین کاری داشتی، بیا تا با هم بحث کنیم. من کاری ندارم این کار درست است یا نه. اما حداقل منطقی به نظر می رسد. چون تحقیق چیزی است شبیه به شروع کردن کار از جایی که دیگران آن را ختم کرده اند. معلوم است که یک فرد مبتدی نمی تواند از جایی شروع کند که دیگران بعد از سالها کار بدان جا رسیده اند.

اما آیا اخلاق نیز چنین است؟ یعنی آیا باید اول ما یک انسان تارک دنیا، گوشه گیر و درونگرا و بی توجه به دنیا بسازیم و بعد از او انتظار داشته باشیم وقتی بدان حد رسید به صورتی ناگهانی اخلاقی شود و به صورت مسلسل وار افعال اخلاقی ازو صادر شود؟ یا باید اول یک عالم و هنرمند آگاه به فنون علم و هنر بسازیم و سپس از انتهای مسیر از او بخواهیم اخلاق را رعایت کند؟

به بیان دیگر:

جامعه آماری تلقی از انسان یک تلقی صرفا ایده آلیستی نیست،موجودی که فقط در کامل ترین و آرمانی ترین تعریف خود،می تواند نقشی موثر در بهبود شرائط ایفا کند.دیگران در بازی بهتر بودن و تلاش برای ساختن جامعه محلی از اعراب ندارند،زیرا یا به دور از همان اصالتهای کلیشه ای هستند و یا گذشته آنان مانند زنجیری به گردن آنان است و یا همانند یک داغ بر پیشانی آنهاست.اما شاید بهتر آن باشد که به جای تقسیم بندی انسان ها به شهروندان درجه یک و دو،از انسان ها بخواهیم آنگونه که هستند باشند و آنگونه که خود می توانند خوبی را درک کنند و بر اساس درک خود اقدام کنند.گاه باید بپذیریم انسان موجودی است که جامع تمامی تناقضات است.اما این موجود گاه تا به حد جنون متناقض می تواند خود خالق زیبایی اخلاقی باشد.سینمای وسترن خود نمودی تمام از این مقوله می باشد.شخصیت هایی کاملا عامی و به دور از هر گونه فرهیختگی،گاه دنیایی از معرفت و زیبایی های انسانی هستند.آنها نیز تنها هستند.اما به نظر می رسد این تنهایی درعمیق ترین لایه های خود،اشتراکی تام با تنهایی های انسانی دارد.از این رو فکر می کنم تلقی اسطوره ای از انسان گاه به غایت خطرناک است و خود می تواند عامل ترویج پوچی باشد.یک پوچی عمیق که می تواند تمامی مرزهای بی اخلاقی را در نوردد و کیان بشریّت را در آستانه نابودی کامل قرار دهد.و تصور می کنم در عالم ادبیات بزرگانی مانند داستایوسکی،تولستوی و دیکنز به همین قربانی ها فرصت بهتر شدن را می دهند.آنان جهنمی به غایت تأثیر گذار در همین دنیا آماده می کنند و به پالایش انسان می پردازند و به انسان این امکان را می دهند که با خود و با گذشته خود رقابت کند.

مشکلی که تصور فرشته ساز، ملکه ساز و ایده آل گرای اخلاقی دارد این است که هیچ برنامه ای برای اصلاح افراد ندارد. این تفکر فقط می تواند در فکر تربیت انسان های باکره باشد، اما مطلقا هیچ برنامه ای برای اصلاح انسانهایی که مردود هستند، ندارد. اصولا برنامه ای منعطف برای دادن فرصت به انسان ندارد. همانند معلم سخت گیری است که یک بار امتحان می گیرد و نمره ها به سرعت اعلام می کند. نه جایی برای اعتراض باقی می گذارد و نه اصلا فرصتی به دیگران برای جبران می دهد. شوربختانه این تصور از انسان می خواهد به هیچ چیز فکر نکند جز اینکه خود را به شکل و هیئتی در آورد، بعد از اینکه فرد بدان شکل در آمد دیگر چنان از نظر روحی خسته است که نه توان یادگیری اصول اخلاقی را دارد، بلکه مترصد فرصتی است که این سالهای رنج و دوری را جبران کند و احساس نکند در تمام این دوره بر سرش کلاه رفته است.

این تفکر ملکه ساز، صرفا اختصاص به مذهب ندارد. یعنی شما این تفکر را می توانید در این جمله که " گر تو بهتر می زنی بستان بزن" ببینید.

این جمله ترجمه دیگری از این عبارت است:

"...اگر قصد داری از فردی انتقاد کنی، باید اول به جایگاه او برسی و بعد انتقاد کنی. اما اگر می خواهی تعریف کنی، نیاز نیست در جایگاه خاصی باشی. تعریف کن..."

می بینید. باز ملکه سازی و الگو سازی. فرد باید سالها زحمت بکشد و به صورت تک بعدی پیش رود تا بشود فرض کنید فیزیک دان و استاد دانشگاه. بعد که شد استاد دانشگاه می بیند آنقدرها هم خبری نبوده. در این رخوت اسیر می شود. از یک سمت اخلاقیاتی به او آموزش داده نشده که بخواهد بدان عمل کند، از طرف دیگر اصلا فکر می کند کلی سرش کلاه رفته است.سالها محرومیت از خیلی امتیازها برایش چه حاصلی داشته است؟  بنایر این سعی می کند تمام چیزهایی را که سالها از دست داده بوده یک شبه جبران کند.

من فکر می کنم در قرائت هایی از مذهب، هنر و علم که به سرچشمه نزدیک تر هستند فرایند ساخت انسان، یک فرآیند چند بعدی بوده است.

مذاهب، از روز اول سعی می کنند تعالیم خود را در عالم تئوری با اخلاقیات گره بزنند. حتی برای ایجاد توجه در انسان ها، در بدو امر انجام اخلاقیات را شرطی می کنند برای دریافت پاداش تا افراد را، اگر نمی توانند در اخلاق دینامیسمی هنری ببینند، حد اقل آن را وسیله برای بدست آوردن عیش و طرب در پس از مرگ ببینند. مذهب سرشار است از داستان ها و روایاتی که گاه تا حد تناقض با هستی پیش می روند، اما مذهب به صورت عام و خداوند به صورت خاص در جهتی حرکت می کند که با قربانی کردن حقیقت جهان، ولو از جانب خیلی ها مورد نمسخر قرار گیرد، از انسان بخواهند اخلاقی باشد. شاید تنها قربانی که از انسان ها پذیرفته نیست، اخلاقیات باشد.

در علم و هنر، تربیت فرآیندی بوده که زمانی بدان حکمت اطلاق می شده. انسان عالم و یا اهل هنر همواره سعی می کرده تمامی ابعاد وجودی خود را پرورش دهد. این امر ناشی از نگاهی زیبایی شناسانه به جهان بوده است. نگاهی که زندگی را در زیبا زیستن اجر می داده. متاسفانه در قرائت رایج در این سرزمین، ابتدا فرد با این جمله بارها و بارها روبرو می شود که "گر تو بهتر می توانی، بستان بزن". استقلال فرد از روز اول به شدت سرکوب می شود. او تمامی ایدهآل ها و رویاهایش رو در معلمی می بیند که خود او تک بعدی و بیگانه با خیلی از مفاهیم است. یواش یواش که به پیشرفتی محدود نایل می شود، او هم اگر بهتر از معلم نشود دقیقا همانند او می شود. یا بعد از سالها می فهمد که در این اقلیم به هیچ چیز نایل نشده و کلی سرش کلاه رفته، یا حتی اگر آگاه هم باشد که چه چیزهایی ندارد، دیگر خیلی دیر شده تا بدان ها رسد. زیرا عملا هیچ گاه نیاموخته است که مستقل باشد و خود در راه آموختن اقدام کند. معلمی هم ندارد که بتواند ازو بیاموزد، چون اصلا دیگر فردی را قبول ندارد. اینجاست که فرد نا خود آگاه به ورطه ای پرتاب می شود که معلمش قبل از او در آن ورطه بوده. این چرخه معیوب می چرخد و افرادی بی توجه به اخلاقیات تربیت می کند. گاهی معلم های تک بعدی انسان را به چیزهایی پوچ نوید می دهند. این پوچی به مرور زمان بر خود فرد آشکار می شود. زمانی که دیگر خیلی دیر شده تا بتوان کاری کرد. آدم خیلی دیر می فهمد که راه را اشتباه رفته و در این مسیر به دیگران آسیب های زیادی رسانده است.

من نمی توانم ستایشم را به افرادی مانند تولستوی، داستایفسکی، هوگو و دیکنز بیان نکنم. زیرا در دیگاه آنها انسان ها موجوداتی آرمانی نیستند. این نویسندگان بزرگ، انسان را آنگونه که هست تعریف می کنند. سعی می کنند جدال دائمی او را با خیر و شر را متذکر شوند و یا آوری کنند که زیبایی، یگانه قطب نمایی است که این انسان به شدت خاکستری را رهنمون می شود. اینجاست که یک جانی مانند مک- ویچ در رمان آرزوهای بزرگ می شود پدرخوانده کودکی که روزگاری برای نجات او قرصی نان از منزل خواهرش دزدیده است. یا یک فرد تبهکار مانند والژان، ناگهان شهردار شهری می شود که می تواند نشانه ای از اخلاق در جامعه از هم پاشیده آن شهر باشد.

زمانی که این نوشته را می نوشتم، دقیقا به همان چیزی فکر می کردم که امروز فکر می کنم و آزارم می دهد. به نظرم تلقی که اخلاق را محصول کامل شدن انسان ها می داند دیگر قادر نیست برای ما نجات بخش باشد. ما انسان های کاملی زیادی داریم که اخلاقی نیستند. حداقل با تعریفی که جامعه ما از کمال دارد. و دقیقا همان تعریفی که این جامعه از اخلاق دارد.

به نظرم رعایت اخلاقیات باید در پله پله فرآیند تربیت اجتماعی با عمل به افراد متذکر شود. باید انسان ها به دیدن زیبایی عادت کنند. باید رسانه هایی باشد که مدام دیالکتیک خیر و شر را نمایش دهد و پیروزی اخلاق را، ولو از جانب فردی معمولی، کوچک و یا حتی لمپن جامعه باشد ارج دهد. باید یادآوری شود که کمترین و حقیرترین انسانها، به سان شخصیت های خاکستری فیلم های وسترن می توانند بهترین معلمان اخلاق باشند. باید یاد بگیریم، انسان ها خاکستری هستند. امکان ساختن هیچ انسان غیر معصوم کاملی وجود ندارد.

پ. ن: حدود چند ماه پیش مقاله ای می خواندم در باب جان وین. اینکه او حتی در فیلم ها به هیچ وجه مایل به ایفای نقش های منفی نبوده. حتی حاضر نبوده در قالب ایفای یک نقش مثبت، فردی را از پشت مورد هدف قرار دهد. حاضر نبوده خیلی با زن ها در فیلم، آنچنان که امروزه متداول است در هم آمیزد و ....

خیلی در باب این مقاله فکر کردم. مهم نیست که جان وین در زندگی شخصی خود تا به چه اندازه اخلاقی بوده. مهم تعبیری است او از اخلاق دارد. او همواره نگران بوده که اگر آیندگان فیلمی از او ببینند که فردی را از پشت سر مورد اصابت تیر قرار داده، درباره او چه می گویند؟

می دانید معنی این جمله یعنی چه؟ یعنی اخلاقیات آنقدر جدی است که حتی ممکن است مردم فراموش کنند در حال دیدن فیلم هستند و تمام اینها داستانی غیر واقعی بود. یعنی جامعه تا به چه اندازه در مورد دیدن اخلاق در داستان وسواس دارد. جان وین فکر می کند به این امر، که شاید آیندگان از خود بپرسند چرا او حاضر شده نقشی را بازی کند که از پشت فردی را با تیر زده است.

حال به زندگی خودمان بازگردیم. زندگی ما داستانی واقعی است. کلی تماشاگر دارد. آیا ما نیز چنین وسواسی داریم؟

فرشته های اخلاقی، اگر تخیل زیبایی شناسانه انسان را بدزدند، از او موجودی فاقد تشخیص و معامله گر بسازند، استقلال او را خدشه دار کنند و سعی کنند اخلاق، این ملکه جهانشمول را در قالبی محدود و مقلوب عرضه کنند، دیر یا زود جامعه را به فروپاشی می رسانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 14:15  توسط ابدیّت  | 

فروپاشی و ترحم

حدود ۱۰ سال پیش که برای چندیم بار رمان طاعون اثر آلبر کامو را می خواندم به جمله ای بر خوردم که به نظرم جوهر و عصاره آن کتاب بود. کتاب دم دستم نیست تا آن جمله را پیدا کنم شاید هم اگر بود حوصله و اعصاب این کار را نداشتم. اما فکر می کنم اثر آن رمان، که جمله زیر است، تا لحظه مرگ در گوشم صدا می کند:

" ترحم [کردن] زمانی یک ارزش محسوب می شود که تمام انسان ها محتاج ترحم نباشند"

در واقع این جمله که دقیق هم به یادم ندارم که به چه صورت بود، قصد دارد این معنا را برساند که تنها انسان هایی می توانند ترحم کنند که خود نیازمند و گرفتار لحظه ای ترحم نباشند. البته ترحمی که کامو بدان اشاره دارد، همانند معنی رایج ترحم در جامعه ما نیست که بیشتر به سوگواری، دادن پول به متکدی و شرکت در مجلس ترحیم تعبیر می شود و بار منفی دارد و از آن به تکدی محبت یاد می شود. منظوری که کامو در آن رمان بدان اشاره دارد بیشتر وجه ایجابی و اخلاقی آن است. مثلا اینکه اگر کنار خیابان جنازه ای افتاده است، از روی آن رد نشویم. در قبرستان بر بالای سنگ قبری، قضای حاجت نکنیم. اگر فردی در بستر مرگ است، کشیشی بر بسترش حاضر شود و او را تسلی دهد. اگر فرد در حال سقوط به داخل چاهی است، فردی لب دهانه چاه نرود و پایش را بر انگشتان وی نگذارد. در واقع ترحمی که کامو بدان اشاره دارد، انکار بی تفاوتی نسبت به همنوع است.

کمتر در این وبلاگ با شمار محدود بازدیدکننده، غر زده ام و یا حرف های مایوس کننده زده ام. الان هم قصد ندارم از این سنت خارج شوم. اما خب گاهی اوقات می گویند چیزی گیر کرده در گلویت. اصولا هم که به اطرافت نگاه می کنی، اصلا فردی را نمی بینی که بتوانی با او هم کلام شوی. حساب پدر و مادر، همسر  را بدین دلیل جدا می کنم که نوع ارتباط ما با آنها به نوعی یگانه است. شاید عاطفه و وابستگی، مقدم بر انسانیت و ارزشهای  انسانی باشد. من پدرم را دوست دارم، شاید نه بدان دلیل که انسان است. بل از آن جهت که مرا به وجود آورده است. صبح های سرد زمستان و گرم تابستان، اولین فردی بوده که از منزل خارج می شده. یقین دارم از اینکه به بعضی جاها مجبور بود برود یا با بعضی آدم ها مجبور بود هم زبان شود، تا اعماق وجود نفرت داشته، اما برای رفاه من می رفته و این سختی را بر خود هموار می ساخته. گاهی هم حس می کردم جسمش را در صبح های زود به زحمت از بستر به بیرون می کشید. گاه در آشپزخانه می نشست و به نقطه ای زل می زد. می دانستی احساس فردی را دارد که دارد خود را وقف زندگی فرزندانش می کند. اگر مجرد بود، محال بود این همه رنج را بر خود بخرد. فکر می کنم احساس افرادی که معنای گرمای خانواده را به دور از زوال رو به رشد آن در این سرزمین تجربه کرده اند، کم و بیش همین باشد. کافی است یک لحظه چشمان خود را ببندیم. پدر و مادر را به دور از معنای کلیشه ای آن تصور کنیم. بعید می دانم اشک در چشمانمان حلقه نزند. زمانی که شاهد رنج آنها بوده ایم. زمانی که شاهد بوده ایم چگونه روزگار با درفش گذر زمان بر پیکره آنان، خاطره هایی را تراشیده است. کافی است به درختهایی که در پارک ها و جنگل های اطراف شهر هستند نگاهی بیاندازیم. آیا تا کنون پیکر زخمی این درختان توجه شما را جلب نکرده است؟ لابد دیده اید که لات و لوت ها، چگونه با یک چاقوی جیبی و یا به قول خودشان تیزی ضامن دار، بر روی این درخت ها خاطره هایی را تراشیده اند. گاهی فکر می کنم، موی سپید، چین و چروک های صورت و ... پدر و مادرم، مرا دقیقا به یاد، پیکره همین درختان می اندازد. شاید هم قیاسی بی معنا باشد. اراذل و اوباش و جنایتکاران هم پیر می شوند.

 می بینید. خیلی ساده است. ما عاشق پدر و مادر خود هستیم. نه بدان دلیل که صاحب کرامت انسانی هستند. آنها را دوست داریم چون، درگیر آنها هستیم. چون آنها اولین و آخرین موجوداتی بودند که ما را همان گونه که هستیم قبول کرده اند و با ما ساخته اند. عشقی که به ما داشته اند تابعی از مصلحت و منفعت نبوده است.  پدر و مادر یک نقطه ضعف دارند، رنج فرزند. شاید بعضی فرزندان هم نقطه ضعفی داشته باشند، شاهد پیر شدن پدر و مادر باشند.

اما رابطه ما با بقیه چطور است؟

راستش به اطرافم که نگاه می کنم، کمتر فردی را می بینم که نیازمند ترحم شدید نباشد. کمتر فردی را می یابم که بیمار نباشد و تماس با او، باعث نشود هم بیماری از تو به او منتقل شود و هم از او به تو منتقل شود. در واقع شاید احساسی را دارم که نویسنده کتاب طاعون سعی در تشریح آن دارد. مردم شهری، همه بیمار شده اند. این بیماری مسری است. به صورت پیوسته قربانی می گیرد. تماس افراد با هم باعث شیوع بیماری می شود و یگانه شانس اندکی را که هر فرد دارد تا از این بیماری واگیردار مصون بماند را به خطر می اندازد.

 من هیچ گاه در سرزمین دیگری، به قولی در آنور آب زندگی نکرده ام. اما افرادی را که دیده ام، که اتفاقا داری تابعیت دوگانه نبوده اند، یعنی به بیانی خارجه ای دو نبش بوده اند، هیچ گاه برداشت نکرده ام تا بدین حد نیازمند به ترحم باشند. اینکه نیاز باشد ما یکدیگر را در آغوش بگیریم و به حال خودمان و دیگری، یک دل سیر گریه کنیم. گریه کنیم که هر دو چقدر بدبخت، ضعیف، دچار فراموشی و احیانا وقیح هستیم. من چقدر بدبخت هستم که باید شاهد وقاحت و نسیان تو باشم، و تو چقدر بدبختی که اینقدر وقیح و احمق هستی و اینکه مجبوری برای فردی ضعیفی مانند من، ادای پهلوانان را در آوری.

 به اطراف که نگاه می کنم، انسان هایی به نهایت امر شکننده را می بینم که خود کمتر آگاه هستند تا بدین حد شکننده هستند. اتفاقا، خیلی از آنها هم منتقد هستند و معتقدند ما بقی جامعه بیمار هستند. اما تنها یک ملاک تشخیص وجود دارد، اگر فردی بیشتر از چیزی نالید و بیشتر ادعا کرد جهت استاندارد های جهانی را می داند، بیشتر به او باید شک کرد.

راستش من کمتر در این پنج سال پیش آمده که کاری کرده باشم، که از دست خودم عصبانی شده باشم. احیانا با چند نفری هم که معاشرت کرده ام، شاید بعد از چند وقت تمام نقاط ضعف شان دستم بود. ممکن بود با فردی رفت و آمد کنم، که کمتر حرفی از دهانش خارج شود که صحت داشته باشد، اما چون می دانستم هیچ کدام از حرف هایش صحت ندارد،نه تنها ثانیه ای بدان ها دل نبستم  حتی به اندازه ذره ای ناراحت نشدم. فردی بود عادت داشت بی خود و بی جهت فحش رکیک بدهد. زمانی که می دیدم بعد از چند ماه بی خبری، به قولی پیامک زده و چند تا فحش آبدار نثارم کرده، با خودم می گفتم باز با همسرش سرشاخ شده اند و یا حوصله اش سر رفته. دلگیر هم نمی شدم. فقط می گفتم تعادل روانی ندارد. شاید هم ادب اجتماعی ندارد (چون یقین داشتم پدر و مادر محترمی دارد و ادب خانوادگی دارد). اما وقتی چند سال پیش، با فردی آشنا شدم که در ارتباط با فیزیک و شرایط اجتماعی آن تقریبا دیدگاه های مشترکی داشتیم، به هیچ دلیلی پا را از حدم فراتر گذاشتم و آن رابطه را خیلی جدی تر از یک صحبت در باب تاریخ فیزیک قرن بیستم و یا تعبیر فلسفی فرض کنید مکانیک کوانتومی، تلقی کردم. راستش باید می گفتم با یکی (از جنس مذکر) می ری یه جا می شینی. یک قهوه می خوری. یک نخ سیگار می کشی. یه ذره تو می گویی که فرض کن ویتن نابغه است. یک ذره هم او می گوید که فرض کن پراگماتیسم آمریکایی باعث غنای فیزیک نظری شده. بعد هم دو تا کلفت بار بعضی از اهل فیزیک می کردیم. بعد هم می رفتیم سراغ کار و زندگیمون. دیگر هم لازم نبود بیشتر از حد معمول برای هم وقت بگذاریم. بعد روزی به خود می یای و می بینی که چقدر از دست خودت عصبانی هستی که چرا طرف رو اجازه دادی از پشت پیشخوانت فراتر بیاد و بیاد بشینه پشت دخل. هیچ گاه دی ۱۳۸۷ را فراموش نمی کنم. حقیقتا از سمت دانشگاه که تا پارک وی و میرداماد پیاده می رفتم، هر چه بدترین فحشها را که می دانستم نثار خودم می کردم. الان هم با خودم شرط کردم دوستی من با ایشان آخرین دوستی من با جنس مذکر در این سرزمین باشد. نهایتش آدم چند تا معاشر پیدا می کنه. میشینه با اونا چند تا بحث می کنه بعد هم می ره سراغ کار و زندگیش. به خودم می گفتم:

 که آخه مردک تو که این همه ادعا می کنی که من آدم ها رو می شناسم، چرا کاری رو که می شد با یک بحث فیزیکی و دو تا فحش به چند نفر از اساتید فیصله داد، چرا به دوستی کشاندی و صد البته تاسف که این وبلاگ را هم مطالعه می کند.

بعد هم همان حدیث همیشگی. هر که بیشتر ادعای ادب و اخلاق می کند، معمولا کمتر بدان عمل می کند. تو گویی همیشه توبه فرمایان خود کمتر توبه می کنند.

این موارد را زیاد دیده ام. فردی در اوج درماندگی سراغت می آید و راه و چاه چیزی را می پرسد. بعد که از پل باریک عبور کرد، دیگر تو را به زور به جا می آورد.

چندی پیش در ارتباط با آزمون موسسه ای فردی تماس گرفت. با کلی دستپاچگی و اضطراب که چه می شود؟ چه باید خواند؟ چه باید کرد؟ فلانی کیست؟ چطوری است؟ و قس علی هذا. امروز وقتی او را می بینی چنان با تبختری پا را بر پا می اندازد و برایت آرزوی امید می کند که تو گویی این همان بابا نیست که با عجز و ناله تماس می گرفت و شیون چه کنم چه کنم سر می داد. راستش فردی که دچار نسیان می شود، فرد بیچاره ای است. اگر اشتباه نکنم خداوند انسان را متهم به نسیان می کند و از نسیان به عنوان بزرگترین آفات نام می برد. امروز وقتی دیدمش، واقعا یاد اصطلاح "پهلوان پنبه" افتادم.

زندگی ما پر شده است از این خاطرات. به سادگی پاچه یکدیگر را می گیریم و قادریم برای یکدیگر دردسر و جنگ اعصاب درست کنیم. همه در حال غرق شدن هستیم، دست به چیزی می کشیم که چندی بیشتر زنده بمانیم. اینجاست که ترحم کردن واقعا پوچ و بی ارزش می شود.

به اطرافت که نگاه می کنی، غالب افراد را شایسته ترحم و نیازمند می بینی. اینقدر تقاضا زیاد است که حتی لبخند تو و یا دست نحیفت که به سوی فردی دراز می شود گم می شود. حتی فردی که چند سانتی در این اقیانوس در اثر دستگیریت بالاتر آمده، نمی تواند درک کند. چیزی که با حیات وحش تفاوت دارد نوع رفتار میزبان-انگل است. حداقل تا جایی که من به خاط دارم در زیست شناسی خوانده بودیم، کمتر پیش می آید که انگل میزبان را بکشد. اما اینجا انگل ها میزبان کش هستند.

من ادعا نمی کنم فردی سالم هستم و تمام معیار های یک فرد سالم را دارم. اما احساس می کنم هنوز این بیماری در من آنقدر شدت نگرفته است که فردی ناقل باشم و یا حتی بتوانم دیگران را دچار بیماری سازم. اما گاهی حس می کنم عمیقا در معرض بیماری هستم. بعضی جاها که می روم، به شدت احساس می کنم که تا غروب به احتمال زیاد دچار خارش گلو می شوم و شب نشده حتما تب خواهم کرد.

اینجاست که حس می کنم، برای ایمنی بیشتر جامعه هم که شده بهتر است ارتباطاتم را محدود تر کنم. تا من که قدرت ایمن کردن افراد را ندارم، حداقل خود به یک میزبان موثر برای این بیماری تبدیل نشوم. احساس می کنم در تک تک صحبت های غیر رسمی مان نوعی هرزگی فکری در حال بازتولید است. این قدرت عجیب در تک تک ما وجود دارد تا در اثر ارتباطات خود، ژن های خفته منفی شخصیتی یکدیگر را بارور کنیم و باعث شویم که طرف مقابلمان پس رفت کند.

گاهی برایم خیلی عجیب است که پدر بزرگ ها و مادربزرگ های مان هنوز دوستانی دارند که بعد از گذر ۵۰ سال هنوز دوستی هاشان ادامه یافته است. به راستی ما چه اندازه تنها شده ایم.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:46  توسط ابدیّت  | 

چند نکته در باب نظام دانشگاهی بیمار ما بخش اول

۱- در روایتی از زندگی لودویگ ویتگنشتاین آمده که ایشان به دلایلی که زیاد به این صحبت مرتبط نیست راهی کشور نروژ می شود و خلاصه در آنجا مشغول نوشتن کتاب معروف خود می شود. ظاهرا دستوشته هایی از آن کتاب را برای راسل و مور می فرستد. راسل و مور که خیلی متوجه ایده ها و مطالب نمی شدند قرار می گذارند مور سفری به نروژ انجام دهد تا ببیند حرف حساب ویتگنشتاین چیست. مور راهی سفر می شود و ظاهرا در آنجا مقداری مطالب را برای او توضیح می دهد و مقداری هم نوشته به او دیکته می کند تا در انگلستان، به اتفاق راسل در باب آن مطالعه کنند و نظر دهند. خلاصه کلام آنکه، مور به کیمبریج باز می گردد و با راسل هر چه فکر می کنند چیزی دستگیرشان نمی شود. نامه ای به ویتگنشتاین می نویسند که ما هیچ چیز دستگیرمان نمی شود. اما بد نیست همین مطالب را برای پایان نامه دکتری خود آماده کند و حاضر هستند از او امتحان به عمل آورند و او را پیشاپیش قبول کنند. گویا این نامه اثری بد بر روی ویتگنشتاین می گذارد. برای او خیلی مدرک مهم نبوده اما از این مطلب شکایت داشته که چرا این دو فرد که استاد هستند این مطالب از نظر او ساده را، درک نمی کنند. قلم را بر می دارد و نامه ای احساساتی به مور می نویسد بدین مضمون:

"... در باب مطالبی که به کرات صحبت شد اگر حق با شما باشد من به جهنم بروم و اگر حق با من باشد شما به جهنم روید"

هرگز قصد آن ندارم که چنین روش و ادبیاتی را تقدیر و یا توجیه کنم زیرا از نظر من نه این مطالب مودبانه هستند و نه شرط اخلاق و انسانیت آن است که فرد اینگونه صحبت کند. در واقع امر نتیجه ای که قصد دارم از آن بگیرم مهم است. این نامه ویتگنشتاین باعث ناراحتی شدید مور و راسل می شود، اما بدون توجه به این ناراحتی از ویتگنشتاین امتحان می کنند، ساکت می مانند و اعتراف می کنند که قادر به درک این مطالب نیستند و سپس او را نه تنها با درجه ممتاز قبول می کنند بلکه لباس استادی را هم به تن او می کنند. به راستی تاریخ بهترین معلم اخلاق است.

حال بگذارید یک سوال ساده را مطرح کنم. در نظام دانشگاهی ما، راستش من از غیر از فیزیک خبر ندارم پس بهتر است فرض کنید منظور همان نظام دانشگاهی فیزیک ماست، کجا و چند مرتبه صحنه ای را دیده اید که استادی اقرار کند از شاگردش کمتر می داند؟ چند استاد را می شناسید که با دیدن شاگردی مودب، دانا و فرهیخته بر خود بلرزند و حقی انسانی را ادا کنند و خیلی سعی نکنند در مقابل شاگرد اظهار فضل کنند؟ چند معلم را دیده اید که اهل وقت شناسی باشند و سعی کنند حرمت چنین دانشجوهایی را با وقت نشناسی و بی ادبی زیر پا نگذارند؟ اصلا آیا ممکن نیست استادی برای آنکه بخواهد اوتوریته خود را به رخ شاگرد بکشد، عمدا دیر کند؟ اصلا آیا ممکن است استادی خودخواسته بازنشسته شود تا کرسی خود را که حق مسلم دانشجویی جوان تر است به او واگذار نماید؟ اصلا سوال مهم، آیا غیر از مرگ خود استاد، روشی برای ارزیابی اساتید و جایگزینی آنها با افراد دارای صلاحیت و محدود کردن دامنه اختیارات آنها وجود دارد؟ 

در ایران رسم بر آن است که فرد پایان نامه خود را قبل از دفاع غیر از معلم راهنما، به قولی به فردی به نام استاد مشاور و فردی به عنوان داور خارجی می دهد تا مطالعه کنند و روز جلسه دفاع بر پایه پیش زمینه ای قبلی در سر جلسه حاضر شوند. بعضی از استادان روشی دارند که شاید به خیال خوشان به شاگرد تفهیم کند که مو را از ماست می کشند، اما همین روش چنان پوچ و غیر استاندارد است که شاگرد پس از آنکه نمره قبولی را گرفت بعد از جلسه دفاع به همراه دوستانش حسابی به استادان می خندد. پاره ای از اساتید برای آنکه نشان دهند خیلی عمیق و جدی هستند، مداد را بر می دارند و در پیشنویس پایان نامه حتی اغلاط املایی و انشایی را هم مورد توجه قرار می دهند. حال بگذریم که آنهایی که بیشتر به نقطه و ویرگول حساس هستند، کمتر روی محتوی، ریاضیات و ایده ها حساس هستند، اما آنچه که مچ آنها راباز می کنند آن است که اگر پایان نامه شما فرضا ۷۰ صفحه داشته باشد، روز جلسه دفاع تنها پنج صفحه آن تصحیح شده است. این امر را می توان از تیپ سوالاتی که در جلسه دفاع از شما می پرسند نیز فهمید. معمولا در ایران توی حرف هم پریدن خیلی باب است. یعنی اصلا مد است که اگر فردی سمینار دارد اینقدر توی حرفش بپرند تا رشته افکارش از هم بگسلد و بحث هم نیمه کاره بماند. به قولی یک جور شوخی است از جنس شوخی های دوره دبستان که فرض کنید به جای سلام به هم پس گردنی می زدیم و یا به بلبله گوش یکدیگر تلنگر می زدیم. اما به یک نکته توجه کنید. اگر در جایی که سمینار می دهید و یا دفاع می کنید که توی حرف شما پریدن باب است، تنها سوالاتی که پنج دقیقه اول از شما می پرسند ممکن است جدی باشند. بقیه سوالاتی که در زمان های بعدی پرسیده می شود عمدتا خلق الساعه هستند و خیلی راحت می توان از زیر آنها فرار کرد. این سوالات یک جور بیانگر این است که ممتحنین بیدار هستند. ریشه این امر هم همان است که از ۷۰ صفحه نوشته شما، تنها ۵ صفحه خوانده شده است.


۲-  پدیده مهم دیگری که در نظام آموزشی ما باب است پدیده نوچه پروری است. کلا ما چندین مدل نوچه داریم. یک نوع که من نام آنها را نوچه های عاطفی می گذارم، افرادی هستند که بیشتر عاشق معلم و استادشان هستند. خیلی نمی دانند اصلا استادشان در چه زمینه ای کار می کند، چه کرده و اصلا چه رشته ای درس خوانده. فقط همینجوری معلمشان را دوست دارند. این امر مرا یاد یک لطیفه ای می اندازد که چند وقت پیش در همین وبلاگ یکبار بدان اشاره کرده بودم.

گویند در شهری عارفی بود کاملا معمول. نه از روی آب می توانست عبور کند و نه پرواز کند. روزی عده ای شاگردان قدیمی، جلوی مردی را گرفتند و گفتند استاد ما پرواز می کند، طی طریق می کند و ...

مرد حیرت زده، نزد استاد رفت که : ای شیخ شاگردانت چنین می گویند. و هاکذا

استاد گفت: ای مرد، شما جدی نگیرید

مرد نزد شاگردان بازگشت و گفت استادتان چنین می گوید که : من اینکاره نیم.

شاگردان بانگ بر آوردند: استاد شکر خورده، استاد به گور پدر خود خندیده است.

دسته دوم نوچه هایی هستند که باید بدان ها نقش نوچه های جاعل را اطلاق کرد. حتما این عبارت را شنیده اید که فلانی جزو ۵۰ فیلسوف برتر قرن است. فلانی پارسال جزو برترین ۱۰ نفر فیزیک دنیا بوده است. فلانی مبدع هندسه های نا- جابجایی است. درباب همین هندسه های نا- جابجایی باید عرض کنم که کل اطلاع من دو جمله است که در جایی خواندم و یک جمله که در جایی از نوچه ای شنیدم.

۱- هندسه های ناجابجایی همیشه وجود داشته اند، حتی در نیمه ابتدایی همین قرن. فاینمن و بعضی های دیگر با آن شوخی هایی کرده اند. آلن کن و شاگردش ماتیلده مارکولی اونها را به صورت دقیق بررسی کرده اند. اولی ریاضیدانی بوده که مدال فیلدز گرفته، دومی هم ریاضی- فیزیکدانی بوده که  آنها را به صورت جدی در ساختار نظریه میدان ها بررسی کرده.  یکی از معروف ترین افرادی هم که از این روش امرار معاش کرده دکتر مسعود چایچیان است. گروه اول نزدیک به ۱۵ سال روی این نظریه های کارکردند و معروف شدند. سومی هم تمام عمر علمی خود رو روی آنها کار کرد. خیلی ها هم این هندسه ها و اثرات آنها را به صورت کاربردی و یا حتی پدیده شناسی در خیلی شاخه های فیزیک نظری بررسی کردند.

۲- زمانی آلن کن در یک سمینار فیزیک در اواخر دهه ۸۰ گفت هندسه های غیر جابجایی، همه "هو" کشیدند. چند وقت بعد ویتن یواشکی در کتابخانه پرینستون کتاب آلن کن را گرفت دستش، همه گفتند باریکلا آلن کن. از اون زمان به بعد دیگر کسی به هندسه نا-جابجایی نمی خندید.

۳- آقای الف در نیمه دهه نود میلادی، یک تنه و به تنهایی هندسه های ناجابجایی رو ابداع کرد. (این هم فرمایش یکی از نوچه های همزمان عاطفی- جاعل است) این در حالی است که کتاب ها می گویند اینها یا از اول بوده اند یا در دهه ۸۰ در ریاضیات به بحث گرفته شدند و به مرور توسط آدم های دیگری غیر از آقای الف، برای اولین بار تجربه شدند. آقای الف هم تکذیب نمی کند. لبخند می زند.

دسته سوم نوچه ها، افرادی هستند که به آنها نام نوچه های فرصت طلب باید اطلاق شود. اینها بیشتر دنبال حساب و کتاب زندگی هستند. ممکن است گاهی عاطفی باشند و گاهی جاعل، اما خود می دانند حقیقت چیست. در واقع اینها مترصد فرصت هستند. فرصت در نظام دانشگاهی ایران به دو معنی است. ریکامندیشن( به قول همین نوچه ها ریکام) و استخدام مشروط به تابعیت در تمام امور از مرشد. مثلا یکی تعریف می کرد ختم مرحوم پدر استادی بوده در مسجدی در یکی از مناطق شمال غربی شهر تهران، خود فرد هم مطابق معمول تمام مراسم ختم در ابتدای درب مسجد ایستاده بوده، نوچه ها بحث می کردند که آیا از این فرصت بهتر برای گرفتن ریکام پیدا می شود؟

این نوچه ها نقش مهمی دیگری که بازی می کنند، ایجاد سپر امنیتی برای آبرو و شهرت معلم است. مثلا اگر قرار باشد در امتحان دکتری فردی رد شود، این مهم به عهده همین افراد گذاشته می شود حال مهم نیست که اصلا فرد رسمی است، استادیار تمام شده است؟ آیا اجازه حضور به فردی در جلسه گزینش دانشجوی دکتری، فقط صرفا برای کسب تجربه داده می شود بدون آنکه رسما استخدام آن دانشگاه باشد؟ همچنین اگر قرار باشد اعصاب استادی شریف به ریخته شود و یا در جلسه های شورای دانشکده به او حمله شود، پیشکسوتان در حالی که لبخند می زنند، این تازه استادیاران وظیفه ادب کردن فرد را به عهده می گیرند. کلا زمانی که قرار است بی قانونی شود و قانون دور زده شود، اساتید پیشکسوت کنار می کشند و مسئولیت بر دوش این افراد گذارده می شود.

دسته چهارم، نوچه هایی هستند که من به آنها اصطلاح نوچه های تهاجمی رو اطلاق می کنم. اینها گروه ضربت هستند. معمولا وظیفه آنها آکومپایمان استاد در سر کلاس در دست انداختن شاگرد های بدبخت، به هم زدن جلسه های سمینار دیگران به همراه استاد مربوطه، آبستراکسیون کلاس ها و سمینار ها، راه انداختن دعوا و جو زد و خورد است. گاهی هم به کار بردن الفاظ رکیک در وبلاگ ها و فضای اینترنت، انتقال اخبار به معلم مربوطه، غیبت کردن، تهمت زدن، تحریک کردن حس پارانویای استاد مربوطه، دادن احساس توهم نبوغ به استاد مربوطه و ... از اهم مسئولیت های این گروه است. این نوچه های معمولا زندگی مادی مرفهی دارند، تا زمانی هم که استاد در قید حیات باشد زندگی اخروی آنان نیز مناسب است.

می ماند دسته پنجم، که دانشجویان بدبختی هستند که دستشان از همه جا کوتاه است. کلا زندگی آنها تابع شانس و بخت و اقبال است. هیچ ملاکی هم در باب آنها صدق نمی کند.


۳- موسسات تحقیقاتی، اندیشکده ها، تینک تنک ها

( ضمن احترام کامل برای محققان جوان و با شرف، آنهایی که به تنهایی جان کنده اند و به تنهایی از نردبان بالا رفته اند، آنهایی که سلسله مراتب علمی را طی کرده اند، آنان که دود چراغ خورده اند، آنان که نامشان باعث اعتبار این سرزمین است، آنان که دل می سوزانند و قصد بهبود امور دارند، آنان که اعتبار دانشکده ها و موسسات تحقیقاتی به نامشان بسته است)

موسسات تحقیقاتی، اندیشکده ها و پژوهشگاه ها معمولا به جای آنکه منشا اثر خیر باشند باعث دردسر هستند. عضویت در این نهاد ها باعث ایجاد شخصیت و هویت دو-گانه در افراد می شود. فردی بود نسبیت عام درس می داد، این فرد اصرار خاصی داشت همش از عبدالسلام و شیوه تدریس او در جهان سوم تعریف کند. خدا به سر شاهد است تمام افرادی که در سر کلاس او حاضر می شدند از، از هم گسستگی مطالب و سطحی بودن آنها شکایت داشتند. شیوه تدریس رو ذکر نمی کنم تا احترام او حفظ شود. فقط همینقدر یادآوری می کنم در سال ۱۳۷۹ روزی کلاس رو نیمه کاره رها کرد و گفت باید در سمیناری شرکت و سخنرانی کند که دستورجلسه آن، بهترین شیوه ندریس در جهان سوم است. رندی از او سوال کرد: آیا شما در تدریس خود هم از همین شیوه های مدرن که قرار است در بابشان سخنرانی کنید، استفاده می کنید؟ این سوال مخفف این مفاهیم بود:

یعنی کتاب ها را تکه پاره می کنید از هر سرفصلی چند صفحه کپی شده از کتاب های مختلف به دانشجو می دهید؟ اشاره هم می کنید که این صفحات از سطح شعور شما خیلی بالاتر است و باید مانند من باشید تا درک کنید؟ سپس برای آنکه یک خط معادله ژئودزی را از روی معادلات لاگرانژ معمولی استخدام کنید بارها با آستین کتتان تخته را پاک می کنید و نهایتا وقتی بحث به نتیجه نمی رسد می گویید: بچه ها من دیشب فرصت نکردم درس بخوانم، همین است دیگر شما دانشجو هستید، خودتان باید بخوانید. و این داستان در هر جلسه ادامه پیدا می کند.؟

هر وقت به این آقا و افراد دیگری از سن و سال ایشان می گویی،دانشجو وظیفه درس خواندن دارد، اما آخر کلاس هم باید حد اقل سودی برای فرد داشته باشد. پاسخ می شنیدی، من معلم نیستم، من سر- محقق آن موسسه تحقیقاتی هستم. وقتی در همان موسسه تحقیقاتی می رفتی و می پرسیدی آقا جان شما که مقاله نداری ۵-۶ سال است. می گفت تحقیق چیه، من مدرس دانشگاه هستم. معلمی در هیچ جای دنیا از محققی کمتر نیست. اینگونه است داستان فردی که نه محقق است و نه معلم. متاسفانه اکثر افراد دانشگاهی ایران، نباید این اجازه را داشته باشند که در دو جا کار کنند. تجربه نشان داده این کار باعث ایجاد هویت هایی دوگانه و کاذب در افراد می شود. که از عهده هیچ کدام از آنها بر نمی آیند.

فرد تو ی دانشگاه ۶ تا دانشجوی دکتری می گیرد، همه هم به امان خدا هستند، بعد توی همون موسسه هم ۴ تای دیگر می گیرد یا اصلا رشته جدید تاسیس می کند( آن هم فقط برای دهن کجی به افرادی جوان و با انگیزه برای ایجاد تجربه ای جدید در رشته دکتری). خودتان حدس بزنید که نتیجه چه می شود؟  نتیجه این می شود که در آن موسسه فردی مانند ایکس پیدا می کنند مشروط به آنکه ایکس، پاچه ایگرگ را در همان موسسه بگیرد، اجازه دارد چند تا از شاگردهای بدبخت سر-استادی که الکی شاگرد گرفته را قبول کند.


۴- استادان باید نمونه کاملی از نقض حرف های خودشان در عمل باشند(دوگانگی کامل رفتاری). مثلا می گویند آقا همه چیز مقاله است به سفر کانادا هم که می روند همین را می گویند. حالا همین استادی که ذکر خیرش بالا بود، اجازه دهید ۲ تا شاهکار مستندش را برایتان نقل کنم تا بدانید مفهوم حرف چیست. 

۱- ایشان دانشجوی دختری می گیرد. من کاری به میزان توانایی اون دانشجو ندارم. فقط می گویم آدم مودبی بود. ما بقی بین خود او و وجدان او. همین آقا که زمان استخدام دانشجو، مقاله رو توی سر ما بقی دانشجوهای مورد مصاحبه می زد که چه معنی می دهد دانشجو مقاله نداشته باشد، به یکباره می بینی ای دل غافل دانشجوی خانم دفاع کرد، استخدام دانشگاه ... هم شد. ۲ سال هم گذشت، حالا این خانم دکتر با سابقه استخدامی ۲ ساله در دانشگاه ...، به یکباره اولین مقاله خود رو منتشر می کند.

اولا بگویم که واقعا از شنیدن کلمه مقاله دلم به هم می خورد. ثانیا آخر مگر شما در جلسه امتحان دکتری مدام نمی گفتی مقاله مقاله و دانشجویی که کارشناسی ارشد دارد و مقاله ندارد، باید بمیرد، حالا چطور شد که دانشجوی دکتری شما بدون مقاله فارغ التحصیل شد. یک پست داک هم آمد همان موسسه تحقیقاتی، اما دریغ از یک مقاله، اما یهو به ناگه که شد استاد دانشگاه صاحب مقاله شد اون هم با ۵ نفر نویسنده همزمان به اتفاق شما در یک مجله دسته چندم.

آقایی که در زمان دولت گذشته، متخصص امور فرار مغزها بودی، دلیل فرار مغزها ممکن است خیلی باشد، اما عمده ترینش همین رفتارهای خود شماست.

۲- همین آقا دانشجویی پسر داشت. عزیز بود. نامش را نمی گویم، چون کینه شخصی ندارم با او، هر چند به من دروغ گفت یک ماه پیش، حساب اش با وجدانش. این دانشجو هر چه به اتفاق استاد تلاش کردند صاحب مقاله نشدند. گشتند و گشتند تا کشوری رو پیدا کردند. به اون کشور رفتند در اروپا (نام کشور رو اشاره نمی کنم، چون با شخص کینه ندارم، با روش و ملاک مشکل دارم). با فردی در اونجا ۲ مقاله نوشتند. تا اینجای قضیه مشکلی ندارد. اما مشکل از جایی شروع می شد که استاد غربی اخلاقی- وسواسی بود. این دانشجوی پسر رشته...  هم مجبور بود، نام استاد راهنمای خود را روی مقاله بنویسد، بالاخره روز دفاع که بازمی گشت ایران کسی نمی گفت: آقا جان این چه استاد راهنمایی است که نامش در مقاله شما با اون خارجه ای نیست؟ و از طرفی خارجه ای هم می گفت این بابا رو من نه دیدم نه کاری کرده، نباید نامش باشد....داستان دیگر نیاز به ادامه ندارد.

حالا ببینید ملاک عمل دوگانه این استاد رو؟ می بینید چطور فتاوایی که می دهد، تابع مصلحت خود اوست؟ دانشجوی بدبختی که باید مصاحبه شود باید مقاله داشته باشد، اما وقتی شاگرد دکتری او شد و دو نفری مانند آهو در عسل گیر افتادند، یا خارجه رفتند و آن افتضاح به بار آمد،می گوید: مقاله چیست آقا جان؟

به قول معروف تنور داغ است باید نان را چسباند، ذکر خیر افراد می شه، خوبه آدم پیغام رو همین جا بگذاره تا ببینند، چون اینجا علی رغم میل خود آدم رفت و آمد هم دارند. 

آقای شاگرد سابق اون استاد، شما به من دروغ گفتی. خودت می دونی. چندین نفر به من گفتند جریان چه بوده. شما امسال شاگرد ... برداشتید. تا جایی که من می دانم ای. دی. اس/سی. اف. تی اگر ریسمان و یا زیر شاخه ای از آن نباشد، مسلما خورشت قورمه سبزی هم نیست؟ چطور تونستی به من دروغ بگی؟ چطور می توانی به چهره بچهات نگاه کنی و خودت رو پدر اونها بدونی؟ چرا این کار رو کردی؟ چطور وجدانت آرامش دارد؟ من با صداقت با شما رفتار کردم. اما شما چه؟

من شما رو حلال نمی کنم و آرزو می کنم طبیعت خود قوانینش را در مورد شما به اجرا بگذارد. به توصیه استادی شریف، از شما و کل سیستمتان شکایت نامه ای مستند نوشته ام و به زودی به نهاد های مربوطه پست می کنم. نه بدان دلیل که من نیاز به دانشگاه شما دارم و یا حاضرم دیگر بدان سو آیم، بلکه از برای آن که نتوانیدبا هر بدبخت نیازمند و درگیری که از شهرهای کوچک و با روحیات ساده و بی آلایش شهرستانی به تهران می آید هرگونه که می خواهید رفتار کنید. باور کنید من هیچ نیازی به شما و کولونی آدم هایی که آنجا هستید ندارم، اما شما باید یاد بگیرید به قانون احترام بگذرید.

 

 پ. ن : چند وقتی است ای. پی. اس و مجله های تابعه اش هم بدجوری از چشمم افتاده اند.!!! (بدون شرح)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:7  توسط ابدیّت  | 

کامران وفا، داوری ها و ارزش های اخلاقی

       سفر کامران وفا به ایران، علاوه بر فرصت های علمی، می تواند دربر دارنده فرصت های اخلاقی باشد. در این نوشته سعی می کنم از او، این انسان فرهیخته، به عنوان یک آینه استفاده کنم. آینه ای که برایمان زمینه ساز فرصت ها و داوری هایی اخلاقی است. این نوشته قصد تخریب و تمجید از هیچ فردی را ندارد. از برای همین از نام بردن از افراد، چه در تأیید و چه در تکذیب، معذور هستم. آنچه هدف نگارش این متن است نشان دادن تزلزل علمی-اخلاقی در جامعه ماست. از نظر صاحب این قلم، پیشرفت علمی و اخلاقی، به سان دو بال یک پرنده هستند. تا زمانی که پیشرفت اخلاقی در جامعه ما محقق نشود، خبری از پیشرفت علمی نخواهد بود.

پرسش ۱: (انحطاط اخلاقی یا پشت کوهی بودن)

در ایران فیزیکدانی هست که اگر بخواهیم ارزش و اعتبار او را بر اساس تمامی فاکتور ها [چه آنهایی که درست و قابل اعتماد هستند و چه آنهایی که سطحی و جهان سومی هستند] بسنجیم، از دیگران یک سر و گردن بالاتر است. نمی خواهم بگویم کدام فاکتور درست است و کدام فاکتور از اساس اشتباه. اما این فیزیکدان مورد بحث از نظر تعداد مقالات، تعداد ارجاعات، نوشتن مقالات در مجلاتی با ضریب تأثیر بالا، فاکتور اچ، دید پروسه ای داشتن نسبت به تحقیق علمی نه یک دید پروژه ای و ... از ما بقی یک و سر و گردن بالاتر است. چندین ماه پیش این فیزیکدان در مورد موضوعی صحبت می کرد. در جلسه تعدادی افراد حاضز بودند. از قضا در خوشبینانه ترین حالت از بین تمامی افرادی که در آن جمع حاضر بودند شاید حتی ۲ نفر، در ارتباط با موضوعی که او صحبت می کرد صاجب نظر که هیچ، حتی دارای مطالعه نبودند. به محض آنکه فرد مورد بحث بسم الله گفت و بحث خود را شروع کرد، دیگران بدون توجه به حرمت جلسه، وقت و اینکه فرض کنید فرد یک برنامه ریزی برای سخنرانی خود دارد، شروع به اظهار نظر، شوخی و تک مضراب پراکنی کردند. اتفاقی که افتاد این بود، بحثی که این فیزیکدان آماده کرده بود، نیمه کاره و به صورت به اصطلاح بخیه کاری و رفو شده ارائه شد. وقت هم اجازه نداد او نیمه ای از بحثی را که آماده کرده بود را ارائه کند. در چهره او کاملا استیصال و نگرانی از اینکه نتوانسته بحث خود را به پیش برد و حتی نیمی از آن را بیان کند آشکار است، اما دیگران متوجه نیستند. تمامی افرادی هم که در آن جلسه بودند، نمی گویم عاشق و کشته مرده او بودند، اما دشمن خونی او هم نبودند.

بیایید روی یک فرد خاص متمرکز شویم،آقای ایکس. جناب ایکس از افرادی است که خارجه درس خوانده است و وقتی یک مقاله متوسط به پائین، همانند مقاله های اکثر ما، می نویسد، اصرار دارد روی آن اسم هم اینور را بنویسد و هم اسم آنور را. این آقای ایکس در روز سخنرانی فیزیکدان مورد نظر ما، بیشترین اظهار نظر ها را کرد. در صندلی به شیوه ای زننده لم می دهد، دستانش را در پشت سرش گرفته است و مدام نظر می دهد و بحث می کند.

حالا بیایید وارد جلسه کامران وفا شویم. آقای ایکس به دلیل عدم وجود جای خالی درست در جلوی صندلی دیگران، نزدیک به ۲ ساعت سر پا ایستاد. در بین سخنان کامران وفا، حتی یک سوال، شوخی و اظهار نظر نکرد. حتی زمانی که زمان پرسش و پاسخ بود چند بار با عدم اعتماد به نفس زیاد دستش را برای پرسش بلند کرد، نهایتا هم منصرف شد. یکی از شاگردان امروزین وفا، با آقای ایکس اولین مقاله خود را نوشته است. اما ظاهرا حتی این امر باعث نشده است، کامران وفا اقای ایکس را بشناسد.

 

ریشه این دو اختلاف چیست؟ چرا جلسه فیزیکدان مورد بحث ما به گونه ای است که می توان جلسه را به هم زد، سوال بی مورد پرسید و اساسا بحث را به بیراهه و انحراف کشید؟ اما در جلسه کامران وفا، که یک دو جین حرف های عجیب و غریب زد، نکاتی را بیان کرد به شدت تازه بودند برای خیلی از ماها، ولو به صورتی کاملا عامیانه، این آقای ایکس حتی جرأت پرسش کردن نداشت؟

این پرسش می تواند چند پاسخ متفاوت داشته باشد.

الف)  فیزیکدان مورد بحث ما، هر چقدر هم از همه ما بهتر باشد، به هر حال در رتبه کامران وفا نیست. پس ما می توانیم خودمان را [با زور هم که شده] هم سطح و همتراز با او جای بزنیم. این کار را انجام می دهیم تا کمتر احساس کمبود شخصیت داشته باشیم. تا اینکه فقط مقابل کامران وفا، آنهم به جبر زمانه احساس کمبود کنیم. این هم زیاد مهم نیست. برای چند سالی یکبار، این احساس حقارت زیاد آزار دهنده نیست. ما که حوصله درس و کتاب نداریم. بالاخره یک حقوقی می گیریم، جلوی در و همسایه هم که همه ما را نابغه می دانند. پس اگر بتوانیم یک جوری شر این فیزیکدان جوان خودی را کم کنیم، با امثال وفا مشکلی نداریم. چون زیاد در دسترس نیستند.

ب) هر مغازه ای نیاز به یک ویترین دارد. بالاخره در هر سخنرانی چهار تا آدم با سواد و باکلاس هستند. آنها دو تا سوال درست و حسابی می کنند. بعد می توان فرض کرد ما بقی همه از کوچه و خیابان سرشان را پائین انداخته و وارد کارزار شده اند، آنها همه نخاله هستند. پس بدین صورت می توان فرض کرد آن چهار آدم حسابی شاگردان ما هستند، پس ویترین بهترین آرایش ممکن را دارد. ما هم یک گوشه می ایستیم، تو گویی ما متوضعانه کار را با اعتماد به نسل جوان واگذار کرده ایم، و خود از دور نظاره گر اوضاع هستیم.

 

اگر هر یک از دو نکته بالا جواب این پرسش باشد که:

 چرا نمی توان سخنرانی کامران وفا را قطع کرد و یا جهت گیری آن را عوض نمود، اما می توان در بین صحبت فیزیکدان جوان هر کاری کرد، باید گفت که ارزش ها و داوری های اخلاقی به شدت در معرض آسیب قرار می گیرد. آنچه در تعریف اخلاق عملی، نه اخلاقی که در کتاب های فلسفه مورد بحث قرار می گیرد، می آید این نکته است که اخلاق ملکه ای است فارغ از چارچوبه مکانی و زمانی. به بیان دیگر یک فعل خاص، همانند تعدی به حقوق دیگران، همواره مکروه است. این فعل تابعی از قدرت و یا نفوذ فرد مبتلا به نیست. اگر قائل به این مهم نباشیم به کلیشه های تکراری سینما می رسیم. زمانی که در ژانر وسترن، میزان رعایت قانون و اصولا اخلاقیات تابعی مستقیم از قدرت و سرعت هفت تیر کشی فردی است که مقابل او قرار داریم. با جسارت می توان گفت این جامعه از نظر رعایت اخلاقیات و داوری های اخلاقی به شدت بیمار و آسیب دیده است. این چنین جامعه ای با زیبایی و میل و گرایش به حقیقت، که مهمترین معیار علم است، به شدت بیگانه است.

شاید جامعه ای که بتوان در آن، هم سخنرانی فیزیکدان جوان را قطع کرد و هم سخنرانی کامران وفا را، یک جامعه ایده آل و آرمانی نباشد که نیست، اما یک جامعه منحط اخلاقی هم نیست. در حقیقت جامعه ای است که حد اقل در آن، اخلاقیات با رابطه قدرت یک پیوستگی ذاتی ندارند. به بیان دیگر در این جامعه بی اخلاقی به صورتی عادلانه اجرا می شود. خواه کامران وفا باشد و خواه فیزیکدان جوان مااین جامعه تنها یک جامعه پشت کوهی و آموزش ندیده و بدوی است، یک جامعه منحط نیست. در این جامعه می توان تک تک افراد را صدا کرد و به آنها آموزش هایی را داد و از آنها خواست این آموزش ها را در عمل پیاده نمایند. افراد این جامعه قصد بدی از اعمال خود ندارند، فقط جاهل هستند. اما آیا جامعه ای که اخلاقیات و رعایت اصول اخلاقی رابطه تنگاتنگی با رابطه قدرت دارند هم اینگونه است؟ جامعه ای که فیزیک پیشگان آن به شدت از کامران وفا حساب می برند، اما حتی حاضر نیستند در بین خود ثانبه ای مدرن و متمدن رفتار کنند هم جامعه ای ساده دل و پشت کوهی هستند؟ یا جامعه ای به شدت اخلاق ستیز و نا بهنجار هستند؟ 

 

پرسش ۲: (مسئولیت پذیری اخلاقی)

اینبار فیزیکدان جوان ما و کامران وفا در یک صحنه مقابل ما هستند. فیزیکدان جوان، از کامران وفا می خواهد که شبه ویدئو-کنفرانسی را برگزار کند. او هم می پذیرد. یکی یکی مردم جلوی دوربین اینترنتی می روند تا از وفا سوال پرسند. فردی سوالی می پرسد. وفا در برابر پرسشی قرار می گیرد تا نظر شخصی خود را بگوید. شاید لزوما نظر شخصی وفا منطبق بر پارادایم زمان نباشد، مانند جلساتی حزبی که وقتی از یکی از اعضای حزب پرسشی می شود، از قول منبع آگاه پاسخ می گویند. این پاسخ هم لزوما منطبق بر دیدگاه حزب نیست. وفا می خواهد بداند که آیا این گفتگو ضبط می شود یا نه؟ زمانی که پاسخ می شنود خیر. با دقت نظر خود را بیان می کند. این امر ناشی از مسئولیت پذیری اخلاقی است.

اما آنسو تر در چند سال گذشته فردی ادعا می کند اینجانب مبدع هندسه های نا-جابجایی هستم. در صورتی که آلن کن این کار را انجام داده است. شاید جالب ترین امر برای این فرد، عدم پایبندی به مسئولیت پذیری علمی باشد. شوربختانه بعضی افراد حتی حاضرند آبروی خود را هم بر این بی مسئولیتی علمی قمار کنند.

امروز روز سخنرانی کامران وفا است. این فرد خود را می رساند. با وفا دست می دهد و می گوید که بیرون از اتاق منتظر ایستاده است تا سخنرانی تمام شود. می رود. از چهره وفا می توان فهمید با اضطراب و نوعی خستگی و شاید هم اجبار و استیصال پاسخ می دهد: می بینمتان.

سخنرانی تمام می شود. زمان پرسش و پاسخ می رسد. با سرعت از جلسه خارج می شوم. وقت پذیرائی است. باید زودتر فرار کرد. در گذر از مقابل در یک لحظه این فکر از سرم عبور می کند که:

ای کاش وسط سخنرانی وفا می دویدم و سوال می کردم : آیا درست است آقای ... مبدع هندسه های نا-جابجایی هستند؟

این فکر از سرم عبور می کند . ناگهان چهره وفا را می بینم. شاید چهره ام .... لبخندی می زند. سری تکان می دهم و به سرعت سالن را ترک می کنم.

 

پی نوشت:  گاهی شاید بهتر باشد داوری ها و ارزش های اخلاقی خود را نیز روز آمد کنیم. می توان در رفتار ها و کنش ها و واکنش های دیگران عمیق شد و خیلی چیزهایی آموخت که دیگر در سایت آرکایو نمی توان به صورت رایگان یافت. یک بار علی رهبری در جایی گفته بود دو چیز قابل آموختن نیست. احساس و شخصیت. به بیان دیگر یا با شخصیت هستی و یا بی شخصیت و راهی هم برای اصلاح نیست.

  از اینکه این دو مطلب آخر شاید تکراری باشند باید عذرخواهی کنم. گاهی حضور افراد بزرگ این بهانه را فراهم می سازد تا بعضی درد ها در قالب کنایه و استعاره بیان شوند. گاهی می توان زیر سایه بعضی درخت ها استراحت کرد، تجدید قوا کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:34  توسط ابدیّت  | 

کامران وفا، محمود حسابی

دیروز کامران وفا، در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات سخنرانی داشت. از بحث در مورد کامران وفا و جایگاه رفیع او بگذریم. اما تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کامران وفا مسلط ترین فردی است که تا به امروز دیده ام. دیدار دیروز جدای از انگیزه و جذابیتی که داشت، یک نکته تفکر برانگیزی داشت.

سالهاست تلاش می شود از مرحوم دکتر محمود حسابی، یک غول علمی ساخته شود. من نمی گویم ایشان زحمت نکشیده اند. چرا زحمت کشیده اند، اما ایشان یک فیزیکدان سطح بالا که هیچ، حتی یک فیزیکدان معمول در سطح فیزیکدانان امروز ایران هم نبودند. ایشان بیشتر تلاش در ساخت زیربنای علمی کشور، مانند ایجاد نهاد ها و ارگان های علمی، داشتند. اما یه یقین فردی که در علم فیزیک صاحب جایگاه باشند، نبودند.

شاهد مثال هم،فقدان مقالات علمی از جانب ایشان است. به زحمت می توان مقاله یا نامی از ایشان و یا نقشی از ایشان در فیزیک دید. همگان می دانند که امکان ندارد فردی که تولیدی در علم ندارد، یک مهره تأثیرگذار در متن علم باشد. تنها چیزی که موجود است، چند خاطره اغراق آمیز است از یک سخنرانی در موسسه عالی پرینستون. اینکه آیا چنین جلسه ای اتفاق افتاده است یا نه، به قولی تنها در محدوده دانش خداوند امکان جستجو دارد. اما چند سوال ذهن مرا به شدت به خود مشغول کرده است.

۱- اگر فرض کنیم چنان جلسه ای وجود داشته باشد، آلبرت آینشتاین واقعا فریفته ایشان شده باشد و تئوری خیالی، ذره گسترده که اصلا نمی دانیم  چیست، چنانکه به کرات گفته شده است در تمام دانشگاهای امروز دنیا در حال تدریس بوده باشد. سوال این است که یک فرد که یک شبه تئوری پرداز نمی شود. ۱۰۰ تا مقاله می نویسد. ۱۰ تای آنها معروف می شود. بعد که فرد معروف شد در مراکز و مکانهای علمی یک سری سخنرانی های عامه فهم تا تخصصی ارائه می دهد. از کارها و تحقیقات گذشته و حال خود می گوید. چطور است که از "نظریه ذره گسترده"  هیچ نام و اثری نیست و ایشان یک شبه می شود بزرگترین دانشمند تمامی اعصار ایران؟

کامران وفا فرض کنید تا به امروز 228 نوشته و مقاله علمی دارد. بعد صاحب نظریه ای می شود به نام  اف-تئوری(مشت نمونه خروار). ساده ترین امر این است که فرد هر کجا می رود در مورد نقشی که داشته است سخنرانی ایراد کند. سخنرانی دیروز وفا هم دقیقا همین بود. فرض کنید نقشی که نظریه اف در نظریه ذرات بنیادی می تواند ایفاء کند. اینکه چطور می توان این اثر را در عمل مشاهد کرد. اینکه این نظریه چگونه می تواند بعضی از نقائص مدل استاندارد ذرات بنیادی را مرتفع سازد(تقریبا ده مقاله آخر وفا به این امر اختصاص داشته است). بنابر این زمانی که می گوییم کامران وفا یک فیزیکدان و نظریه پرداز بزرگ است، دقیقا می دانیم از چه سخن می گوییم و دلیل ادعایمان چیست. اما در مورد محمود حسابی هم وضع بدین گونه است؟

 

۲- اگر ما [به درست و یا به غلط] نیاز به قهرمان داریم، چرا کامران وفا قهرمان ما نباشد؟ چرا نیاز به قهرمانان کاذب داریم؟ کامران وفا شاگرد ادوارد ویتن بوده است. ادوارد ویتن هم که از نظر عوام و حتی خواص، آلبرت آینشتاین امروز جهان فیزیک است. پس ما یک فیزیکدان برجسته داریم که شاگرد یک ابر-فیزیکدان است. واقعا هم به قولی در رشته خود جزو ۱۰ مغز برتر است. همین پارسال هم جایزه دیراک را به همراه "جوزف پولچینسکی" و "مالداسنا" برده است. اینجا ما حقیقتا با یک ابر-مرد علمی روبرو هستیم. اما چرا نامی از او نیست؟ چرا برای افرادی که نیاز به قهرمانان ایرانی دارند، کامران وفا، یک ابر قهرمان نیست؟ چرا به جای حرف های کلیشه ای در مورد دکتر حسابی، در مورد کامران وفا، ستاره هاروارد، پشت کتاب های درسی مطلب نمی نویسند؟ حسابی می تواند با شرط و شروطی سمبلی از مدیریت علمی، که تازه آنهم با بحث و نظر اهل فن میسر می شود، باشد. اما آنچه به یقین می توان گفت آن است که ایشان یک نظریه پرداز و آدمی که حرفی جدید برای گفتن داشته است، نبوده.

 

۳- اگر دکتر حسابی قهرمان علمی! زمان خود بوده باشد، سالهایی بین ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۰ ، پس می بایست حتما در مورد مکانیک کوانتومی و نظریه میدان های کوانتومی تا اوایل نظریه باز بهنجارپذیری، حتما یک مقاله سطح بالا در فیزیکال ریویو [و یا مجله های از آن دست] داشته باشد. این مقاله کجاست؟

اما یافتن چنین مقاله ای در مورد کامران وفا زیاد مشکل نمی نماید. کافی است به لیست مقالات ۱۹۹۴ به بعد او نگاه کنیم. پر از ایده های درخشان است. به این لینک دقت کنید.

این مقاله درخشان جایزه دیراک را کسب کرد

این مقاله هم اسم کامران وفا را تا زمانی که نظریه ریسمان وجود دارد جاودانه خواهد کرد

خلاصه باید بگویم، افسوس بسیاری می خورم از اینکه چنین فردی در سکوت کامل می آید و می رود. هیچ کس از عوام، مردم و حتی جوجه دانشجویان، شوربختانه کامران وفا را نمی شناسند. حتی در سایت ها هم خبری از حضور ایشان نبود. اما هر روز شاهد یک خاطره تازه از نبوغ علمی دکتر حسابی هستیم.

به راستی دردناک است. حضور کامران وفا در ایران، و سخنرانی جالب و تسلط بی بدیل ایشان بر فیزیک نظری در این آغاز سال نو ،شاید برای خیلی از ما ها یک موهبت بزرگ بوده باشد. برای ماهایی که کمتر در زندگی خود فرصت دیدن یک انسان حقیقتا بزرگ را داریم.

سخنرانی کامران وفا در ۸ فروردین ۱۳۸۸ را از اینجا گوش کنید.

پی نوشت: نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است.

ما نه استاد بتهون داریم. نه دکتر آینشتاین، نه پروفسور ویتگنشتاین. اینها اسم هایی هستند که به مراتب بیشتر از عنوان ها، گویای موصوف خود هستند   

زمانی که یک مجسمه به صورت کاذب بالا رفت، هر گونه واقع بینی درباره این مجسمه برابر می شود با نفی گذشته، له کردن پیشینیان. دکتر حسابی اگر به عنوان یک فرد مطرح می شد که دانشگاه تهران را ساخته، هیچگاه نمی شد این مجسمه را پائین کشید. اما زمانی که به عنوان قهرمان علمی مطرح شود، هر اظهار نظر همراه با مدرک نفی گذشته است.

 دردناک است

 

در همین باب بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:25  توسط ابدیّت  | 

خلقیات فرودستان1

هیچ چیز دردناکتر از رنج تحمل فرودستان نیست. فرودستان نه طبقه متوسط جامعه هستند و نه طبقه زحمتکش جامعه. فرودست بدون زحمت جهش می کند. بدون ذره ای تلاش از پائین به بالا می رسد. اما از بالا هیچ نمی داند. از ده به شهر می آید. در بالای شهر خانه می خرد، اما در باغچه منزلش قضای حاجت می کند.

یک فرودست، هرگز باور نمی کند که تغییر کرده است. زندگی اش ملغمه ای از پیشرفت های تصاعدی و حقارت های تصاعدی است. فرودست همواره یک درد دارد. نگاه تحقیر آمیز دیگران. حتی زمانی که خود در آینه نظاره گر خویشتن است، در خود با تحقیر نگاه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط ابدیّت  | 

Jumpin Jack Flash

I was born in a cross-fire hurricane
And I howled at my ma in the driving rain
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right. Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas

I was raised by a toothless, bearded hag
I was schooled with a strap right across my back
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right, Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas!

I was drowned, I was washed up and left for dead
I fell down to my feet and I saw they bled
I frowned at the crumbs of a crust of bread
Yeah, yeah, yeah
I was crowned with a spike right thru my head
But its all right now, in fact, its a gas
But its all right, Im jumpin jack flash
Its a gas! gas! gas

Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash, its a gas
Jumping jack flash

‌By:The Rolling Stones

روزگار به سختی می گذرد.حس بیگانگی،گوشه گیری،ابهام آینده و نیاز به دوری از اطرافیان که گاها با احساس نفرت آمیخته می شود.انتخاب ها را مرور می کردم.اما هر چه بیشتر سبک و سنگین می کنم بیشتر گیج می شوم.شاید بهتر باشد یک سال استراحت کنم.چندی است فکر می کنم الگویی جدید از روش کار به فکرم رسیده است.آنچیز بیش از هر چیز آزارم می دهد ترس از این نکته است که احساس کنم روزی رسیده است که وقتی به گذشته نگاه می کنم،حس می کنم همه اش پوچ بوده است.تمام زندگی از اساس اشتباه بوده است.

چندی در کارهایی که اغلب دانشجویان علوم می کردند تردید داشتم،وقتی به فردی که به نسبت بقیه بهتر است صحبت کردم،فهمیدم تا به امروز به پوچی و اشتباه گذشته است.یک هفته نشستم و نوشته های آدم های معروف را مرور کردم،تازه حس می کنم که خوب بودن تا به چه اندازه مشکل است.خیلی ها از ایران می روند و در فیزیک مقاله می نویسند،اما نوشته های خیلی از آنها حتی یک مشتری ثابت ندارند.

"شاهین" می گفت باید فرهنگ تحقیق را آموخت.باید ایده پردازی و پروراندن ایده را آموخت.راست می گفت.واقعا تعداد افرادی که در فیزیک انرژی های بالا تحصیل می کنند و کارهای آنها به علم می افزاید شاید از تعداد انگشتان دست فرا تر نباشد.

ما ایرانی ها دوخصلت بد داریم.بی نهایت تنبل هستیم و بیشتر از آن متقلب هستیم.مقاله نوشتن ما هم مانند فیلم ساختن ما در جشنواره های جهانی است.می رویم روشی را یاد می گیریم تا فقط بتوانیم سر و ته چیزی را به هم بچسبانیم و یک جوری داور را فریب دهیم.

اما جای خوشبختی است که دنیا هم حساب و کتابی دارد و هنوز می توان خوب را از بد تمییز داد.رتبه مجلات و میزان ارجاعات شاید اگر بهترین روش نباشد،یکی از درجات آزادی هایی است که هنوز می تواند خوب و بد را جدا کند.

شاهین راست می گفت.باید ریاضی خوند.باید کارها را برای مدتی تعطیل کرد.باید فقط خواند و از هیچی نشدن نترسید.باید وسوسه چیز نوشتن را تعطیل کرد و چیز درست و حسابی نوشت.خیلی وسوسه شده ام یک سال همه چیز را تعطیل کنم و بشینم درست و حسابی خودم را تربیت کنم.فکر می کنم حتی اگر به قیمت نابودی کامل باشد،بهترین روش است که برای یک بار ببینم من چیزی هستم و یا چیزی خواهم شد یا نه.وگرنه بهترین کار نوشتن مقالات عامه فهم در روزنامه های دوم خردادی است.مگر خیلی ها نمی نوشتند.حتی می توان ادیتور های مجلات متوسط به بالای آمریکایی  را خر کرد و ۳۰ مقاله هم به زور نوشت.اما آخرش چه؟اگر خودت به خودت ارحاع ندی،هیچ کس کارت را نمی خونه.

یک جور برخورد صادقانه با خود است.بهتر از سمبل کردن و قاطی کردن همه چیز است.حس می کنم باید تصمیمم را روی کاغذی بنویسم و در پاکت سر بسته ای بگذارم و یک بار صادقانه با خودم برخورد کنم.

من هم از اینجا می روم.مثل بیشمار بعضا نخاله ای که از اینجا رفتند.اما چه قدر خوب است آدم خودش خودش رو بسازه.همیشه می توان کون دنیا را پاره کرد،آنچنان که ایرانیها استادش هستند.اما این سالها چند تا کامران وفا،نیما ارکانی درست شدند؟

دیدن شاهین اثر زیادی روم گذاشت.فکر می کنم می بایست این برخورد زودتر انجام می شد.

لینک دانلود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:6  توسط ابدیّت  | 

خواسته های سن 30 سالگی 4

هر چه به سی سالگی نزدیک تر می شوم،بیشتر به خود می نگرم.قصد دارم بدانم در این سه دهه،چه آموخته ام و چه چیزهای بکری بدست آورده ام.

امروز به این یقین رسیدم من نه آدم ها را درست می شناسم و نه معیار ها و میزان های درستی برای شناخت انسان ها و ارزش گذاری آنها دارم.شاید مهمترین رفتاری که باعث می شد افراد را از یگدیگر تمییز دهم،حرف های شیک و اخلاقگرایانه آنان بود،افرادی که از وضع موجود می نالند،توگویی اگر می نالند لابد می دانند چه چیز بد است و قطعا آنان دیگر مبادرت به آن بدی ها نمی کنند.اما افسوس این ها همه حرف است،انسان ها تنها از چیزهایی می نالند که در شرایط موجود خود اقدام به آن اعمال می کنند.

با فردی نزدیک بودم،یک چند سالی از اوضاع غیر اخلاقی اینجا،اینکه افراد برای هم پشت پا می گیرند،اینکه افراد با هم جوانمردانه رقابت نمی کنند و هاکذا می نالید.اما امروز که پایش به یک جای دیگر باز شده،حتی کسر شان خود می داند به اتاق مجاور خود برود و به فیزیکدانی که آنجاست بگوید:

"ما یک دوستی داریم،خوره است.پولش را هم خودش می دهد،با من هم رقابتی ندارد،اصلا رشته ما جدا است،قول هم می دهد توی کار من فضولی نکند.اصلا اهل فضولی هم نیست.فقط بدبختی اش این است که در گوشه ای از دنیا است که دستش از همه جا کوتاه است،اما اگر یک بار شما او را ببینید،شاید نظرتان تغییر کند...."

با خودم فکر می کنم،چه حرف ها.طرف از اخلاق می گفت،خوب بگوید به من چه.نصف افرادی که من دیده ام که گنده ترینشون بهمن رجبی بود صبح تا شب از اخلاقیات می گفتند،آخرش چه شد.مجبور شدی دمت را بگذاری روی کولت و بزنی به چاک.اهل نماز و روزه بود،چه حرف ها.کجای دین آمده واجب است به اتاق پهلویی خودت بری و حتی برای این شده که در اجاره منزل مسکونی،مخارجت به ۲ تقسیم شود،به فیزیکدانی که در اتاق پهلویی نشسته بگویی:

"رفیق بدبخت من حاضر است روزی ۱۶ ساعت در دانشگاه باشد،از صبح تا زمانی که کرکره ها را بالا می کشید.حاضر است روزی ۱۶ ساعت مشغول درس و مشق باشد برای شما،پولی هم نمی خواهد.فقط مایل است برای شما کار کند.بدبختی رفیق من این است که این شانس را ندارد از نزدیک و به صورت حضوری فرصت داشته باشد خودش را معرفی کند...."

با نا امیدی کامل که در اثر بیش از ۱۰۰ بار چک کردن میل-باکسم در روز ایجاد شده است پشت یاهو می نشینم.طرف چراغش روشن است،چراغ من خاموش است.با خود کلنجار می روم.پیغام می زنم.

بهرام:فلانی تو اتاقش است؟

-:آره،از صبح تا شب است

ب:گفتی اتاقش پهلوی اتاق  استاد توست؟

-:آره،خوب چکار کردی برای پدیرش؟باید قدر فرصت ها را شناخت

ب:من یک میل زده ام به طرف.خیلی دلم می خواد بتونم با اون کار کنم.

-:اون رو ول کن،قدر فرصت ها را بشناس.یه نامه بزن به روسیه.

ب:هوای روسیه به من نمی سازد.هوا منهای ۴۰ درجه می شه.قیمت مسکن و غذا از فنلاند گرانتر است.اگر تنها به آنجا روم ممکن است ناراحتی روحی من دوباره تشدید شود.همین الان منهای ۵ است.

-:اه،قدر فرصت ها را بدون دیگه

ب:ببین این استاد فکر می کنی هر روز میلش را چک می کنه؟

-:روسیه بهترین جاهاست.نذار از دست بره

ب:دلم می خواهد بگویم آیا وحشتی داری با من در یک دانشکده باشی،آنهم در شرایطی که هم گرایش نیستیم و من علی الاصول رقیب تو نیستم.آیا با این مشکلی داری که فقط به طرف بگی اگر می شود میلش را زودتر چک کند؟یادت است چه حرف هایی در مورد من،کلاس من و میزان علاقه من و اینکه چقدر خوب است با هم یکجا باشیم می زدی؟

اما پشیمان می شوم.تربیت من در حدی نیست که با این تیپ افراد همزبان شوم.از لیست افرادی که در یاهو من هستند،اسمش را خط می زنم.دلیل این کارهایش را می فهمم.شرایط من از او بهتر هست.اگر پای من به آنجا باز شود،دردسر ایجاد می شود.آرزو می کنم دیگر شرایطی ایجاد نشود که مجبور به دیدنش شوم.دوست ندارم فکر کند به او حسودی می کنم.راستش من به گنده تر از اون هم هیچ وقت حسادت نکردم.فقط همیشه از این نارحت می شدم که چرا هیچ چیز جای خودش نیست.

با نا امیدی کامل دوباره نامه خودم را به فیزیکدان مورد نظر ارسال می کنم.اصلا نمی دانم توی اون دانشکده چه خبره؟چرا این پسره اینجوری می کنه؟

یک تصمیم با خود می گیرم.پیش استادی که قرار است برایش توصیه نامه احتمالی بنویسد می روم.کلی ازش تعریف می کنم و خواهش می کنم اگر گذرش دز سفر مجددش به ایران به او افتاد برایش یک توصیه نامه خوب بنویسد.مشخصات همسرش را هم می دهم،می گویم او هم احتمالا  به توصیه نامه نیاز دارد.لطفا یک چیز خوب برایش بنویس.

از اتاق دکتر س،بیرون می آیم.خیالم راحت است.من در رقابت با دیگران تابع اصول اخلاقی خودم هستم.گدا صفت و بد بخت نیستم.در تمام مسیر به خود انواع فحش های ناموسی را می دهم تا دیگر فریب حرف های هیچ بنی بشری را نخورم.اصلا تا جایی که ممکن است کمتر با افرادی که زیاد حرف می زنند معاشرت کنم.

از امروز رشته اتصال من با افرادی که در این سرزمین زندگی می کنند این است که همه به یک زبان صحبت می کنم.ای کاش این رشته هم زودتر گسسته شود.

دنیای دردناکی شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:54  توسط ابدیّت  | 

گم شدن در خود(اعترافات)2

تازگی به شدت فکرم مشغول آینده و تصمیمات جدی زندگی است،آنجا که می بایست پی در پی به وجدانت رجوع کنی،آنجا که می بایست پی در پی به خاطرات و عواطفت رجوع کنی.آنجا که می بایست وجودت سراسر آکنده  از نفرت  نسبت به سرزمینت شود و آنجا که می بایست از این نفرت به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده کنی.گویی می بایست نفرتت مانند یک فنر جمع شده عمل کند،هرچند بیشتر درگیر این نفرت و تناقضات ناشی از دروغ هایی که به بلندای سنت شنیده ای باشی،گویی توان و پتانسیل این فنر بیشتر است.این فنر مانند بازی "پین-بال" تو را در میدانی پرتاب می کند که پر از مانع های مختلف است.میدانی که رفتاری کاملا "شبه گونه"  دارد.

در خیابان قدم می زنم.می توانم حس کنم قیمت نفت بالا رفته است.کمتر روزی است که به خیابان روم و بی.ام.و و یا لکسوس نبینم.مردمانی پشت این ماشین ها نشسته اند که از نوع لباس پوشیدن و حتی رانندگی آنها پیداست که حاصل ضرب میزان شعورشان در قیمت ماشینشان مقداری ثابت است.آنها هم به همان سادگی که یک راننده تاکسی ممکن است آشغال های خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند،به بیرون پرتاب می کنند.

قیمت نفت بالا رفته است.خانه هایی می توان پیدا کرد که قیمت آنها با ساختمان های مدل اسپانیایی محله "بورلی-هیلز" برابری می کند.درب یکی از همان خانه ها باز می شود،خانمی بیرون می آید.خلخالی به پا دارد.انگشتان پاهایش که مبتلا به بیماری "هالوکس والگوس"هستند لاک زده شده اند و نمی دانم روی آنها نقش هایی کشیده شده است.در مقابل بینی اش چیزی شبیه به منجوق وصل شده است و هکذا.نمی دانم حتما در منزل ماهواره دارند.از مدل منزل پیداست که می بایست ماهواره داشته باشند.نمی دانم آیا از مدل لباسش را از شبکه های مستهجن انتخاب می کند؟،که در بلاد خارجه هم،به جز زنانی که در کنار لامپ های فلورسنت "شافت آوسبری" و یا "تلگراف ستریت" سانفرنسیسکو می ایستند،دیگران اینگونه خودنمایی نمی کنند.سر انگشتی وقتی قیمت منزل و ماشین را جمع می کنم حدس می زنم باید چیزی حدود ۱۰ میلیارد تومان باشد.راستش برای من این قیمت خیلی بالاست.شاید بتوان گفت در محدوده ارقام مادی زندگی من این ارقام از آن رقم هایی است که از فرط بزرگی باید به صورت توانی نوشته شود.

زیاد جوش نمی زنم.او هم یک قربانی احمق است.فردی که بدون مطالعه لباس بر تن می کند و بدون مقایسه وضعیت چنان تفاوت و تضاد اقتصادی موجود در جامعه،سوار بر چنان ماشینی می شود،آن هم در جامعه ای که  مردم با میخ روی ماشین مزدا خط می کشند(ماشینی با بهای یک دهم ماشین او)،این کار او بدان ماند که بخواهد در یک منطقه گاوچرانی،گوسفند و یا غاز پرورش دهد و یا سیگار برگش را در چای گنده لات محله خاموش کند.(فیلم چوپان)

تازگی حس می کنم صدای صحبت مردم به شدت آزارم می دهد.این امر زمانی بیشتر آزارم می دهد که  دارند عقایدشان را به زبان می آورند،همه در چنین مواردی روشنفکر ترین آدم ها،مهربان ترین پدرها،ورزیده ترین مدیرها و مهربان ترین مهربانان و کاتولیک تر از پاپ هستند.

کمتر پیش می آید که یک فعل اخلاقی ببینم و زیبایی اش مرا تحت تأثیر خود قرار دهد.از دیدن زیبایی آن تحت تأثیر قرار بگیرم.حس می کنم در جامعه ای زندگی می کنم که چهارراهها،فاقد چراغ راهنما هستند.جامعه ای که رانندگان در آن چراغ قرمز را از چراغ سبز تمییز نمی دهند.

قدم می زنم و سعی می کنم با خودم خلوت کنم.یک گوشی در روی گوشهایم است.گاه "Joan Baez" از فقر  زمستان ۱۹۶۴ می گوید،از مردی می گوید که پدر فرزند اوست و چون با جنگ مخالف است در زندان است،گاه "Bob Dylan" از "روبین کارتر"(بوکسور سیاه پوست میانه وزن) می گوید و افرادی که او را محاکمه می کنند در حالی که معنای عدالت را نمی دانند،از کوبیدن بر درب بهشت می گوید،گاه گروه "Creednece Clear Water Revival" از جنگ ویتنام می گوید،از فشار برای جمع کردن مالیات ها برای جنگ،از اینکه افرادی که به پرچم آبی و سفید و قرمز سلام نمی دهند و لوله های توپ به سمت آنان گرفته می شود،از مردمی که بچه سناتور نیستند و با قاشق های نقره ای غذا نمی خورند.گاه  گروه "Ten Years After" از مردی می گوید که قصد دارد جهان را تغییر دهد(I'd love to change the world)،از وودستاک ۶۹ می گوید و بوی گاز اشک آور."Yard Birds" از قلبی پر درد(Heart full of soul) می گویند  ."بیتلز ها" از دخترها می گویند و از رقص و آواز،از صلح و دوستی .گروه "Rolling Stones" از اتو زدن می گوید،از راک،از شلوغی های پاریس،از تبعید شدن از میدان اصلی شهر "Pink Floyd" می گوید بدرخش ای جواهر دیوانه من...،"Paul Simon" از باغ وحش و صداقت حیواناتش می گوید،از "میس رابینسون" می گوید،"Chuk Berry" و "Little Richard" از شوق کودکی می گویند که از پدرش پول تو جیبی هفتگی اش را می خواهد...همه اینها مرا به فکر می برد.

مردم را نمی بینم و حس نمی کنم.حتی صدای هیاهوی شهر را.در خودم هستم.با این فکر که دیگر مایل نیستم در ایران باشم.دیگر مایل نیستم رویاهایم،برای انسان بودن،اخلاقی بودن،جوانمرد بودن ،روز به روز در مقابل چشمانم نقش بر زمین شوم.دیگر مایل نیستم در محیطی به اسم دانشگاه باشم که دانشجویانش جز وقت کشی و جوانی کردن،زدن حرف های پائین تینه و رکیک و تقلب در سر امتحان کار دیگری نمی کنند.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به من،به جسم من و به شعور من توهین می شود.دیگر مایل نیستم در جایی باشم که به قول "کامو" در رمان طاعون:

"جامعه ای که به دلیل فزونی افراد نیازمند به ترحم در آن،دیگر ترحم معنای خود را از دست داده است"

قصد دارم بر عذاب وجدان خود فائق آیم.عذاب وجدانی به بلندای مشروطیت،ملی شدن نفت،مصدق،فاطمی،به بلندای انقلاب،به بلندای نام شهدای راه آزادی،شهدای جنگ ایران و عراق که تنها هستی خود را صادقانه از دست دادند.عذاب وجدان دارم در مقابل افرادی که عذاب می کشند،افسردگی روحی دارند،افرادی که هر روز در خیابان دستشان را مقابل من دراز می کنند و طلب پول می کنند.عذاب وجدان دارم در مقابل مادر و پدری که تا به این سن سربارشان هستم و به مدت یک هفته شکنجه کامل کردمشان.عذاب وجدان دارم در مقابل همه کسانی که بدون هیچ چشمداشت به من محبت کردند،مهر ورزیدند و در مقابل همه آن کسانی که نیم نگاه امیدوارانه آنها مقابل من است.

جلوی نابود شدن چند انسان را گرفتم،مانع از فروپاشی چند خانواده شدم،اما هرچه که نگاه می کنم این داستان ادامه دارد.در این سرزمین نمی توان یک "لوک خوش شانس" بود،مشکل یک ده را حذف کرد و شاهد شادی آنان بود و زمانی که دیدی تمام مشکلات مرتفع شده است بری سراغ ده بعدی.اینجا مشکلات همیشه پا برجا هستند و انسان ها روز به روز بیمار تر و بیشتر نیازمند ترحم می شوند.به اطرافم نگاه می کنم،کمتر کسی را سراغ دارم که مشکلی نداشته باشد،کمتر کسی را می بینم که حوصله داشته باشد با لذت روح و طیب خاطر به انسان،انسانیت،هستی و پیچیدگی های آن و ... فکر کند.انسان ها حتی علایق خود را بازپس می زنند.حتی به خود و عقاید خود خیانت می کنند.من دیگر نمی کشم.بار خودم با آن اندازه سنگین شده است که باعث شود من هم یکی از همان انسان های نیازمند ترحم و سربار جامعه باشم.کسی به من احترام نمی گذارد.در دانشگاه گاه استاد ها با حالت تحقیر می پرسند،اتاقت کجاست؟چقدر در ماه دانشگاه به تو پول می دهد؟چرا همش در خودت هستی چه مشکلی داری؟گویی من خر هستم و می خواهند با لحن تحقیر آمیز مرا متوجه نداشته هایم کنند.

راستش دیگر حوصله نگاه پرسشگر را ندارم.دیگر حوصله دست نیازمند را ندارم.

عذاب وجدان دارم و عذر خواهی می کنم.اما من مرد این میدان نیستم.زندگی خود را تماما باخته ام و دوست دارم در خودم،در یک جای دیگر،در یک اتاق ساکت در یک دانشگاه ساده و بی سر و صدا گم شوم.و از عذاب وجدان خودم که مانند یک آدم حقیر که قدرت اصلاح حتی اطرافیان خود را ندارد،دق کنم.

 

 پی نوشت:

چند وقتی است با نوام چامسکی،مقالات و نامه ها و سخنرای هاش زندگی می کنم.بودن افرادی از این دست برای زندگی بسیار امیدوار کننده است.برای من نوام چامسکی از بزرگترین هاست.از آن دسته روشنفکرهایی که مرگشان،مرگ جهان است.چقدر جامعه ما از خلاء افرادی از آن دست در رنج است.شاید از معدود روشنفکرهایی است که عمیقا درکش می کنم.یک برج عاج نشین یاوه گوی بیسواد مافنگی سرشار از عقده های جنسی،که حرف های گنده بزند،نیست.

در جنگ ویتنام،او فردی جوان با ایده های جدید و شهرت جهانگیر است.غرور حقیقی و جوانی و انرژی را می توان در صدایش دید.اما صدای امروز او،صدایی خسته است.خستگی که شاید ناشی از ۴۰ سال در خلاف جهت آب شنا کردن باشد.

وقتی دقت کردم دیدم در ام.پی.۳ پلیر من،بعد از سخنرانی های چامسکی،ترک (Fortunate son) اثر گروه(Creedence clear water revival) قرار گرفته است.موسیقی که در سال های ۱۹۶۹،برکلی،سانفرانسییکو،هاروارد و نصف بیشتر آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داده بود.روزی که پلیس در People's Parkدست به اسلحه برد و یک جوان دانشجو به قتل رسید.

موسیقی در سال های ۱۹۶۰-۷۰ رسالت و جذبه ای عجیب داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط ابدیّت  | 

گم شدن در خود(اعترافات)1

هر انسانی در قبال خود اعمال و جرائمی مرتکب شده است(حق النفس) که تنها زمانی می تواند به حیات و هستی خویش ادامه دهد که آن اعمال و نتایج و عواقب آنها را در درون خود دفن کند و از روبرو شدن با آن اعمال و خودی که آن اعمال از او سر زده است،فرار کند.اما اگر هیچ گاه به آن ها رجوع نکند همواره این خطر را در بالای سر خود دارد که در آن اعمال و تکرار آن اعمال غرق شود.زمانی که به خود آید ببیند در زیر چنان بار سنگینی دفن شده است که دیگر توان و امکان رها شدن ندارد.

هر وقت با خود خلوت می کنم و در مقابل سه گناه حق النفس،حق الناس و حق الله در پیشگاه دادگاه وجدان و بدون حضور وکیل مدافع(که حضور او تداعی کننده نوعی فرار از خود و بهانه آوردن است) با خود مواجه می شوم  و سعی می کنم پرونده اعمالم را مرور کنم،به جز چند فقره دزدی ناخواسته آن هم در دوران کودکی و بازیگوشی های کودکانه،در قبال مردم و افراد کاری بد تا به امروز مرتکب نشده ام.سعی کردم محبت کنم،آنجایی که خطر مفسده ای از جانب آنان در قبال خود بوده،بعضا در زندگی خصوصی آنان کنکاش کرده ام و سعی کرده ام بدون چشمداشت به دیگران کمک کنم.تنها چیزی که شاید به عنوان چشمداشت می خواستم انسانیت و مردمداری بود که بعضا آن را هم طلب نکردم(یعنی اصلا نخواستم طلب کنم).هیچ چیز زیبا تر از این نیست که مانع مرگ یک انسان باشی،ابروی یک فرد را به او بازگردانی و یا اسرار دیگران را نزد خود محفوظ بداری،آن هم زمانی که می توانی بر علیه آنان استفاده کنی،اما نکنی.این کارها و نظایر آن در مفهوم زیبایی شناسانه خود صورت گرفته است،نه مفهومی پاداش طلبانه..قدرت زمانی ارزش دارد که قابل کنترل باشد.قدرت افسار گسیخته،هرج و مرج و آنارشی است.پشت سر افراد همان را گفته ام که در رویشان هم گفته ام.افرادی بودند که هم در رویشان بدشان را گفته ام و هم در پشت سرشان گفته ام و از دیگران خواستم این حرف ها جلوی روی آن فرد نیز از قول من بگویند.در کمتر از حدودی دروغ گفته ام که جامعه بر من تحمیل می کرد...هاکذا 

در باب حق الله،انچه که رخ داده بین من و او محفوظ است و در صلاحیت هیچ انسانی حتی خود من نیست که بخواهم  حکم و فتوایی صادر کنم.آنگونه که عرفا می گویند خداوند در کشمکش قدرت،بخشش را ضمیمه می کند تا قدرت خود را با گذشت از حق خود،یاد آوری کند.حق هر کس به او مربوط است و گذشت از آن حق،جز افزایش مقام و مرتبه آن فرد نیست.قدرت زمانی ارزش دارد که بر بیچارگان و افراد حقیر سخت گرفته نشود.بخشش یاد آوری حقارت دیگران است به آنها....

اما زمانی که به حق النفس رجوع می کنم بر خود میلرزم که من چه ها که نکردم.من تمامی آنچه را که با دیگران نکردم،با خودم کردم.با خودم صداقت نداشتم.به خود دروغ گفتم.چند بار سعی در نابودی جسمی و روحی خودم گرفتم.یک بار به گونه ای برنامه ریزی کردم که قتل نفس انجام دهم،کاری که اگر با هر تنابنده دیگری انجام داده بودم امروز یا از زمره اراذل و اوباش بودم و یا یک حکم حبس ابد داشتم.با تمارض به قتل نفس به یک آسایشگاه رفتم و تا واقعیت انسان را دو هفته در آنجا ببینم.این بار به روحم خنجر زدم.همواره کاری کردم که دیگران ارزش هایم را درک نکنند.در دوره ای با گونه ای عناد همواره سعی کردم جوری وانمود کنم که هیچ نیستم.به گونه ای که مورد تحقیر قرار گیرم.سعی کردم موقعیت ها را تباه کنم.به دیگران همواره اطلاعات درست و دست اول می دادم که باید چه کنند،چه بخوانند و دقیقا بر عکس همین اطلاعات را به خودم می دادم.سعی می کردم حتما در روز امتحان خواب بمانم،فراموش کنم در چه روزهایی امتحان دارم  و...

ویتگنشتاین می گوید"هموراه انسان باید اعتراف کند و بدترین و تاریک ترین گوشه های شخصیت خود را برای دیگران عنوان کند"

روزهایی که می خواهم با خودم خلوت کنم به پیاده روی های طولانی و تنها می روم.در مسیر هایی قدم می زنم که از انها خاطره هایی داشتم.مسیر هایی که زمانی که سنم کمتر بود از انها عبور می کردم،سعی می کنم دوباره از آن مسیر ها عبور کنم و خاطرات آن روزگاران خودم را با عقاید این روزگار مقایسه کنم.

در من تصور های گناه آلود همراه قوی بود.دوست داشتم همواره احساس گناه داشته باشم.آنگونه که "راسکولنیکف" در "جنایت و مکافات" داشت یا آنگونه که "مکویچ" در "آرزوهای بزرگ" داشت و یا شاید هم تصوری که "ژان والژان" در "بینوایان" داشت.از کودکی حس می کردم داشتن احساس گناه نا بخشودنی،آنگونه که اگر عنوان شود انسان مجازات می شود و فرصت اصلاح خویش را از دست می دهد،یک حسن است و باعث پیشرفت و اصلاح انسان می گردد.احساس گناه انسان را تطهیر می کند و باعث می شود آنی شود که "مکویچ" و یا "والژان" شدند.لذا چون تربیت و محیطی که در آن بزرگ شده بودم این امکان روحی را به من نمی داد که یک خطاکار اجتماعی باشم،تصمیم گرفتم در قبال خود مرتکب خطا شوم،با این امید که می توان از بار این خطا و یا گناه رست و پیشرفت کرد.

اما یک چیز را از کودکی نمی دانستم و آن این بود که این احساس گناه،همواره با یک عامل دیگر که همان احساس پشیمانی و حسرت است توأمان می گردد و راه را برای پیشرفت انسان می بندد.انگار احساس حسرت،اینکه می بینی در جلوی چشمانت انسان هایی که برای اعمال خود هیچ فلسفه خاصی را دنبال نمی کنند روز به روز بالاتر می روند.

من یک انسانم و غرایزی دارم،من هم دوست دارم ارامش داشته باشم،پیشرفت کنم و زمانی که به گذشته خود نگاه می کنم،رنگی از اشتباهات بچه گانه و حسرت بر آن نباشد اما هست.میزان گناه در من به حدی رسیده است که دیگر این امکان باقی نمانده است که احساس گناهی بیشتر را بر خود هموار کنم.

امروزه در این سرزمین یک پارادایم غیر رسمی بین تمام افرادی که کار علمی می کنند و استعداد زیادی دارند  باب شده است و آن این است که باید از این سرزمین فرار کرد،باید زد به چاک،باید رفت به جایی که قدرمان را می دانند.از طرفی هستند افرادی که به من لطف می کنند،از اطلاعات من و شاید اگر حمل بر خود ستایی نباشد از معلومات من می گویند.دیروز دوستی به من می گفت :"اگر من رئیس یک دانشگاه تراز اول بودم،اگر حوصله مطالعه کردن را از دست می دادی تو را می کردم مسئول کتابخانه آن دانشگاه که فقط پیشنهاد دهی کدام کتاب برای مطالعه بهتر است،رسم الخط آن زیباتر است و مسائل ریاضیات را به زبان ساده تر و قابل درک تر حل کرده است و..."

به فکر فرو رفتم یاد صحبت های بهروز وحیدی آذر(رهبر ارکستر زهی جوانان)افتادم که سالها پیش می گفت:"سالهای ۱۳۵۰ فردی مسئول کتابخانه هنرستان موسیقی بود که اگر نمی دانستی اسم یک قطعه چیست،و با سوت می زدی،بی درنگ پارتیتور آن قطعه را از چایگاه برایت می آورد"

راستش حتی اگر روزی مغزم به کل تعطیل باشد،برایم جالب است در یکی از تاپ-تن های امریکا چنین مسئول کتاب خانه ای باشم و یا حتی کتاب های تاریخی تحولات علمی را،آنگونه امروز این نوع وقایع نگاری علمی باب شده،بنویسم.اما باز احساس گناه آزارم می دهد.

راستش برای من دل کندن از اینجا سخت است.یک جور احساس عدم شرافت می کنم.یک جور احساس یی حیایی.حس می کنم عذاب وجدانی شدید می گیرم وقتی از آن ور بفهمم مردم بی برق هستند،گرانی و ...هزار چیز هست.همان حسی را دارم که زمان خوردن ساندویچ در یک مغازه است آن هم زمانی که فقرا پشت شیشه آن صف کشیده اند و نظاره گر خوردن تو هستند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:21  توسط ابدیّت  | 

آیا نوشتن مقاله در مجلات آی.اس.آی،"حمالی آنگولاساکسون" هاست؟(1)

اخیرا در یک فایل سخنرانی که در سایت یوتیوب به دستم رسید،سخنران به وضوح گفته بود:"افرادی که در مجلات آی.اس.آی مقالات علمی خود را چاپ می کنند به نوعی حمال انگلیسی زبان ها هستند"

صرف نظر از توهینی که در این گفته وجود دارد،که می توان به حساب عدم آگاهی گوینده گذارد،اما می توان به یک مقایسه در قالب جند نکته دست زد.

۱-مجلات آی.اس.آی،مجلاتی عام و همگانی هستند.پس از چاپ مقالات،مورد استفاده و دسترسی همگان قرار می گیرند.به بیان دیگر اینگونه نیست که زمانی که مقالات یک شماره از مجلات به حد نصاب رسید،این مجلات تحت بایگانی و طبقه بندی اطلاعاتی قرار گیرند و یک نسحه از آنها به سازمان سیا و یا ام.آی.سیکس منتقل شود و در آرشیو های آنها نگهداری تحت طبقه بندی اطلاعاتی شود.

در ثانی اگر بر فرض ما مجله ای به زبان فارسی داشته باشیم،در آن مقاله بنویسیم در نهایت از جنبه تبلیغی هم که شده می بایست آن را در دست دیگران قرار دهیم،پس اصولا دیگران از دستاوردهای ما استفاده می کنند،آیا ما حمال دیگران هستیم؟همچنین در هر مقاله نام نویسنده و نام مرکزی که او در آن مرکز تحقیق می کند نوشته و ثبت می شود،در این صورت چه فرقی است بین آنکه ما یک مجله به نام خود داشته باشیم و در مقیاس جهانی چاپ کنیم و اینکه در مجلات دیگران با نام و هویت خود مقاله بنویسیم؟

۲-اگر فرض کنیم که در قرون اوج شکوفایی علم و تمدن اسلامی بودیم،آیا چاپ مقالات غربی ها در مجلات دنیای اسلام،به نوعی حمالی مسلمین و اسلام بود؟

۳-اگر به مشخصات افرادی که در این مجلات در فیزیک نظری مقاله نوشته اند،به عنوان مثال رجوع کنیم،و میزان ارجاعات و تأثیر گذاری مقالاتی را که از ایران در طی صد سال اخیر نوشته شده اند با همین فاکتورها در مورد افرادی که از انگلستان و یا آمریکا و حتی اروپا مقاله نوشته اند مقایسه کنیم به شگفتی در می یابیم که اگر فقط فاکتور میزان ارجاعات،عاملی که در ایران به غلط بسیار مهم است و توی سر هر دانشجویی زده می شود،را در نظر بگیریم،ایران در تولید علم در مناسبات جهانی جایی ندارد.

کافی است به یکی از سایت هایی که میزان ارجاعات و یا تعداد مقالات را نشان می دهند رجوع کنیم و نام یکی از این افراد را تایپ کنیم:

"استفان هاوکینگ،پرسکیل،گروچ،ایزرائیل،روولی،اشتکر،واینبرگ،ویتن،وقا،ساسکیند،مایکل گرین،شوارتز،ارکانی حامد،سیبرگ،کاندلاس،جوئل شرک،کرمر،نوو،تاونسند،نیوون هیوزن،توفت،آمبیورن،واندورن،برو،...."که هزاران اسم می توان به این لیست افزود و کافی است میزان ارجاعات و تعداد مقالات را به کشور ایران مقایسه کرد و دید ایا این ایرانی ها هستند که باغ علم را شخم می زنند و یا خود انگلیسی زبان ها هستند؟

(اگر به فاکتر ارجاع(به غلط و اشتباه رایجی که در ایران هست) رجوع شود در ایران فقط دو نفر هستند که بیشترین تعداد ارجاعات را داشته اند که باز قابل قیاس با آن طرف دنیا نیست.

این در حالی است که اکثر مجلات تراز اول و دارای اعتبار بالا به صورت مستقیم از افراد درخواست می کنند که در آن مقاله بنویسند(مانند فیزیکس ریپورت و یا نیچر)تا به امروز از چند فرد مقیم در ایران چنین چیزی خواسته شده است؟پس این نشان می دهد اینگونه نیست که ما در جهان اول باشیم و همه منتظر باشند ببینند ما چه می کنیم و از نتیجه تحقیقات شایان توجه ما سوء استفاده کنند.

اگر به صورت خوشبینانه به علم در ایران نگاه کنیم و فرض کنیم هر کشوری ۲۰ دانشگاه مطرح داشته باشد،با نظر به اینکه اولین دانشگاه ایران دارای رتبه ۱۶۰۰ است،پس جایگاه ایران در جهان ۸۰ می باشد.و یا کافی است به تعداد مقالات سالانه ایران در تمام رشته ها دقت کنیم که در خوشبینانه ترین حالات چیزی بین ۵ تا ۷ هزار است،که رقمی بسیار دون و پائین است.(البته از سرانه تحقیق و روحیه مصرف گرایی ما چیزی بیشتر نمی توان انتظار داشت)

۴-عده زیادی از فیزیکدانان مقالات خود را به صورت رایگان در این سایت(از پس از ۱۹۹۴)،قرار می دهند تا حتی پیش از چاپ رسمی آن دیگران بتوانند استفاده کنند،حتی افرادی که دسترسی به امکانات مالی ندارند.آیا این امر بهره گیری از دیگران و استعمار است؟

۵-این که به کرات گفته می شود ایران در فلان زمینه موفقیت به دست آورد(از درست و یا غلط آن بگذریم که گاه مانند جریان مدال های آینشتاین آش خیلی شور می شود)نتیجه چاپ همین مقالات در این مجلات است.

۶-این ایده که مطرح می شود خودمان مجله چاپ کنیم از نظر من جز بدبختی و آفت برای ما چیزی ندارد.زیرا در این صورت تمام افرادی که کار اجرایی می کنند برای بالا بردن رتبه علمی خود(که آن هم این روزها ارزشی ندارد)شاگردان را مجبور خواهند کرد که مقاله از جاههای مختلف بردارند،ترجمه کنند و به نام فرد مورد نظر در فلان مجله فارسی زبان چاپ کنند.

یاد صحبتی می افتم که با دکتر گلشنی داشتم در مورد فقط تقلباتی که در خود مجله های آی.اس.آی از اساتید ایرانی صورت می گیرد،که یا یک مقاله را چند بار فقط با تعویض اسم چاپ می کنند و یا عدد سازی کردن و کپی برداری های عیر مجاز،که اگر در آن ور دنیا بود دودمان آن فرد به باد می رفت.

لذا اگر مجلات زبان فارسی با روحیاتی که ما داریم چاپ شود،علم نابود می شود.اگر روزی شنیدید یک استاد ماهی ۱۰۰ مقاله می نویسد تعجب نکنید.

۷-و اما طرجی که سی.آی.ای برای ما و سایر کشورهای جهان سوم دارد:

بر پایه گفته های خود مسئولین آمریکایی،بارها اشاره کرده اند قصد دارند تمام نخبگان و حتی افراد متوسط به بالای کشورهای این ور دنیا را برای خود بردارند.

کافی است به لیست همین برندگان المپیاد های علمی،که هر سال کلی بلوای تبلیغاتی سر آنها به راه می اندازیم،مراجعه کنیم و ببینیم اکنون کجا هستند؟اکنون "مریم میرزاخانی"،که از سانحه سقوط اتوبوس دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۷۶ به دره،جان سالم به در برده بود کجاست،چه می کند؟ همین دیروز بود که گفته شده بود یکی از ۱۰ ریاضیدان برتر آمریکا در رشته خود است.نیایش افشردی کجاست؟و....بگذارید بگویم در پرینستون استاد دانشگاه است و قصد بازگشت ندارد،دومی در دانشگاه پریمیتر کانادا است و قصد بازگشت ندارد....

از نظر من این خوابی است که کشورهای آن ور دنیا برای ما دیده اند.این آن بهره کشی است که بهترین های این سرزمین را برای خود بردارند،این خسرانی است که چاپ مقالات دست چندم در مجلات آنور دنیا در مقابلش هیچ است.

راستی سالی چند نفر از ایران برای تحصیل می روند؟چند نفر در آزمون چی.آر.ای شرکت می کنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:1  توسط ابدیّت  | 

تک مضراب 25(اگر دیگران نباشند،من دیده خواهم شد)

در ایرانیها عادت عجیبی وجود دارد.آنها فقط می توانند در قالب نفی یک امر،برای خود اموراتی متصور و قائل شوند.

هنگامی که از فردی می پرسی در مورد مسأله ای چگونه فکر می کند،بی درنگ چنین جملاتی را می شنوی:"ببین من از اونایی نیستم که...،من اینگونه نیستم که...،من مثل بقیه نیستم که ...".این در حالی است که معمولا اگر از فرد آنور دنیا بپرسی در مورد یک مسأله چگونه فکر می کند به ساده ترین زبان نظر خود را می گوید،و سعی نمی کند با جدا کردن خود از دیگران و به کار بردن کلمات و قید های کلیه،خود را از دیگران بری کند و برای خود شأن و جایگاهیی دست و پا کند.

حتی اندیشمندان و اهل قلم از این عادت به دور نیستند.کتاب های این ور دنیا پر است از عباراتی مانند:"غرب،بازگشت به ارزش ها،از خود بیگانگی،بی هویتی،خودکفایی،تکیه بر خود،الگوی برتر،مهندسی فرهنگی،مقابله با ضد ارزش ها،غرب زدگی،تجدد خواهی،متجدد،فرنگ رفته ها،..."

به نظر من این کلمات بیشتر از آنکه مبین ارزش و یا اندیشه ای باشند،حاکی از عدم اعتماد به نفس شدید،آسیب پذیری و عدم داشتن حرف و اندیشه در مقابل دیگران است.تو گویی حتی این فرهنگ پادتنی را ندارد که بتواند در مقابل ساده ترین بیماری ها،تاب و دوام آورد.تو گویی سیستم دفاعی فرهنگی این سرزمین،از بین رفته است.به هیچ وجه یک ایرانی نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد،لذا فقط با ایزوله و مبرا کردن خود می تواند برای خود ارزشی دست و پا کند.

هنگامی که از یک اهل قلم بپرسی نظر شما در مورد فلان مسأله چیست؟بی درنگ می گوید غربی ها چنین فکر می کنند،در غرب چنین است،این مشکل در غرب وجود دارد،... و نهایتا هم نمی توان فهمید که نظر آن فرد چیست.

از نظر من جامعه ای که گفتار و نحوه تفکر غالب در آن در بین تمامی طبقات این چنین،نفی کننده و فرا فکننده باشد،جامعه ای است که دچار "ایدز فرهنگی" است،به بیان دیگر این جامعه اصلا سیستم دفاعی فرهنگی ندارد،فقط می تواند از قرار گرفتن از معرض بیماری ها و افرادی که حتی مضنون به بیماری هستند دوری کند.

من فکر می کنم تفکرات چپ و رواج آن بین اهل قلم در چیزی نزدیک به ۶۰ سال باعث رخداد چنین بیماری تقریبا لا علاجی شده است که حتی قصاب سر کوچه شما برای بقای خود ناچار است به بقال کوچه پشتی،فحش و نا سزا دهد.

به بیان ساده تر و خوشبینانه تر،ایرانی ها فقط می دانند چه نیستند اما هرگز نمی دانند چه هستند،چه می دانند و به چه فکر می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط ابدیّت  | 

توهین به اسلام،به مناسبت فیلم فتنه

امروز فیلم "فتنه" را دیدم و به شدت متأثر شدم.راستش هر چقدر خواستم از توجیهات کلاسیک که توهین به باورها و اندیشه های انسانها،توهین به آنچه گفته می شود مقدس است،و دهها دلیل دیگر چشم پوشی کنم و ریشه اصلی این غم و اندوه را در یابم،بیشتر و بیشتر اندوهگین شدم و شاید تا مدتها اندوهگین تر شوم.

می دانم در ۱۱ سپتامبر افراد بیگناه بسیاری کشته شدند،می دانم خانواده های غیر مسلمان زیادی در سراسر دنیا اندوهگین از دست دادن بسیاری از عزیزان خود هستند و عمیقا از درد و رنج آنها،به عنوان یک مسلمان،خجل و اندوهگین هستم،و می دانم این فیلم به احتمال زیاد حوادث شوم و دردناک بسیار دیگری را رقم خواهد زد که همین امر میزان درد و افسوس مرا دو چندان خواهد ساخت.و می دانم با درد و افسوس بسیار عاملان این فجایع،افرادی منسوب به اسلام هستند.می دانم مردمان دنیا از دیدن خشونت عریان خسته هستند،از دیدن خون و جنازه و بدن های تکه تکه شده خسته شده اند،میدانم مردمان دنیایی که در کمتر از ۵۰ سال،دو جنگ ویرانگر را تجربه کرده اند،مردمانی که وجدان آنها از داخاو و آوشوئیتس خسته است و دیگر دیدن صحنه جسد های آویزان بر چوبه دار آنان را به مرض جنون می رساند،می دانم دیدن بدنهای تا نیمه در زمین دفن شده که مغز آنان متلاشی شده است،انسانها را به حدی از عذاب وجدان و نا امیدی می رساند که حتی بی رگ ترین و خونسرد ترین انسانها را از درون ویران می سازد،میدانم که سر های خونین قمه زده شده،چیزی جز درد و اشمئزاز را در دیگران بیدار نمی کند و خیلی چیزها می دانم که بیانشان مو را بر تنم راست می سازد...

درد می کشم و این جملات را با رنج بسیار می نویسم،دیدن صحنه،نعوذ بالله،پاره کردن قرآن مرا به شدت بیمار ساخته است.نه از آن بابت که یک مسلمان دو آتشه هستم،که هیچ گاه بر منی که در اصول اساسی توحید و معاد بارها و بارها فکر کرده ام و پس از هر مرتبه فکر بیشتر گیج و علیل شده ام،و احساس می کنم تا قبل از مرگ و "روشنی" هیچ انسانی جز،رسول اکرم به معراج رفته،مسلمان دو آتشه که هیچ،مسلمان نیست،باز هم از دیدن این صحنه ناراحت می شود.صحنه ای که اگر بر تورات و انجیل هم می رفت،باز هم دردناک و رنج آور بود. 

زمانی یکی از بزرگان تشیع،حضرت صادق(ع) پیشگویی شومی کرده بود مبنی بر آنکه تا زمان ظهور خضرتش،چیزی از اسلام باقی نخواهد ماند،و در جایی صادق(ع) گفته بود دانشمند نماها کمر مرا شکستند،این امر بیشتر و بیشتر مرا درونگرا و اندوهگین می سازد.

به راستی ما چه تنها شده ایم،رسولی نداریم و دانشمندی هم به روایت صادقش،نداریم که دل ما را شاد سازد،به راستی چقدر آرزوی بوی رسول،و نوری از محضر ابدیت مرا درونگراتر و نا امید تر می سازد.

بار الاها!

تو به نیکی می دانی محمد کیست.می دانی اسلام چیست.محمد همان انسانی است در آن غار در مکاشفه کامل که به ادراک حضرتت رسید،محمد همان است که وجدان و عذاب وجدان را به ما آموزاند.محمد همان است که زیبا است و آرامش بخش،محمد آن است که بر بستر بیماری فردی می رود که،نعوذ بالله،بر او زباله می ریخت،محمد آن است که بوی تواضع و گریه می دهد،نه بوی خشونت و کشور گشایی.

تو به نیکی می دانی که علی کیست،علی آن است که با "خطبه همام" به ما اثبات کرد موجودی به اسم مسلمان وجود خارجی ندارد،هیچ احدی حق ندارد ادعای تقوی و معصومیت کند،علی در این خطبه بر ما هویدا ساخت رنج دوری از اسلام انسان را از درون می خورد و بر ما آشکار ساخت چقدر اگر حقیقت را بدانیم پوچ،احمق و بدبخت و زیانکار شده ایم.

علی! بر ما چه آمده؟،خطبه ات را خواندیم اما واکنش ما واکنش همام نبود،ما با گستاخی کامل،خود را حق،خدا و عین اسلام پنداشتیم.به راستی چرا اینقدر خطبه ات نا امید کننده است؟چرا ما را اینگونه از خود نا امید ساختی؟چرا به ما نشان دادی که مسلمان نیستیم؟

بار الاها!

می دانی علی کیست.علی رنج عذاب وجدان را بر ما آموزاند.به ما یاد آوری کرد به دور از شرافت هستیم اگر به زنی یهودی ظلم شود و ما خونسرد باشیم.علی به ما آموزاند باید بسوزیم و نابود شویم،اگر حق الناس را نابود سازیم،علی به ما گفت اگر به مردمی ضرر زدیم،هیچ گاه و هیچ گاه در امنیت و آسایش نیستیم.گفت از توبه بگذریم اگر رنجی بر مردم روا ساختیم.

محمد فرستاده شده!علی!

می دانی بزرگترین افتخارم این است که از شما بزرگواران شنیدم "قناعت،بزرگترین ثروت است"،افتخاری که بر خود می بالم زمانی که به این جمله سراسر حکیمانه تان فکر می کنم.

علی!

دنیا را چه شده است؟اینان کیستند؟چرا به ما گوشزد نکردی جقدر در بین "مسلمانان"،تنها هستیم.چرا چاهی نیست تا سرمان را در آن کنیم و از عذاب وجدان فریاد زنیم؟آب شویم و دق کنیم.

بار الاها!محمد! به حق رسول بودنت و بر حسب شفاعتت

مرا از این دنیا ببر،دنیایی که نه تحمل دیدن مسلمانان را دارم و نه تحمل دیدن توهین به ارزش ها را،مرا از این رنج زیستن در این دو بد خلاص کن.دو بدی که اسلام را نشانه گرفته اند.مرا به جهانی ببر که سراسر فکر است و اندیشه،مرا بدانجا ببر که یک لحظه فکر،۷۰ سال عبادت است.

دردناک است.وای بر ما،با اسلام چه کردیم. 

پ.ن:این یک نوشته عاطفی است،نه یک نوشته سیاسی.این نوشته به بهانه فیلم "فتنه"،فیلمی اهانت آمیز که گویای چیزهایی دردناک است نوشته شده است

چقدر افسوس می خورم وقتی یاد این جمله فیزیکدان استیون واینبرگ در مصاحبه با جاناتان میلر می افتم که می گفت:"زمانی اهالی مسیحیت علم و دانش و بردباری و تساهل و تسامح را از مسلمانان می آموختند،اما اکنون چه؟"

یا زمانی که فیزیکدان ورنر هایزنبرگ در جایی در باب معماری اسلامی می گوید:"...ساختار زیبایی  شناختی مسجد،اینکه تمامی نقاط گنبد در یک نقطه به هم می رسند،نشانی از یک تفکر عمیق فکری است..."

آیا مسلمانان،همه چیز را نابود نساختند،یک دنیا زیبایی و تفکر (اسلام)را نابود نساختند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:48  توسط ابدیّت  | 

29 اسفند،ملی شدن صنعت نفت

دکتر مصدق:

۱-« اگر ملی شدن صنعت نفت خدمت بزرگی است که به مملکت شده است باید از آن کسی که در اول این پیشنهاد را نمود سپاسگزاری گردد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است كه روزی در خانه جناب آقای نریمان پیشنهاد خود را داد و عمده نمایندگان جبهه ملی حاضر در جلسه آن را به اتفاق آرا تصویب نمودند. »

 
۲-«...در تمام مدت همکاري با اين جانب حتي يک ترک اولي هم از آن بزرگوار ديده نشد ...»

 

 مکتوبه های دکتر فاطمی در زندان به حضرت آیت الله سید رضا زنجانی(بر روی کاغذ سیگار):

مکتوب ۲:"...روحیه بنده به فضل الهی محكم وقوی است زیرا حق با ما است و هر كه حق با او است خدا با اوست"

مکتوب۴:"..." این نكته را بنده با كمال صداقت و آرزوی خلوص عرض می كنم كه به هیچ وجه در تعیین این خط مشی منافع شخصی ما را در نظر نگیرید كه بنده مریضم، چاقو خورده ام، زن و بچه وخواهر و برادرم چه می گویند بلكه آن چیزی را در نظر بگیرید كه ما به خاطر حفظ و حمایت آن جهاد كرده و به این روز افتاده ایم...آرزو دارم كه نفسهای آخر زند گیم نیز در راه نهضت و سعادت هم وطنانم صرف شود...و در مورد شیوه دفاع می گوید:به هرحال در دادگاه ما می توانیم بسیاری حقایق را فاش كرده و داغ باطله بر كنسرسیوم و حامیان او بزنیم...بر فرض كه هیچ كس هم نفهمد و صدای ما را خفه كنند در تاریخ و در پرونده باقی خواهد ماند.و فردای روشن ممكن است مورد استفاده نسلهای آینده و همچنین نسل معاصر قرار بگیرد.. و یا راه دیگر آن است كه معتدل و ملایم حرف بزنیم و طلب عفو وبخشش كنیم و چند سال زندان برای ما حسب الامرتعیین كنند كه زیر بارشق آخری بنده هرگز نخواهم رفت حتی اگرآنچه دلشان بخواهد دادگاه رای دهد."

مکتوب۹:"به هر حال وضعیت با هرجان كندنی هست(البته از نظر مزاج)می گذ رانم ولی به جد بزرگوارمان قسم كه اگر خیال كنید به قدرسر سوزن این لوطی بازی ها در اراده و روحیه مخلصتان تاثیر داشته باشداگر حمل بر خود ستایی نباشد عرض می كنم(شیر را هر چند در زنجیر نگه دارند ممكن نیست گربه شود)از این حیث خیالتان راحت باشد... به خواهرم بفرمائید كه ابدا" متاثر و ناراحت نباشد بلكه بر عكس افتخار كند كه برادرش دلال و واسطه فروش وطن نشدوبه احساسات و عقاید جامعه سر تعظیم فرود آورد ."

مکتوب ۱۱ بعد از دریافت حکم اعدام به حضرت آیت الله زنجانی:"دراین موقعی كه یك ساعت از صدور رای دستوری می گذرد یك ذره ناراحت نیستم زیرا اگر آن افتخار را پیدا كنم كه در راه وطنم این نیمه جان را بگذارم درست در راه حقیقی خودش صرف شده است ."

"...شهید دكتر فاطمی با خون خود مشروعیت را از حكومت كودتا گرفت..."

پس از یادی از دکتر فاطمی، 

ملی شدن نفت برای ایرانیان،یک تیغ دو لبه بود.تیغی که در یک سوی آن غروری بود از اینکه می توانند بر منافع ملی خود،خود نظارت داشته باشند و از آن بهره مند شوند.از طرفی سوی دیگر آن پیام رخوت،سستی،مصرف گرایی،قناعت،عقب ماندگی،توسعه نیافتگی،دوری از مفهومی مانند ارزش افزوده،.. بود.پس از وقایع ۲۸ مرداد،غرور و شادی اینکه ایرانی می تواند در مقابل استعمار قد علم کند در آنی در مقابل چشمانش رنگ باخت.اما به همان میزان مفهوم دوم قوی تر و پر نقش تر شد.

کافی است یک بار که در یکی از فروشگاهای بزرگ زنجیره ای که به سبک فروشگاه های بزرگ و بعضا چند ملیتی دنیا،که در تقریبا تمامی نقاط مرفه بزرگ بالای شهر تهران و دیگر شهرهای بزرگ موجود هستند،در حال قدم زدن هستیم چشمان خود را بسته و تصور کنیم دیگر از این سرزمین نفتی استخراج نمی شود.آیا باز هم می توانیم دنیا را به همین رنگ ببینیم؟آیا دیگر بالا و پائینی برای یک شهر متصور است؟آیا دیگر ماشین و منزل آخرین مدل معنایی خواهد داشت؟

 اگر چنین اتفاقی افتد،که حتما خواهد افتاد،چگونه می توانیم ساده ترین و پیش پا افتاده ترین ملزومات زندگی و ساده ترین فر آورده های تکنولوژیک را تأمین کنیم؟از نظر من چنین اتفاقی جتما رخ خواهد داد و آن روزی است که به ناگه نقشه سیاسی ایران از کره زمین حذف خواهد شد،کشوری باقی می ماند که مانند اغلب کشورهای افریقایی(فاقد الماس و طلا) به صورت بالقوه و بالفعل  از طریق تولید مواد مخدر،فحشا،صادرات زنان و دختران،صادرات کارگران یدی(برای مشاغل خطرناک و  پر ریسک) در قحطی مطلق،چنگ داخلی،بیماری ایدز و همراه با نیم نگاهی عاجزانه به سازمان ملل متحد به حیات خود ادامه خواهد داد.

شاید اگر آن روز یک شهروند این سرزمین قدرت خرید یک تقویم را داشته باشد به روز ۲۹ اسفند با یک نوستالژی خاصی نگاه کند.

از این روست که گاهی نفت را بزرگترین نفرین الهی می دانند.هدیه ای که جز دردسر چیزی نداشته است.زنجیری که پای نسل ها را گرفته است و درندگان شرق و غرب عالم را متوجه این نقطه از عالم ساخته است.

پی نوشت:

در زمان نگارش این مطلب صدای ترقه و بوی دود و آتش تمام فضا را پر کرده است.گویا ایرانی ها علاقه خاصی دارند همه چیز را نابود ساخته،دود کرده و راهی هوا کنند.نمی دانم،شاید هم این تنها روشی است که می توانند با پناه بردن به آن ابراز هویت کنند.هویتی که یک طرف آن به نفت،یعنی زیر زمینی ترین محصول معدنی گره خورده است.محصولی که از بقایای دایناسورها و جانداران اعماق تاریخ بر جای مانده.و سمت دیگر آن به  یأس ها،ترس ها،نادانی ها،شکست ها و سنت های تاریخیشان گره خورده است،که دیگر معنایی در آن جستجو نمی کنند،بلکه بیشتر مترصد آن هستند تا خودی نشان دهند و دمی به گونه ای دیگر زندگی کنند.

ای کاش می دانستند هر کدام این صداهای نا بهنجار که بالا می رود و این بوی دودی که فضا را پر کرده و تنفس را برای ریه های آسمی دشوار می سازد،سندی است بر محکومیت تاریخی آنان

دردناک است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:22  توسط ابدیّت  | 

خوب،بد و زشت

کلینت ایستوود(بلاندی-خوب)،الای والاچ(توکو-بد) و لی ون کلیفت(زشت) هر سه لمپن هستند.اما هر کدام در کار خود پایبند به اصولی هستند.بلاندی از آن تیپ افرادی است که به روی افراد بدون سلاح و یا از پشت،اسلحه نمی کشد.اگر در مسیر راه زنی با سینه های بزرگ را ببیند،هرگز بدون اینکه دستهای خود را بشوید و یا صورت خود را اصلاح کند و حمام رفته باشد،به آن زن دست نمی زند و یا نوک سینه های سفت-شده آن زن را با دستان کثیف خود نمی گیرد.اگر هم مجال این کارها نباشد،فقط با نوک اسلحه خود سینه های آن زن را فشار مختصری می دهد.توکو در ۱۴ ایالت مجرمی تبهکار است.۱۰ جرم دارد و محکوم به اعدام است و دقیقا همان کارهایی را انجام می دهد،که خارج از اصول کاری بلاندی است.توکو یک طعمه است برای جایزه بگیر ها.

"زمانی که زندگی ارزش خود را از دست دهد،مرگ بهای آن را می پردازد.اینگونه است که جایزه بگیرها به وجود آمدند"

اما در این میان زشت،سرگذشت عجیبی دارد.او می تواند در چارچوب بلاندی زندگی کند و در عین حال هم می تواند در چارچوبه فکری توکو،زندگی کند.او همیشه از دور نظاره گر است.باید در هر فرصتی واکنشی نشان دهد که بهترین واکنش است.به بیان دیگر چارچوبه فکری و رفتاری او کاملا باز است و می تواند در هر قالبی شکل گیرد.کار زشتی همواره آن است،که در دیالکتیک ما بین خوب و بد،سر به زنگها سر رسد و ما حصل این جدل را بی هیچ زحمتی و حتی قانون شکنی از آن خود دارد.زشت یک فرصت طلب است.اینگونه افراد همیشه در بیرون دایره قضاوت ها قرار دارند،فقط احساس عدم زیبایی شناختی در انسان ایجاد می کنند،که نام آن همان زشتی است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تاد جکسون،عضو سوار نظام سوم،تمام طلاهای ارتش،به ارزش ۲۰۰ هزار دلار، را دزدیده و در قبرستان "ساوت هیل"در یک قبر به نام "گمنام"پنهان کرده است و منتطر فرصتی است تا آب ها از آسیاب افتد و  طلاها را تماما از آن خود دارد. نام خود را تغییر داده است به بیل کارسون.از این جاست که "زشت"کنجکاو می شود و مترصد فرصتی است تا فقط بفهمد چرا،جکسون نام خود را تغییر داده است و مدتی است دیگر با معشوقه خود نیست.

در این کشاکش،دیالکتیک ما بین "خوب و بد"،بی خبر از هر کجا در حال انجام است.بد،یک فراری تحت تعقیب است و خوب،یک جایزه بگیر است.

خوب،بد را تحویل قانون می دهد.درست در زمان اجرای فرمان قانون،طناب دار را با اسلحه پاره می کند و با این کار باعث می شود ارزش بد،هر دفعه چندصد دلار بالاتر رود.

"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من و ۵ تا ۱۰۰ دلاری مال تو"

بد:"ببین ریفیق،تو دنیا دو جور آدم هست،آدمایی که طناب دور گردنشون هست و آدمایی که طناب را با اسلحه نشانه می گیرند.چون طناب دور گردن من است،سهم من باید از نصف بیشتر باشه"

خوب:"درسته که طناب دور گردن تو است،این تو هستی که ریسک می کنی،اما اونی که طناب رو می زنه منم.میدونی اگه یه ذره دیرتر شلیک کنم چی می شه؟"

بد:"بله،اون وقت ما از دیدن قیافه شما محروم می مونیم.اما یادت باشه اگر طناب دیرتر ژاره بشه تا پایان عمر باید در حال فرار باشی."

بدین ترتیب بدون خبر از زشت،این دیالکتیک(شرکت سهامی)ادامه دارد.تا آنکه دیگر ارزش بد،بالاتر نمی رود و زمان آن است که دیالکتیک ما بین خوب و بد،به یک گسست رسد.

خوب:"۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو،۵ تا مال من،۵ تا مال تو.می دونی من فکر نمی کنم دیگر ارزش تو از ۳۰۰۰ تا بالاتر بره.واسه همین بهتره برم سراغ یک آدم بدتر"

بد:"هی بلاندی،تو نمی تونی این کار رو با من بکنی"

خوب،بد را از اسب در وسط بیابان به پایین می اندازد و  رها می کند و به سمت شرکت دیگری حرکت می کند.اما بد همواره به سراغ خوب است....

...بد،از پنجره وارد می شود و از پشت اسلحه می کشد.

"تو دنیا ۲ جور حشره داریم.اونایی که از در می یاند تو و اونایی که از پنجره تو می یاند"

...اینبار بد خوب را در یک بیابان رها می سازد،اما نمی رود،بلکه دوست دارد نابود شدن خوب را از نزدیک ببیند.و این جایی است که بحث امروز من آغاز می شود.

در این آشفته بازار،ناگهان بد با جنازه نیمه جان بیل کارسون مواجه می شود.

ب.ک:"آب،اگه می خوای پولدار شی،آب.اسم من بیل کاکا...است.۲۰۰ هزار دلار طلا رو در قبرستان ساوت هیل تو یک قبر پنهان کردم"

بد:"اسم اون قبر چیه؟زر بزن مرتیکه الاغ-احمق؟طلا،شیرفهم شد.تو یه قبر.اونم شیر فهم شد.اما اسم قبر چیه؟اونچا هزار تا قبر هست.الاغ احمق"

ب.ک:"آ.آ.آن ناو...آب"

بد به دنبال آب می رود.در این زمان بلاندی سراغ کارسون می رود با پیکری نیمه جان،مانند او و کارلسون قبل از مردن نام قبر "آن ناون"را به او میگوید.

حال به این دو دیالوگ دقت کنید.دیالوگ ما بین خوب-بد در قبل از ایجاد رشته مشترک و بعد از ایجاد رشته مشترک که همانا نام قبری است که طلاها،آنجاست،قبری به نام "آن ناون":

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از اینکه بلاندی اسم قبر را بداند:

بد:"هی بلاندی.می خوام ازت خداحافظی کنم.می خوام مثل یک سگ بمیری"

بعد از از اینکه بلاندی اسم قبر را دانست:

بد:"هی بلاندی.من دوست تو ام.کوچیکتم بلاندی.هی هی .مثل یک خوک نمیری بلاندی.من دوست دارم بلاندی....الان واست آب می یارم.نمیر تا برگردم بلاندی،مثل یک خوک کثیف نمیری"

....  و داستان ادامه دارد تا قبرستان

اما این چرا این همه آسمان و ریسمان به هم بافتم تا به آن دیالوگ رسم؟جامعه ای که اساس گفتمان در آن،در یک بازه زمانی مانند دیالوگ فوق است،در اوج انحطاط اخلاقی قرار دارد.جامعه ای است بی هویت،با افرادی مشمئز کننده،افرادی که فقط نیازهایشان به طور عریان آنها را به هم پیوند می دهد.جامعه ای که افراد حتی از روی سیاست هم که شده،حاضر نیستند ظاهر روابط را نگه دارند.جامعه ای که عناصر تشکیل دهنده آن،همانند انگل ها در هم می لولند و هر کس فقط مایل است تا دیرتر غرق شود و حاضر است بدان بهانه از هر خط و چارچوبی عدول کند.درست در این جامعه که دیالکتیک ما بین خوب و بد در قالب فوق،در حال جریان است،زشت هم از دور نظر کننده اوضاع و احوال است،همانند کرکس هایی که همواره بر فراز بیابان ها در حال پرواز هستند.

به راستی روزی چند بار این جملات را از انسان هایی که به تو نیاز دارند می شنوی؟

"دوستت دارم،مخلصم،چاکرم،دلمون تنگ شده،کم پیدایی،من تو رو به خاطر خودت می خوام،تو بی نظیری،مثل تو دیگه دوستی ندارم،آقا ببینیمت...."

راستش دیگر این دیالوگ ها برایم شده مانند دیالوگ بیابان ما بین خوب و بد.گاهی دوست دارم آدم ها بدون تشریفات خودشان به سراغ اصل مطلب روند و کمتر مداحی کنند و حاشیه روند.

به راستی جامعه ای  که کنش های آن بر پایه چاپلوسی،مداحی و ثنا،دروغ و تنها نیازهای مقطعی زودگذر تعریف شده باشد،جامعه ای از نظر اخلاقی سقوط کرده و ویران است.زشتی،سرنوشت محتوم این جامعه است.

دردناک است.

*عبارت های ما بین "..."،همه از دیالوگ های فیلم خوب،بد و زشت،اثر سرجیو لیونه،برداشت شده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:11  توسط ابدیّت  | 

تفکراتی در فیزیک نظری1

ولفگانگ پاولی در نامه ای خطاب به فیرتس:

"از نسل ما در تاریخ به عنوان نسلی یاد می شود که مسائل عمیق را دیدند،ولی نتوانستند آنها را حل کنند،ولی نسل بعدی حتی آن مسائل را ندیدند"

مدتی است که ذهنم به شدت درگیر جهت گیری آینده ام در فیزیک نظری شده است.تا سال قبل تلقی من از فیزیک نظری،دوری به شدت زیاد از متون ریاضی محض بود.تصور می کردم که اگر یک نظریه ساختار فیزیکی ساده و قابل فهمی داشته باشد،لزومی ندارد به صورت زیاد درگیر ملاحظات ریاضیات محض شویم.زمانی که به متن نظریه نسبیت عام با زبانی که آینشتاین آن را به کار گرفت نگاه می کنم،مقاله معروف او که برای نخستین بار فرمالیسم نظریه نسبیت عام را مطرح کرد،بی درنگ درمی یابم که گاه شهود فیزیکی بسیاری از ملاحظات صرفا محض ریاضی را در بر می گیرد.در واقع مقاله آینشتاین زدودن ضرورت های ریاضی،و به جای آن نشاندن شهود فیزیکی بود.

آینشتاین:قوانین طبیعت مادامی که قابل فهم هستند از دقت ریاضی فاصله می گیرند و مادامی که از نظر ریاضی دقیق هستند،قابل فهم نیستند.

اما هنگامی که به همین نسبیت عام در قالب زبان امروزین فیزیک نظری نگاه می کنم،بی درنگ در می یابم همین حرف ها به زبانی با دقت بالای ریاضی بیان شده اند به گونه ای که گاه استخراج نتایج فیزیکی از آن دشوار می نماید.دیگر نظریه نسبیت عام شاید در متن یک تکست قرن ۲۱،چیزی ورای فرم کلی ناوردای قوانین فیزیکی در طبیعت باشد.در غالب تکست های فیزیک جدید،بدون هیچ توضیحی،ریمانی بودن فضا به عنوان یک اصل پذیرفته می شود و از همین طریق و با دقت بالای ریاضی بی درنگ نشان داده می شود که کیهانشناسی مربوط به عالم ریمانی چیست.در حالی که آینشتاین تلویحا نشان داد و به گونه ای اقناعی بیان کرد که چرا باید فضا ریمانی باشد.شاید یکی از تنها کتبی که در دهه ۷۰ تکست اصلی بود،گرانش و کیهانشناسی ستیون واینبرگ،با دقت نشان داده که فضا باید ریمانی باشد.به جز این کتاب هیچ کتاب دیگری وارد مقولات فیزیکی نمی شود.

در فرم امروزی و به قول یکی از دوستان به زبان ریاضیات نیمه دوم قرن بیستم،چه از فرم اسپینوری پنروز شروع کنیم و چه از فرمالیسم اشتاکر و چه از زبان به شدت توپولوژیک و هندسی هاوکینگ،جزئیات فیزیکی دورتر و دورتر می شوند.البته نباید کتمان کرد این ابزارهای جدید قدرت ریاضی بالایی دارند و بعضی از نتایج کاربرد نسبیت عام در گرانش کوانتومی و کیهانشناسی کوانتومی فقط به این زبان ممکن است،اما چیزی که این وسط قربانی می شود شهود فیزیکی و درک فیزیکی طبیعت است.

در مورد نظریه میدان های کوانتومی نیز بحث بدین منوال است.

تا مدتها پیش،درگیری اصلی فکری من همان بخش نخست حرف پاولی بود.یعنی مشکلات فلسفی فیزیک نظری،اما امروزه گاه بین این دو مقوله به شدت تردید می کنم که بیشتر در فیزیک نظری می بایست فلسفی باشم و یا ریاضیاتی؟

شاید انتقال علاقه من از مبانی فیزیک نظری(که همواره لاینحل می نمایند)،به سمت نظریه ریسمان ها دلیل عمده این چرخش باشد.یعنی در واقع وسوسه شدن بدین امر که در ریاضیات محض غرق شوی،و جذب مدل هایی از طبیعت شوی که معیار گزینش آنها دیگر مطابقت با طبیعت نیست،بلکه معیار های گزینش بیشتر از مقوله زیبایی شناختی ریاضی و انسجام ریاضی است و البته حاصلخیزی این نظریه ها.

اما این روش نگرش همواره توامان با نگرانی هایی است.یکی از آنها پیشگویی زیرکانه پاولی است و دیگری خطری است که باعث می شود مرز بین ریاضیات و فیزیک چنان مخدوش شود که دیگر نتوان درک کرد طبیعت چیست.چون از نظر عقلا،فیزیک انتخاب بین یکی از جزئیات یک قضیه کلی ریاضی است.در واقع فیزیک یکی از بی نهایت حالت ممکن ریاضی است.

برای همین فکر می کنم دیر و یا زود می بایست عده ای وجدان های آگاه به گذشته ۳۰ سال فیزیک نگاه کنند تا در یابند که در این ۳۰ سال اخیر،فیزیکدان ها دقیقا چه کرده اند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:8  توسط ابدیّت  | 

باز هم بهمن رجبی

اخیرا آقای کریم طاهری در دفاع از آقای رجبی مطالبی را عنوان کرده اند،اگر چه من با ایشان آشنایی ندارم و اصولا از طرز فکر ایشان آگاهی ندارم اما نوشته ایشان را بسیار منطقی و به دور از احساسات می بینم.پاره ای از این احساسات که دوستان در دفاع از رجبی پیشه می کنند از نظر من بسیار سطحی و زودگذر هستند،معمولا نویسنده نامه های افراطی در دفاع از بهمن رجبی به زودی دچار همان کلیشه همیشگی می شوند و اگر دل پیرمرد را نشکنند و یا اگر در همین هتل رفتن و کوه نوردی ایشان و یا اینکه ایشان سالها از جان و دل برای این ساز زحمت کشیده تشکیک نکنند،روزی در را باز می کنند و در پی کار خود می روند.البته من به این طیف هم حق می دهم.راستش اوضاع و احوال روزگار همه ما را خسته کرده،همه ما بیش از حد تصور درونگرا و بی تاب شده ایم.معمولا این توانایی را نداریم تا انسان ها را آنگونه که هستند بپذیریم،گاه انسانی را ما ورای حد تصور خود بالا می بریم و گاه او را با سر به زمین می زنیم.نمی خواهم حتی در مورد دلیل این مطلب بنویسم.راستش من هم بسیار خسته هستم.خسته از خیلی چیزها.از موسیقی،از حواشی آن،از تکراری شدن آن،از بسته بودن اکثریت افرادی که به گونه ای با موسیقی سر و کار دارند و حتی دیگر حوصله ندارم چشم انتظار نیمای موسیقی ایران باشم.یعنی شاید دستم هم به ندرت به ضبط صوت می رود.شاید ایرادی نداشته باشد.از نظرم گاهی این جسارت را انسان باید در قبال خود داشته باشد که بتواند اعتراف نماید حاصل ۱۵ سال پرداختن به یک چیز،برای شخص او بسیار پوچ و بیهوده بوده است.نمی خواهم بگویم همه باید لزوما اینگونه باشند و یا می بایست از رویاها و آمال خود ببرند.

نمی دانم مرا چرا اینگونه می شود،حس می کنم حتی نوشتنم در این متن مانند اعترافات شخص اول داستان سقوط آلبر کامو شده است.بگذریم...

تصور می کنم صادق بودن و داشتن شرافت،یکی از عظیم ترین پشتوانه های اخلاق است.اکنون که بدون تعصب در مورد رجبی فکر میکنم،میبینم هیچ لزومی ندارد همه آدم ها سعی کنند او را تمام و کمال بپذیرند و حتی لزوم ندارد پاره ای از گفتار و نوشتار او برایشان قابل هضم و حتی خوشایند باشد.اما همین شرافت و صداقت اقتضاء می کند اگر پذیرش رجبی برایمان آنگونه که هست ممکن نیست،حد اقل بگوییم در مورد او هیچ نظری نداریم.

نمی خواهم از همان حرف های کلیشه ای خودم بزنم و بگویم بعد از هم پاشیدن انجمن اخوت و مرگ عارف قزوینی و مرحوم وزیری،در موسیقی ایران تعهد اجتماعی عمیق و طولانی وجود نداشته،چه ایراد دارد این روزها دیگر هیچ کس متعهد نیست.به هیچ چیز.کمتر انسان ها به ارزش های آسمانی و زمینی فکر می کنند.توگویی شرایط برای اهل تعهد و اخلاق شده به مصداق داستان آهو در طویله خران مولانا...(و اگر باعث خوشحالی دوستان است فرض کنیم رجبی آهو نیست،چه ایرادی دارد حتی اخلاق هم در این جامعه مرده است)

نمی خواهم بگویم آقایان علیزاده،مشکاتیان و خیلی های دیگر در باب رجبی چه گفته اند،باز هم به من چه.این آقایان خیلی حرف ها زده اند.مگر همه حرف هایشان درست است که اصلا بخواهیم به آنها استناد کنیم.اصلا شاید حرف هایشان در مورد رجبی اشتباه بوده باشد.

خلاصه هیج چیزی که بتوانم در موردش با حرارت صحبت کنم وجود ندارد.من رجبی را آنگونه که بود شناختم و هرگز در شناختم افت و خیز و خدشه ای وارد نمی شود.

اما فقط یک چیز دل مرا به شدت می سوزاند و آن این پرسش است که:"اصلا رجبی در موسیقی چه کرده است؟"

حتی حوصله پاسخ به این پرسش را هم ندارم.شاید پاسخ به این پرسش را فرد صادق و دانایی مانند سعید هدهدی به نکویی انجام دهد که این روزها به تازگی به عرصه وبلاگ نویسی روی آورده است.

این سوال برایم از این بابت باعث یأس می شود که فردی سوال نماید ویوالدی بهتر است یا سیبلیوس؟سیبلیوس چه کرده؟آیا ویوالدی چیزی برای ارائه داشته است؟کارهای ویوالدی که ساده هستند....

راستش تک تک جملات این پاراگراف فوق ناشی از کم اطلاعی می باشد.حتی یک پرسش درست در بالا مطرح نشده است.تو گویی وقتی دوستانی در مورد رجبی و کارهایش نظر می دهند تک تک جملات فوق مانند پتکی بر سرم فرود می آید.

باز هم هیچ ایرادی ندارد.اخلاق ظاهرا در این جامعه که پای بند به هیچ خط قرمزی نیست مرده است.فقط مانده چه کسی این جرأت را داشته باشد که رسماً آگهی ترحیم را فریاد زند.و آنگاه بر ماست در انتظار عذاب باشیم.شاید هم نباشیم.نمی دانم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:13  توسط ابدیّت  | 

نژادپرستی

نژادپرستی بدون تردید یکی از متعفن ترین صفات است که در  صحن گیتی تنها به نوع بشر تعلق دارد.این نکبت و فلاکت بشری که بیش از پیش چهره ضعیف و لرزان بشر از پس آن هویدا می گردد از نظر صاحب این قلم از یک سو ریشه در روان های بیمار دارد و از طرف دیگر ریشه در نوعی عدم اعتماد به نفس.حذف دیگری در جهت اثبات خویشتن.

تاریخ بارها و بارها این نکبت و آفت بشری را تجربه کرده است.اگر انسان میمون نبوده باشد،که حتی نسل میمون ها هرگز نسبت به نسل شامپانزه ها و اورانگوتان ها به جد چنین احساسی نداشته است،برادر کشی زاییده این شاهکار خلقت است.

این شاهکار خلقت گاه کوکلوس کلان بوده،گاه نازی و گاه استالینیست.گاه سیاه ها دون ترین بوده اند،گاه یهودیان و گاه افرادی که به حزب شایسته جناب استالین!! تعلق نداشته اند.اما آنچه بیش از پیش مرا به شدت متأثر و شرمنده می سازد وجود این آفت و بلا در میان ایرانیان بوده است.

زمانی زرتشتیان اینگونه بودند،بعد زمانی که مسلمان شدیم نسبت به دیگران چنین شدیم.از قدیم،حد اقل ۱۰۰ سال پیش همه به خانه شلوغ و در هم بر هم می گفتند خانه جهودی.حتی شاعران ما از این معضل بشری گاه خیلی دور نبوده اند و بعضی در لابلای افکارشان گریزی به اقوام می زدند و در قالب طنز نیشی به آنان می زدند.

این صفت که از نظر من یک صفت ملی است و عمری شاید به عمر تاریخ ایران زمین داشته است بسیار مایه ننگ و شرمساری است.یک انسان قبل از آنکه به دین،نژاد،زبان و جغرافیایی تعلق داشته باشد،حیوانی متفکر است که به قول منطقیون،انسان است.

و از همه شرمگینانه تر،در کنار این معضلات که به عمر ایران زمین بوده،نژاد پرستی در قالب عرب ستیزی است.که حتی از شنیدن کلمات و عباراتی که نثار اعراب می شود،هر روز در هر کوی و برزنی،و حتی توسط ایرانیان به اصطلاح مسلمان شرم و خجالت را بیش از پیش بر من چیره می دارد.

گویی تا فحشی نثار اعراب نکنیم،مایی که از فرق سر تا نوک پا آلوده به گناه هستیم،نمی توانیم مدرکی برای اثبات خویشتن داشته باشیم.اسباب شرمساری است.

تازگیها حتی شنیدن عبارت "اقلیت مذهبی"مرا به شدت افسرده و بیمار می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:7  توسط ابدیّت  | 

دریده شدن خطوط قرمز

أرسله الله إلى قوم ثمود - قبيلة من القبائل العربية البائدة، المتفرعة من أولاد سام بن نوح عليه السلام، وهي قبيلة ثمود، وسميت بذلك نسبة إلى أحد أجدادها، وهو: ثمود بن عامر بن إرم بن سام بن نوح -عليه السلام-، وقيل: ثمود بن عاد بن عوص بن إرم بن سام بن نوح (عليه السلام). وسيدنا صالح عليه السلام من هذه القبيلة، ويتصل نسبه بثمود - وكانوا قوما جاحدين آتاهم الله رزقا كثيرا ولكنهم عصوا ربهم وعبدوا الأصنام وتفاخروا بينهم بقوتهم فبعث الله إليهم صالحا مبشرا ومنذرا ولكنهم كذبوه وعصوه وطالبوه بأن يأتي بآية ليصدقوه فأتاهم بالناقة وأمرهم أن لا يؤذوها ولكنهم أصروا على كبرهم فعقروا الناقة وعاقبهم الله بالصاعقة فصعقوا جزاء لفعلتهم ونجى الله صالحا والمؤمنين.

بارها و بارها در زندگی به سرنوشت قوم عاد و ثمود اندیشه کرده ام.از نظر من شیوه نگریستن به داستان عاد و ثمود مهم نیست.اگر داستان عاد و ثمود یک اسطوره هم باشد،از نظر من یک اسطوره دینامیک است.آنچه عاد و ثمود را مستوجب عذاب گردانید عبور از خط کشی های قرمز بود.شاید داستان ایمان هم آنگونه که کیرکگارد به تصویر می کشد گاه رد شدن از خطوط قرمز باشد و تجربه دردآور عذاب وجدان و گاه احساس ندامت برای یک عمر.این گونه است که از یک خشت و یا یک قطعه چوب یک مجسمه ساخته می شود.اما در تاریخ جز از برای ایمان،که همانا ایمان برادر بزرگتر شک و تردید است،عبور از خطوط قرمز معنایی نداشته.حال سرنوشت قومی که زمین زیستن را آنسوی خطوط قرمز انتخاب کرده اند چگونه خواهد بود؟قوم عاد و ثمود این سوی خط قرمز ساکن بودند و قدم در آنسوی دیگر نهادند.اما قومی که در آنسوی خطوط قرمز زندگی می کند می بایست بر چه سرنوشتی گرفتار آید؟

زمانی که دزدی به اجبار زمانه مجبور به دزدی می گشت،پس از آنکه نیازش مرتفع می گشت،تمام آنچه را که از مال دزدی بر تنش روییده بود را زایل می ساخت و راه امامزاده ای را در پیش می گرفت و یک کاسب شریف باز می گشت.اما زمانی که دزدی فضیلت باشد چه؟

زمانی که معلم کلاس را زود تعطیل نماید(البته اگر اصلا در کلاس حاضر شود)،زمانی که راننده تاکسی ۱۰۰ متر جلوتر مسافر را پیاده نماید،کارخانه شیر مصرف آب را بیشتر نماید.

زمانی که دروغ یگانه عامل نجات انسان باشد و انسانها به دروغ هایی که می گویند به حکم شیرین کاری نگاه کنند و شور کنند و بخندند...و لعن خدا و رسول را به هیچ حساب نمایند...

زمانی که غرور،تحقیر ضعفا،از پشت خنجر زدن،کم فروشی،تهمت،بدگمانی،دروغ و هر آنچه که مخالف فضیلت شمرده می شود یک پارادایم رایج باشد و جامعه اندک اندک فاقد هر خط کشی اخلاقی شود  آن زمانی است که همه چیز نابود می شود و حتی نامی از آن باقی نمی ماند.می ترسم.از آینده،نه از آن بابت که هیچ گاه امیدی به آینده نداشتم بل از آن بابت که ما بد شده ایم.خیلی بد.

اخلاق برای ما فاقد هر گونه پشتوانه خواه متافیزیکی و خواه زیبایی شناسانه شده است.گویی بچه ها همه دست به یکی کرده اند تا به بدن پدر بزرگ پیر خود که در بستر مرگ خوابیده است سنگ زنند.ای کاش حد اقل به لعن رسول ایمان و اعتقادی داشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط ابدیّت  | 

توهین به اعراب یا خصلت نژادپرستی؟

چندی پیش یک یک نامه سمبولیک به کوروش هخامنشی نوشتم و در آن به سه آفت جامعه شناختی از عادات زشت و کریه ایرانیان اشاره کردم.در طی روز بارها و بارها جملاتی را می شنوم با این مضمون:

زمانی که عرب ها سوسمار می خوردند ما ...،عرب سوسمار خور،عرب ها کثافت هستند....بیش از این این جملات احمقانه،به دور از تدبیر و نزاکت را تکرار نمی کنم.فقط باید بگویم افرادی که از این جملات می گویند را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم.

باید بگویم به ندرت در آنان نشانه ای از فرهیختگی و یا اصالت و پرستیژ دیدم،آنچه که من دیدم افرادی بی هویت،بدون سرسوزنی شناخت از تاریخ و فرهنگی بود که این همه از آن دم می زنند.بارها در یک مجلس زمانی که به اعمال و رفتارشان نگاه کردم دیدم بعد از آنکه برای درمان نداشتن هویت خود،فحش و تهمت را نسبت به تمام اقوام و نژادها و عقاید جاری ساختند،بعد از جای گرفتن یک کاست در ضبط صوت،بعد از آنکه توانستند در قالب یک سخنرانی پوچ و عوام فریبانه برای خود هویتی دست و پا کنند،به شلنک تخته انداختن به شیوه اقوام بر بر،پرداختند.

هیچ گاه در این سینه چاکان تمدن ایران،این توانایی را ندیدم که ۱۵ دقیقه به موسیقی اصیل ایران گوش دهند،در آنان ندیدم که در ماه به صورت ثابت،در مدتی که بنا بر دلایلی از مجامعت محروم هستند،مقداری تاریخ و یا ادبیات مطالعه کنند.اما ندیده و نشنیده،همه مرید مولانا و فردوسی و حافظ هستند.همه خود را در افتخارات کوروش،سهیم می دارند.

به آسانی به ادیان،افکار و تلقی های متفاوت انسان ها توهین می کنند و برده سرزمین های ندیده هستند.بیش از آن اعصابم این اجازه را نمی دهد که به این مقوله فکر کنم.

اما می گویم:تا زمانی که افرادی نژاد پرست،متعصب و کور و بی سواد هستند،خود را ایرانی می دانند و خواهان بازگشت به ایران باستان(به صورت متعصبانه و کورکورانه)هستند،مادامی که به اعراب و اسلام توهین می کنند،مادامی که نفی دیگران را سند اثبات خود می دانند،من خود را یک ایرانی و مومن و معتقد به تمدن این سرزمین نمی دانم.تا این افراد هستند و مادامی که این عقاید نژاد پرستانه موجود است من یک ایرانی نیستم و نام کوروش را نخواهم برد.

ای لعنت به جامعه ای که در آن هیچ خط قرمزی موجود نباشد...

پی نوشت:اعراب موجوداتی دارای فرهنگ،قابل احترام و غیر قابل نکوهش هستند.روزگاری ایران از هم پاشید،آن هم محصول گسترش فساد و از بین رفتن خطوط قرمز اخلاقی بود.اگر بلایی بر ما نازل شد مقصر ما بودیم.مغول ها هم حمله کردند و دلیل آن کشته شدن سفرایی مغول توسط ایرانیان بود

آینه چو نقش تو بنمود راست    خود شکن،آینه شکستن خطاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط ابدیّت  | 

دشوار(به کسر ر)زیستن در جهان سوم 1

جهان سوم یک جامعه ای است صرفا مصرفی،جامعه ای است که افراد آن توان افزودن به ارزش هیچ کالایی را ندارند.خواه آن کالا حقیقی باشد و مشمول قانون عرضه و تقاضا و خواه یک پدیده ای فرهنگی و یا مجازی.جهان سوم جامعه ای است که افراد در آن قدرتی عجیب  و چسبندگی فراوانی برای گرفتن اطلاعات دارند و این در حالی است که توان و علاقه ای برای آنالیز آن اطلاعات ندارند.جهان سوم جامعه ای است که عقبه اقتصادی آن نفت است و عقبه فرهنگی آن نام کوروش کبیر.آینده افراد از نظر اقتصادی و فرهنگی دقیقا به چیزی گره خورده است که هیچ توانی برای گزینش و یا دفع آن ندارند.فقط در جهان سوم شریعتی و فردید و عبدالکریم سروش و ... می توانند به عنوان یک روشنفکر و نابغه معرفی شوند و به آسانی می توانند با الفاظ به گونه ای بازی کنند که هر تنابنده جهان سومی مدهوش شود.تنها در جهان سوم است که افراد هیچ مسئولیتی ندارند و همانند بازنشسته ها زندگی می کنند.این افراد حتی میل و گرایشی به حفظ ارزش ها و خطوط قرمز خود ندارند.زیرا همانگونه که گفته شد زیر بنای آمال این افراد نفت و کوروش کبیر است.و معیار افراد در گزینش و یا رد هر چیز فقط دهن کجی به اطرافیانی است که از آنها خاطره ای خوش ندارند و بعضا کینه ای نسبت به آنان در دل دارند.فرد اگر از پدر خود خاطره ای بد در دل داشته باشد خانه خود را به آتش می کشد.

زمانی که دنیا به سوی جهانی شدن می رود،کشور ها مرزهای سیاسی خود را از روی نقشه حذف می کنند و برای رقابت و بدست آوردن بازار تلاش می کنند،این دقیقا در همین جهان سوم است که ناسیونالسیم  کور و افیونی نقل هر کوی و برزنی می شود.همان ناسیونالیسمی که به اعراب توهین می کند و گره تمام بدبختی ها را از افرادی می داند که هرگز و هرگز هیچ نقشی در پسرفت فرهنگی و علمی و اخلاقی ما نداشته اند.راستی،فراموش کردم بگویم در جهان سوم برای هر فاجعه ای نوعی تفسیر و توجیه وجود دارد.در صورتی که  اعراب ذره ای  نقش در این بازگشت فرهنگی و اخلاقی ما نداشته اند.من تصور می کنم زمانی که عناصر وقاحت و بلاهت با هم گره بخورند چنین تفاسیری صادر می شود.از نظر من نه حمله اعراب می توانست فرهنگ باستان را نابود سازد و نه دلار های آمریکایی می توانست دولت مصدق را سرنگون کند،اگر قائم به این مهم هستیم که این دول ملی بودند.هیچ دولت ملی را نمی توان سرنگون کرد،مگر آنکه یا در اصل ملی نباشد و یا مردم دچار فقر فرهنگی باشند.و تاکید می کنم منظورم از مردم کل جامعه آماری است،ملغمه ای از خواص و عوام.روشنفکران و توده ها.

این در جهان سوم است که افراد قدرت تحمل ندارند و با آسانی به ادیان و عقاید یکدیگر توهین می کنند.و این در حالی است که هیچ فردی اجازه ندارد به دین،عقیده و نژاد دیگری توهین کند.راه نجات توهین به ادیان آسمانی و غیر آسمانی نیست.دین از نظر نویسنده این سطور نه می تواند عامل پیشرفت باشد و نه عامل پسرفت.مگر جز آن است که تولستوی و فیودور داستایوسکی و کیرکگارد و اسپینوزا دیندار بودند؟و مگر نه آن است که خیلی دیگر بزرگان دیندار نبودند؟دین یک ماده خام اولیه و یک تغذیه رایگان است.لزوما فردی که یک تغذیه رایگان دارد نه بهترین می شود و نه بدترین.

مشکل فقر فرهنگی و سطحی نگری است.مشکل این است که  تک تک افراد مایل نیستند به گونه ای دیگر دنیا را نگاه کنند.این مهم نیست که پس از این دیدن مایل باشند به گونه ای انسانی و اخلاقی زندگی کنند،مهم آن است که یک فرد این توان را داشته باشد همواره به تمام پدیده ها از دید دیگری نگاه کند.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:13  توسط ابدیّت  | 

پایان امسال

هر چه بیشتر می گذرد بیشتر و بیشتر مجاب می شوم که زندگی در شهر و روابط و مناسبات متعاقب آن مرا بیشتر از خودم و از انسانهای اطرافم دور می سازد.چند روز بود به شمال خیلی فکر می کردم.به جاده نیمه بکر و پر از زباله عباس آباد.در منزلی مسکونی در آن نزدیکی،درختانی هست،که زمانی که صبح زود در آن قدم می زنم،به یاد جملات زیبای ایثار تارکوفسکی میافتم.زمانی که الکساندر و پسر کوچک درختی را می کارند و الکساندر در حال تعریف آن داستان افسانه ای ژاپنی است.آن هنگام که در جنگل قدم می زنند.

سنم که از این ها کمتر بود،رسیدن بهار همیشه مرا تکان می داد.حس می کردم روزهای آخر سال زود می گذرند.هیاهویی را می دیدم.چندین سال بعد فقط می دانستم کل لذت در بازه زمانی یک ربع مانده به سال تحویل و یک ربع بعد از آن است.و درین سالها حتی کمتر به نوروز فکر می کنم.حس می کنم نوعی خستگی و سرخوردگی شدید بر طرز فکرم حاکم شده است.

فقط می دانم امسال تغییر زیادی خواهم کرد.عذاب وجدان زیادی دارم.به کناری می روم و بیمار می شوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:20  توسط ابدیّت  | 

بهمن رجبی

بهمن رجبی خسته است.نمی دانم آیا خسته تر از همیشه است یا فقط خسته است؟اما باید اینقدر خسته باشد که با حال و روزی که دارد تصمیم بگیرد وسط هفته به کوه بزند.آنهم ایستگاه پنجم.بحث با او فایده ای ندارد.فقط می توان نگران بود.شاید بهتر است بگویم بعد از معجزه ای که حاج آقا،و به قول خود بهمن رجبی دکتر ابن سینایی،کرد او توانست این امید را بدست آورد که دیرتر به قول خودش علیل شود.رجبی تنها دوست قدیمی خود،کوهستان،را دوباره یافت.شاید کوهستان از معدود دوستان او باشند که هرگز از او به عنوان نردبان استفاده نکردند.کوه با او رفتاری رجبی پسند داشته.کوه نیز مانند او  سهل و ممتنع است.کوه نیز مانند او همان هست که هست.سربالایی کوه تند است،گاه صاف می شود و گاه سرپایین.کوه کوچکترین کرنشی در مقابل کوهنورد از خود نشان نمی دهد واین کوهنورد است که باید تشخیص دهد توان بالارفتن از کدام کوه را دارد.

کوه تنهاست و رجبی هم تنها.همیشه افرادی هستند که از روی تفریح و کنجکاوی به کاری می پردازند.این افراد در محیط سبز کوهستان زباله می ریزند و در محضر رجبی درفشانی می کنند.به هر حال قصد تعریف و تمجید از رجبی را ندارم.زیرا زندگی ۶۷ ساله اش آینه ای تمام نماست.اما فقط می دانم اگر انسان نیاز به سلامت جسم داشته باشد می تواند هفته ای یک بار به کوه بزند و اگر نیاز به سلامت وجدان داشته باشد رجبی می تواند مفید باشد.

به هر حال آخرین دیدار سال با او انجام شد.مانند همیشه ما حصل آن نگرانی و اندوه شدید بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 2:23  توسط ابدیّت  | 

مرگ اخلاق

چند هفته پیش در روز ولنتاین زنی در مقابل محل کار مردی که به او علاقه مند بود،بعد از آنکه یک لیتر بنزین بر روی خود ریخته بود،خودرا به آتش کشید و در اثر سوختگی 95%فردای آن روز درگذشت.دلیل اصلی جدایی از این قرار بود که این زن مطلقه از ازدواج تحمیلی قبلی خود یک کودک 2 ساله داشت و موضوع را از این جوان مدتی پنهان نگه داشته بود.زمانی که جوان این موضوع را فهمید رابطه خود را با این زن پایان داد.زن مدت ها از خود کشی صحبت می کرد[به نقل از دوستش] و نهایتا در روز مقرر در حالی که در آتش می سوخت و نام مرد را صدا می کرد،به بیمارستان منتقل شد و فردای آن روز در گذشت.

                                                                نقل به مضمون از جراید

شنیدن این خبر چند روز فشار شدیدی بر من وارد کرد.نمی دانم در روز چند نمونه از این موارد روی می دهد.اما آن چیز که مرا به فکر فرو برد را نقل می کنم.بعد از آنکه تاثیر عاطفی این قضیه اندکی فروکش کرد،سعی کردم موضوع را از دید هر کدام از طرفین نگاه کنم.

نجوای درونی زن:

سهم من از زندگی چیست؟سر انجام فرزندم چه خواهد شد؟آیا روزی می بایست آلوده شوم؟در آینده به فرزندم بگویم پدرش که بوده؟تمام دختر های هم سن و سال من یا عاشق هستند یا فردی هست که حد اقل در ظاهر هست،حد اقل شانه ای فرضی خواهند داشت که بتوانند سرشان را بر آن گذارند و اندکی خود را سبک کنند.چرا ساختار اجتماعی-خانوادگی من به گونه ای بوده که می بایست با فردی ازدواج کنم که شناختی از او نداشتم؟چرا تنها معیار آینده یک ازدواج همان جذابیت های ظاهری نگاه اول است؟آیا بهتر نیست با فردی آشنا شوم و به تدریج به آن فرد حقایق را بگویم؟شاید هم بهتر باشد اول او را وابسته کنم،و سپس او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهم؟می توانم بدنم را به عنوان وجه المصالحه در اختیارش بگذارم. ...

نجوای درونی مرد:

به هیچ زنی نمی توان اعتماد کرد.از خیلی زنها دروغ شنیده ام،بهتر است در زندگی فقط تابع تعهداتی باشم که به آسانی می توان از زیر آنها شانه خالی کرد.چند روز افسردگی بهتر از زندان و طرف شدن با دادگاه است.شاید بهتر باشد این عقیده ام را به زن بگویم،اما نه ممکن است فکر کند هدفی نا معقول از این رابطه دارم.اما خوب نهایتا ممکن است کار به همان جا بکشد.پس آیا بهتر نیست از همان اول مطلب را رک و صریح به او بگویم؟تمام دوستانم اینگونه هستند،پس چرا من اینگونه نباشم؟نهایتا روزی از هم خسته می شویم و به زودی همه چیز تمام می شود؟آیا یک زن مطلقه بهترین شانس برای یک آشنایی نیست؟....

زمانی که به این نجواها فکر کردم،بدون هیچ تردیدی هر دو را مقصر دانستم و هر دو را بی تقصیر.این دو آدم دو قربانی هستند.قربانی شکسته شدن حرمت ها و خطوط قرمز،قربانی بی اعتمادی،قربانی یک جامعه در حال گذر.جامعه ای که کثافت های کل دنیا را از زباله دانی آنها جمع کرده و آنها را به عنوان اوج بلوغ فکری تلقی می کند.در این جامعه شاید زیر 5% تا کنون در یک جامعه پیشرفته زندگی و تحصیل کرده باشند.شاید کمتر از آنها بالای 10 سال یک جامعه مدرن و آزاد را تجربه کرده باشند.شاید تنها تجربه آنها از یک جامعه باز و آزاد همان مغازه هایی است که لباس هایی از مد افتاده را از آنها می خرند.یک سال پس انداز می کنند و با انواع و اقسام بد بختی ها به یک سفر می روند و تنها چیزی که آنها را مفتون می کند،نه زیر ساختهای جامعه بلکه روابط آزاد است.آنهم روابطی که تمام جامعه شناسان و نخبگان فکری آن سوی دنیا در حال جمع و جور کردنش هستند.زیرا می خواهند بهتر و طولانی تر زندگی کنند.در محیط های عمومی سیگار نمی کشند،اما ما تازه دوست داریم در سالهای 1920 زندگی کنیم.آنها در حال درمان معضلات و تباعات زندگی آزاد خود[که تازه آن هم توامان با اخلاقی خاص است]می باشند و ما تازه دوست داریم به خواهر و مادر خود نیز پیش نهاد های نا مربوط دهیم.ما ماهواره می بینیم،اما نه برنامه جالب دکتر فیل رو که از نظرم یک کلاس درس است.این برنامه هدفی دارد.می خواهد در بین ما یک ارتباط انسانی ایجاد کند،به ما می آموزد خود را آنگونه که هستیم نشان دهیم،مشکلاتمان را آنگونه که هست بگوییم.حتی اگر به قول آقایان به همان برنامه جهودی هارد-تاک نگاه کنیم در آن دنیایی مطالب نهان است.اما ما فقط به چه نگاه می کنیم؟...

این نوع تفکر بربر گونه،که در هیچ جای دنیا و در هیچ زمانی وجود نداشته،فقط و فقط در این سرزمین و شاید قبایل آفریقایی بدوی موجود باشد.

غرورهای زیبای انسانی:

یک انسان زمانی که به آن وضع فجیع به زندگی خود خاتمه می دهد،از نظر من صادق ترین انسانهاست.ما مغرور هستیم.اگر بیمار نباشیم غروری زیبا داریم،اگر به فرض حتی جورابی پاره به پا داشته باشیم،دوست نداریم کسی آن را ببیند....اما زمانی که یک انسان آنگونه خویش را به آتش می کشد بیش از اندازه خودش است.او دردها و نواقص و اشتباهاتش را با صدای بلند به فریاد می کشد و با صدای بلند یاد آوری می کند که توان زیستن در جهان را ندارد.شاید به ما یاد آور می شود که رسم مهمان داری این نیست.او این جسارت را داشت که غرورش را زیر پا بگذارد و در مقابل فردی که حس می کرد دوستش دارد،اینگونه ندای درماندگی سر دهد.و آن مرد یا این جسارت را داشت یا مجبور خواهد شد که این جسارت را داشته باشد و او را بشناسد و به همگان بگوید گره آشنایی بین آن دو چه بوده.و شاید این جسارت را داشته باشد تا پایان عمر،حتی در زیبا ترین لحظات زندگی،به یاد فقر و درماندگی این زن بی پناه باشد.به احتمال قریب به یقین کارش را از دست خواهد داد و احتمالا تا مدتهای زیاد نمی تواند خیلی جاها آفتابی شود.نمی دانم آیا وجدانش این توانایی را دارد که این مساله را فراموش کند.

 

تا بدین جا از این دو گفتم.از انسان بودن آن دو،آنگونه که هستند نه آنگونه که باید باشند؟اما چگونه می توان از تقصیر همه ما صحبت نکرد.در تمامی مصائب همه ما شریک هستیم.این گره های نا مرعی همه ما را چنین به هم پیوند زده است که گاه تا هفت پشت به هم وصل هستیم.من یا مانند این مرد هستم یا مانند آن زن.یا شاید این موهبت را داشته باشم که مستقیما با هیچ اتفاقی این چنین پیوندی نداشته باشم[که اتفاقا متاسفانه داشتم].اما آیا می توانم دست در جیب کنم و به آسانی قدم بزنم؟من به شخصه خود را شریک جرم هم آن زن و هم آن مرد می دانم.در این میان مقصر من هستم. زیرا آب از سرم گذشته،ژست عاطفی بودن می گیرم،یک فیلم به آسانی اشکم را به راه می اندازد.اما گاه در خیابان بی تفاوت از همه چیز می گذرم.من شب آسان می خوابم اما در حقیقت من گناهکارم.

این بدبختی من بود که این زن را تا قبل آن واقعی نمی شناختم، و این نهایت بی چارگی من است که آن مرد دوست من نبود.زیرا نتوانستم با قلم مو و رنگ یک تابلو،پدید آورم.قلم مو را در رنگ زدم و روی دیوار نوشتم وجدان فردی ام آسوده است؟!در این میان زیبا رویی از من پرسید:آیا وجدان جمعی ات نیز آنگونه است؟و در نهایت آن زیبا روی گفت:در جامعه ای که اخلاق مرده باشد،همه هم بی تقصیرند و هم گناهکار.داوری بیرونی امکان پذیر نیست.درین جامعه وجدان جمعی و فردی افراد،اگر وجود داشته باشد می فهمد.داغی بر خود می زند و اگر توانمند باشد،میداند از که چه چیزی را از دست داده.کرامت انسان یک بازی نیست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 12:4  توسط ابدیّت  | 

سقوط اخلاق2

"..اثر هنری چیزی است که از منظر ابدیّت دیده می شود،و زندگی خوب جهانی است که از منظر ابدیّت دیده شود.این همان رابطه بین اخلاق و هنر است."(۱)

"...هر ارزشی باید باید بیرون از جهان قرار داشته و کارکردی از اراده باشد"(۲)

"...رویکرد به جهان،از منظر ابدیّت،همانا دیدن آن به عنوان یک کل است،یعنی یک کل محدود."(۳)

"... هنرمند اشیاء مورد تأمّلش را از جریان جهان بر می چیند،و آن را در مقابل جهان و جدای از آن قرار می دهد.این شیء بخصوص،که در جریان جهان ناچیز بوده،برای هنر نماینده ای از کل خواهد بود..."(۴)

 

عباراتی که در بالا بیان شدند،همگی جملاتی از ویتگنشتاین و شوپنهاور(که احتمالا در کنار تولستوی،کیرکگارد،داستایوسکی و سنت آگوستین بسیار بر ویتگنشتاین اثر گذاردند) بودند.نکته ای که در این میان مطرح می شود بسیار جالب و مهم است.ویتگنشتاین و شوپنهاور موضعی توأمان با سکوت در مورد شیوه آفرینش جهان داشتند،اما زمانی که صحبت از داوری از ارزش ها به میان می آید،هر دو بر این عقیده هستند که می باید ارزش ها را از دورتر و از موضعی بسیار دور از انسان دید و مورد داوری قرار داد.

بسیار جالب توجه می نماید که در دایره قضاوت ها،ارزش ها و کردار از منظری متفاوت و در سطحی دیگر نگریسته شوند.سطحی که اخلاقیات در آن سطح از مقوله هنری هستند و قضاوت در مورد اخلاق،قضاوتی زیبایی شناسانه خواهد بود.به بیان دیگر تقلیل اخلاق به زیبایی شناسی و نظر به اخلاق از منظر ابدیّت.

شاید مهمترین و جالب توجه ترین نکته در این میان آن است که بر خلاف تصور عده ای کثیر،متافیزیک اخلاق بسته به وجود مفهوم خداوند نیست،بلکه می توان در یک فرایند خلاق ذهنی خدایی را که متجلی تمامی زیبایی هاست متصور شد،و زیبایی های اعمال را با آن زیبایی قیاس کرد.نکته هایز اهمیت در این میان آن است که اینگونه تفکر،نیازمند به مفهومی است عظیم که کمتر شانه ای تحمل بار سنگین آن را دارد و آن مفهوم صداقت است.صداقت در نگریستن به ابدیّت.

(۱)یاداشتها ص۸۳،ویتگنشتاین

(۲)همان منبع ص۷۳

(۳)رساله فلسفی-منطقی ۶.۴۵،ویتگنشتاین

(۴)جهان به مثابه اراده و تصوّر،جلد دوّم،بخش ۳۶.آرتور شوپنهاور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:9  توسط ابدیّت  | 

سقوط اخلاق1

چقدر تصور این صحنه وحشتناک است که راننده ای که در پشت یک چهار راه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به او یادآوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل خود در سمت دیگر چهارراه می بیند معنای آن را می داند؟و آیا به آن معنا پایبند است؟

                                                                                                               ۲۲آذر ۱۳۸۴

چندی پیش مجموعه ای با ارزش از کل نوشته های لودویگ ویتگنشتاین(مشتمل بر ۱۴۰۰ صفحه)به دستم رسید.این مجموعه از اولین دفترچه یادداشت او در جنگ جهانی اول آغاز می گشت که گیزیده ای از آن همان کتاب رساله فلسفی-منطقی او شد و بعد نهایتا به رساله در باب یقین ختم می گشت(که در بستر مرگ نوشته شده بود).شاید این مجموعه شامل ۱۴ کتاب و رساله از این فیلسوف اتریشی بود.تصمیم گرفتم گزاره هایی را که رنگ و بویی مذهبی داشتند را جدا کنم و روی آنها مطالعه کنم.در آینده در مورد آن گزاره ها با ذکر منبع و شماره صفحه اقدام می کنم.اما چیزی در این بین نظرم را به شدت جلب کرد.

ویتگنشتاین دیدگاه اخلاقی خاصی داشت(که نورمن مالکولم در آخرین رساله عمرش نیز بدان اشاره کرده است).اوبه  خداوند به دیده آفریدگار جهان نمی نگرد،دیدگاه او به وجود خدا دیدگاهی اخلاقی-داور مابانه است.ویتگنشتاین عمیقا به داوری،نگریسته شدن به اعمال از منظری ابدی و اصالتی وجدانی اعتقاد دارد.البته شاید مطالعه آثار تولستوی،سورن کیرکگارد و داستایفسکی در این اعتقاد بی اثر نبوده باشد.به هر حال آنچه مسلم است در خط به خط آثار او،به خصوص در  دو مجلد درسگفتارهای در باب روانشناسی،درسگفتارهایی در باب زیبایی شناسی و همچنین در بعضی قسمت های کتاب های آبی-قهوه ای این مهم به شدت خودنمایی می کند.

این دیدگاه به شدت عمیق است.گاهی در خلوت خود به خیلی چیزها فکر می کنم.سعی می کنم خود را آسیب شناسی کنم و دریابم چه چیز بیش از سایر چیزها آزارم میدهد.راستش زمانی که به کلمه اخلاق می رسم،بدنم به شدت به لرزه می افتد.صحبت از چیزی می شود که در جامعه امروزین ما بی ارزش ترین چیزها شده.جوانها برای آنکه خود را متفاوت نشان دهند و بعضا پیش رو، در اثر شور جوانی و افتادن در جریانهای احساسی زندگی،که خود مستلزم تلقی خام و بدور از مطالعه آنارشیستی است،به شدت اخلاق را نفی می کنند.حتی سعی می کنند بدان دهن کجی نمایند.شاید این مهم چندین دلیل داشته باشد.یکی از مهمترین دلایل آن مطالعات سطحی،تلقی ساده انگارانه و بربرگونه از تمدن اصیل و قابل احتران غرب،بیماری و پرداختن به پاره ای از مظاهر فرهنگی است که حتی خود کشورهای پیش رفته از آن احساس شرم می کنند.هیچگاه فراموش نمی کنم سالی که یکی از این گروهای به اصطلاح امروزی و ایرانی پسند آمریکایی(که حتی خود مردم آمریکا کودکانشان را از پرداختن بدان منع می کنند)برنده جایزه گرمی شده بود.خبرنگار سی.ان.ان خطاب به یکی از داوران این جایزه گفت:آیا فکر نمی کنید که مردم دنیا در مورد ما از این پس چگونه فکر خواهند کرد؟آیا ما را مردمی بدتر از قبایل بدوی نخواهند دانست؟و هر دو احساس شرم و تاسف کردند و پاره ای از تبعیض ها را ریشه بروز همچون فجایعی دانستند.

جای تاسف دارد که این اندیشه(نفی اخلاق گرایی،قانون گرایی)،که در دنیای امروز به کل مطرود است،تازه در این سرزمین شدت گرفته است.

از سوی دیگر دیدگاهی کاملا معامله گرایانه در مورد اخلاق وجود دارد.که رعایت حداقلی از اخلاقیات را که اصولا وظیفه ای انسانی است،منوط به معامله با پرودگار می داند،و خود بدیهی است که که این اعتقاد بسیار خطرناک است.

می خواهم بگویم اخلاق یکی از برترین دستاوردهایی است که بشر در طی ده میلیون سال بدان رسیده است،اخلاق یکی از زیباترین و لطیف ترین خصایص روح ماست.هشداری که امروزه خیلی ها می دهند،شاید حتی از میزان آلودگی هوا جدی تر باشد.سقوط ما با این طرز رفتار،با این تهی شدن از اخلاقیات و ارزش ها حتمی است.و این سقوطی است که هرگز نمی توانیم از آن عبور کنیم.چندین سال زمان لازم است تا دروغ گویی را بتوانیم فراموش کنیم؟تهمت زدن را؟دزدی کردن را؟له کردن یکدیگر را؟حقوق یکدیگر را پایمال کردن؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 3:9  توسط ابدیّت  | 

پوپولیسم علمی یا فیل شناسی در شب 1

در 10 سال اخیر در ایران شاهد به راه افتادن موجی بودیم که من نام آن را پوپولیسم علمی می گذارم.روزی نیست که در مجلات و روزنامه هایی که عموما دارای رهیافتی کاملا سیاسی(دوم خردادی و بعضی مجلات مد روشنفکری) هستند شاهد حضور صفحه ای تحت عنوان اندیشه نباشیم.درین صفحات،نویسنده سعی بر آن دارد تا به یک مسئله که محتوی فلسفی یا علمی محض دارد،در حد یک یا چند ستون بپردازد.به کرات شاهد اسامی بزرگان هستیم.ویتگنشتاین،فیرآبند،آلن سوکال،آلن بادیو،کوهن،گودل،آینشتاین،...یا اسامی شاخه های علمی یا نحله های فکری از قبیل:ابر ریسمان،مکانیک کوانتومی،مکتب فرانکفورت،پست مدرنسم،ساختار شکنی،چپ رادیکال،فرویدیسم،...

نویسندگان این مقالات عموما از۳  طیف هستند.یک طیف آنانی هستند که دارای تحصیلات عالی در زمینه مطلب مورد نظر هستند.یعنی می توان پذیرفت حد اقلی از اطلاعات را در مورد مطلبی که می نویسند دارا هستند.میتوان فرض کرد چند کتاب تکست به زبان اصلی را در مورد مطلبی که می نویسند،مطالعه کرده اند.این گونه نوشتار از نظر من در شأن علم نیست.برای ادعای خود چند مثال تاریخی ذکر می کنم.

1-آلبرت آینشتاین بعد از حمله جانانه ای که در سال 1935 (در فزیکال ریویو)به همراه بوریس پودولسکی و ناتان روزن به مکانیک کوانتومی داشت،پودولسکی را به دلیل یک مصاحبه سطح پایین با روزنامه نیویورک تایمز(که منجر به چاپ این تیتر شد:آینستاین ثابت کرد مکانیک کوانتومی اشتباه است)از همکاری با خود کنار گذاشت.

2-کیپ اس تورن،فیزیکدان و کیهانشناس مشهور، بعد از چاپ مقاله معروف خود در فیزیکال ریویو به نام ماشین زمان،تا به امروز در این زمینه مصاحبه نکرده.هزاران مقاله تخصصی در مورد ماشین زمان و امکان ساخت آن با استفاده از متریک آینشاین-روزن(کرم چاله ها)در بین صفحات یک خازن نوشته شده،اما هنوز حتی یک اظهار نظر از مبدع این نظر؛تورن،در هیچ مجله و یا روزنامه ای دیده نشده.

3-فیزیکدانان[و اصولا اهالی علم]در آثارشان که معمولا اگر رتبه علمی بالایی داشته باشند،پس از مرگشان در چند مجلد چاپ می شود،دارای مقدار زیادی مقالات چاپ نشده هستند،یا حتی مقالاتی که با اختلاف تا 10 سال پس از نگارش،چاپ شده اند.این مهم بیانگر وسواس شدید اهل علم و دوری از هیاهو سالاری است.زیرا دلبستگی شدید آنان علم است،نه افکار عمومی.

4-رسمی زیبا وجود دارد که یک دانشمند در میانه[یا انتهای دوره علمی خود]یک یا چند کتاب عامه فهم به رشته تحریر در آورد،که در بردارنده یک نوع بیان ساده و بدور از مسائل حرفه ای رشته خود است.در فیزیک تعداد این کتاب های بزرگان بسیار زیاد است.اما عموما این کتاب ها نیز توسط اهل فن خوانده می شود،اگر هم عوام بدان بپردازند،فقط یک تفریح ساده یا کنجکاوی است.

مثال هایی از این دست در علم زیاد است،اما حقیر به دلیل رعایت ادب علمی و اینکه رشته تخصصی فیزیک نظری را می گذراند به بیان مثال هایی از متن فیزیک نظری،که حد اقل 20 مورد در زمان نگارش این نوشتار در ذهنم موجود است،می پردازد.

توصیه صاحب این قلم به نویسندگان این مقالات، که عموما به دلیل رکود اقتصادی نتوانسته اند در حرفه خود جذب شوند، و نوشتن در روزنامه ها[دوم خردادی] را پیشه کرده اند،ضمن احترام،آن است که بین شان  علم و امرار معاش یک امر را انتخاب کنند،و رسما بدان اشاره داشته باشند.جای علم و بحث مجله های تخصصی است و یا صحن محیط های آکادمیک.نه اینکه برای قومی که در یک زمینه اطلاعاتی ندارند یک مشت بحث های تخصصی را زور چپان کنیم،حال میزان درستی برداشت خودمان بماند.

دسته دوم که مقاله می نویسند،افرادی بی سواد و دارای ذهنی آشفته هستند.این افراد معمولا در علوم انسانی،که به اعتقاد حقیر از اهمیت و دشواری زیادی برخوردارند،قلم فرسایی می کنند.هنر این افراد انتقال ذهنیت بیمار و فهم سطحی خود از مطالب برای افرادی ساده و صادق است که تشنه دانستن هستند.باید گفت وجود این افراد بسیار خطرناک و مضر است.در یک کلام عامل ایجاد پوپولیسم علمی است،که حقیر نام فیل شناسی در شب را بدان می دهم.و به دلیل پاره ای از اعتقادات بیشتر از آن گروه در آینده خواهم نوشت.

دسته سوم افرادی هستند که باید بنویسند در هر کجا و تحت هر عنوانی.زیرا وجدان آگاه و بیدار چامعه هستند.زیرا تریبونی برای بیان پاره ای از نکات ظریف ندارند،و بلکه بیان نکاتی از آنها باعث نجات این جامعه در حال سقوط شود.دکتر ناصر فکوهی،دکتر محمد صنعتی،دکتر مهدی گلشنی،دکتر موسی غنی نژاد،... از نمونه های بارز این جنبش هستند.

امیدورام روزی فرا رسد که نه مدال های آینشتاین کشف شوند،نه زلزله قابل پیش بینی باشد،نه پوپر پوزیتیویست باشد،نه چپی ها خواهان آتش زدن مغازه ها باشند.نه فیرآبند خواهان بسته شدن درب دانشگاه ها باشد.نه مارکوزه خواهان حمله نظامی به آمریکا باشد.نه فروید سکس با خواهر را روا بدارد.و نه سارتر یا فوکو در حد یک بچه مفعول پایین آورده شوند!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط ابدیّت  | 

رنج ها و پارادوکس ها 2(برای سپهر فاطمی)

سپهر جان نمی دانم در مورد چیزی که می خواهم بنویسم آیا با من موافق هستی یا نه.مدتی است که فکر می کنم هر انسانی دارای آستانه تحملی است.اگر می خواهی یک انسان را نابود کنی باید به دو چیز آگاه باشی.1-نوع فشاری که او را زمین گیر سازد.2-میزان فشاری که برای این منظور لازم است.من تصور می کنم هر انسانی برای آنکه آستانه تحملش در آستانه آشفتگی قرار گیرد و در یک لحظه به ناگاه همه چیز را از دست بدهد بی نهایت مستعد است.نکته مهم فقط همان دو بود که گفتم.گاه که فرصتی بدست می آید و در کنار جریان روزمره زندگی،مقداری به پاره ای چیزها فکر می کنم.می خواهم در کل بدانم بعد از یک دوره آوارگی،آستانه تحملم تا به چه حد است و در چه مواردی قادر به انجام یک مدیریت بحران کارامد هستم.البته منظورم از آن نوع است که به دریوزگی و درد و دل ختم نشود و بتوانی بار خود را به تنهایی به دوش بگیری.صلیب خود را پیدا کنی.از آن بالا روی و در مقابل دیگران خود را یک مصلوب جدید سازی.هر وقت بدین فکرها مشغول هستم بی درنگ به جواب دو نکته ای که در بالا بهش اشاره کردم می رسم.

در اجتماع دو عامل جهانسوز که هر کدام به تنهایی تمدنی را نابود می سازد،بی نهایت آسیب پذیر هستم و اصولا حتی نمی توانم روی کلمه مدیریت بحران ثانیه ای تأمل کنم.

آن دو عامل عبارتند از بلاهت توأمان با وقاحت.بارها سعی کردم از جایی شروع کنم.اما هر بار عقب تر از آنجا که بودم بازگشتم.همیشه فکر می کردم،ما همه انسان هستیم و در عین قابلیت های جالبی که به صورت بالقوه داریم،نقایص بالفعلی هم داریم.داشتن این نقایص درست است که مایه تأسف است،اما مایه شرمساری نیست.چند نمونه ساده را عنوان می کنم.

1-من نمی توانم در همه امور و زمینه ها صاحب نظر باشم و انتظار داشته باشم دیگران به محض اظهار اطلاع یا اظهار نظرم،اقناع شوند.یا حتی علاقه داشته باشند به حرف هایم

گوش دهند.البته خیلی زیبا و جالب توجه بود که من نوعی همه چیز را می دانستم و در هر زمینه ای که نظر می دادم،نظرم حجت و فصل الخطاب همه صحبت ها می بود،اما اینگونه نیست.

2-من به احتمال قریب به یقین سرشار از عقده هایی هستم.آیا دارای این حق طبیعی هستم که عقده هایم را که به منزله چک هایی بی محل و فاقد اعتبار هستم،از دیگرانی که این عقده ها از دسته چک آنها کنده نشده وصول کنم؟

3-من دارای غرایزی هستم.شهوت،خشم،طمع،وابستگی و خود پرستی.آیا می توانم دنیا را ملک پدری ام تصور کنم و هر چه می خواهم انجام دهم؟

4-من در ظرف مکان و زمان زندگی می کنم.آیا دارای این اختیار هستم که مکان یا زمان انسان دیگری را غصب کنم؟

نمونه هایی که گفتم در ارتباط با اطرافم به کرات به یاد آورده ام.و تا حد توان سعی می کنم با اعمالم نقض غرض نکنم.اما وقتی به رابطه ها عمیق می شوم،حس می کنم همان گونه که در عالم جدل و منطق هیچ چیز بدیهی نیست،این نکات ظریف نه تنها بدیهی نیستند،بلکه اصولا به آسانی نفی می شوند.آنجاست که شمارش معکوس برای از هم پاشیدنم آغاز می گردد.و بی تعارف باید  بگویم هیچ زمان در زندگی آنگونه که امروز حساس هستم،اینگونه حساس و آسیب پذیر نبودم.

بگذار از زندگی شخصی خودم شروع کنم.وقتی به دانشگاه فکر می کنم،گاه حس می کنم اگر یک جوان سالها در سر چهار راهی،علافی کند سالم تر و پاکیزه تر خواهد ماند.صبح به دانشگاه وارد می شوم.صدایی نا مأنوس به گوش می رسد.قصد دارم وارد کلاسی شوم که مدرس آن کلاس حتی خطی به علم اضافه نکرده،اما ظواهر اینگونه نشان می دهد که خود هم خبر ندارد.او می بایست انتقام پاره ای از نا کامی های خود را که،انصافا خود هم در مورد پاره ای از آنها بی تقصیر است،از زیر دستان بگیرد.به همشاگردی ها نگاه می کنم.پسرها به شدت در خودشان هستند.عده ای از من  سن و سال بیشتری دارند و عده ای فرزند دارند،فشار زندگی را در چهره هاشان به آسانی می بینم.دلم می خواهد بتوانم به سهم خود کمکی کنم،اگر امکان داشته باشد تقلبی سر امتحان رد می کنم و در  نوشتن تمرین ها به آنها کمک می کنم.عده ای از من بسیار کوچکتر هستند.به احتمال زیاد آب هوای آباد دانشگاه آزارشان می دهد،در عین نگرانی از آینده مبهم خود،دستی بر آتش عشق های ناکام که جز اتلاف وقت چیزی ندارد،خواهند کشید.

به دختران نگاه می کنم.معلوم است ساعتها جلوی آینه بوده اند(یعنی از 6 صبح)،بعضا ممکن است از زیبایی خدادادی بهره مند باشند،اما پوچی در عده زیادی از آنان موج می زند.زیاد می خندند،اما می دانم این همان تصویر هیستریک غم و ترس از آینده غریزی است.بگذریم.بعد از تحمل 7 ساعته محیط،قصد دارم به منزل بازگردم.از درب دانشگاه بیرون می روم.فریادی مرا به خود می آورد.مهندس:"شیشه،عرق،ورق،گوشت".احساس شرمندگی می کنم که حتی در این دوره زمانه کار چاق کنها جنس را تشخیص نمی دهند.درسته قیافه ندارم اما دیگر مانند سکه تقلبی که نیستم.در میان این فضای پوچ،به روشنفکرها می رسم،که عموما همه چپ هستند(نمی دانم این نکبت مارکسیسم و این بلای خانمانسوز که در اغلب تقاط ریشه کن شده،کی می خواهد دست از سر ما بردارد).یک دختر سانتی مانتال قصد دارد سوار ماشین شود،در این میان فردی به دوستش می گوید:"رفیق این ماشین مال او نیست،متعلق به حزب و مردم است".

به شدت جوش می آورم.نزدیک می شوم.طرف یک بچه 19 ساله است،به او می گویم:مارکس مرده.

می گوید:پوپر پوزیتیویست است.

می گویم:الگوی شما چیست؟شوروی از هم پاشیده یا آمریکای جنوبی در حال مرگ؟

می گوید:ما از تمامی اشتباهات درس گرفته ایم.الان از همه بهتریم.

می گویم:برنامه اقتصادی شما چیست؟

می گوید:در موقع لازم می گوییم.

به شدت از بوی گند مارکسیسم حالم به هم میخورد.اما حتی حوصله ندارم جواب فردی را بدهم که 1 ماه حمام نرفته.حوصله ندارم از کیشلوفسکی بگم،از تارکوفسکی یا حتی آنجلوپولوس.

راهم را می گیریم و باز مطابق معمول به خلوت همیشهگی ام باز می گردم.و از خود می پرسم تا کی آنقدر پررو هستم که باز از اخلاق بگویم،از محبت و تعهد انسانها به یکدیگر.

خلاصه طرحی که رسم کردم چیزی است که بعضا هفته ای چند روز می بینم.

به یاد تو و کاوه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 23:48  توسط ابدیّت  | 

رنج ها و پارادوکس ها1

امتحان از نظرم یکی از پست ترین و در عین حال ضعیف ترین ابزارها برای سنجش افراد،آن هم در جهان سوم که دارای معیوب ترین سیستم های آموزشی است می باشد.امتحان در این سیستم ها تنها وسیله قدرت نمایی دیوانه نماهایی به نام معلم است.هر چه مقطع تحصیلی بالاتر باشد این ابزار قدرت نمایی پست تر و مسخره تر می نماید.معلم دانشگاه در این سرزمین موجودی بیچاره می نماید که بعضا پایش به هیچ محفل علمی باز نشده،در فکر خود با این بحران مواجه است که در هیچ جای دنیا از سوی همکارانش شناخته شده نیست.اگر برای دانشجویی توصیه نامه ای بنویسد احتمالا نامش هیچ بار خاصی برای دانشجو ایجاد نخواهد کرد.لذا با این تفاسیر او نیاز دارد مانند هر انسانی تمامی عقده هایش را بر سر فردی خراب کند.چه مجالی بهتر از امتحان.احتمالا معلم مورد نظر در یک ترم توانسته با شیوه تدریس به دور از جذابیت و جزوه محورش تمامی علایق و انگیزه های شاگرد را سرکوب کند و اکنون می بایست با امتحان،که آخرین تیر ترکشش است ضربه نهایی را بر پیکر دانشجوی بیچاره وارد کند و احتمالا از نظر خود تمامی عقده هایش را یکجا مانند یک پتک سنگین بر سر دانشجو وارد ساخته است.

بعضا معلمانی هستند که دارای جذبه علمی هستند و دلیل حضور دانشجویان در سر کلاس های آنان صرفا حضور و غیاب رسمی یا غیر رسمی نیست.این قبیل افراد نیز امتحان را تنها تیر ترکش خود نمی دانند،بلکه از سلاح هایی انسانی استفاده می کنند.قدرت سخنوری،مواجه ساختن دانشجو با مسائل با شیوه ای خاص و بعضا آمیخته با تاریخ علم و باز اکتشاف مسائل و کلی نگری در حین آزمون.در کل سالهای تحصیل فقط یکبار چنین حضوری را تجربه کردم.به جرأت می توانم بگویم کلاسهای دکتر مهدی گلشنی مصداقی از بحث فوق است.او روی جمله خاصی همواره اصرار داشت و آن این بود که می بایست دانشجو فقط با مشکلات علم آشنا شود و سر خط را به او داد.اما در ما بقی کلاسها، قضیه مشمول همان ادعای اول بود.

تصور می کنم همراه با به شکوفه نشستن تیر چراغ برق های جاده ابرقو به یزد،تعداد چنین معلمانی نیز رو به افزایش خواهد گذاشت!!

به هر حال زندگی حقیر فقط مشمول این پارادوکس نیست.موسیقی همواره یکی از پارادوکس های لاینحل زندگی ام بوده است.نمی دانم مقدار احترامم برای موسیقی کلاسیک ایران چه مقدار است.همیشه دوست داشتم بدانم یک عامل در زندگی تا چه میزان برایم مهم است و تا چه حد حاضر هستم برای رسیدن با آن عامل و نگه داشتنش از خودگذشتگی کنم و قادر هستم چه میزان فشار را تحمل کنم.اگر در مورد یک مسأله نتوانم چنین بر آوردی کنم،همیشه در یک آشفتگی خاص بسر می برم.کودکی تباه شده ام با موسیقی گذشت و رفت و آمد های ناشی از آن همیشه توأمان با اضطراب بود.یک هفته از مردی که حد اقل 40 سال از تو بزرگتر است و احتمالا هم بی حوصله است درسی می گیری،بعد می بایست میزان فهم خود را از آن درس در هفته بعد نشان دهی.ممکن است پیر مرد در جلسه بعد سر حال باشد و ممکن هم هست که نباشد و این مهم نیز به اضطراب هایت اضافه می شود.

از یک سو فردای روزی که پیش معلمت بودی باید به مدرسه بروی.فضایی رو تجربه کنی که با فضای کلاس موسیقی فرسنگها فاصله دارد.از تفاوت بین دو محیط هم نمی توانی صحبت کنی.چون یا صحبت از این چیزها ممنوع است و ممکن است برایت در مدرسه سالهای 1368 درد سر ایجاد کند،یا مثلا در سال 1370 به بعد مردم از این چیزها سر در نمی آورند.یا ممکن است مسخره ات کنند که مثلا عنتری هستی یا ممکن است در یک بحث کلاسیک هنری ناگهان اسم افرادی به میان آید که اصلا نامشان یک ضد ارزش است.(به عنوان مثال بلاد لس-آنجلس).تا سال 76 فکر می کردم این مشکل فقط به دوره مدرسه ارتباط دارد،اما بعد حس کردم که در محیط دانشگاه نیز وضع به همین منوال است.یک فردی در آن زمان بود که خیلی خاص بود و درس موسیقی میداد،از اون دسته افراد در خانه باز بودند،بسیار غیر مادی بود،چند زبان می دانست و در فضای موسیقی ایران که معمولا بعضی مسائل وجود ندارد،سلایق ادبی و هنری اش بسیار جذبم می کرد.گاه به زبان فرانسه شعر می گفت،رمان های بکت همواره روی میز بود و پیوسته بحث از موسیقی به ادبیات غرب و تئاتر می رسید.شاید یکی از دلایلش این بود که سال ها در فرانسه زندگی کرده بود.البته مثلا خیلی های دیگر اینگونه بودند،اما کاملا تک بعدی و بسته بودند.باید بگویم آشنایی یکساله من با این مرد،از با ارزش ترین دوره های زندگی ام بود.با بقیه دوستان رقابت می کردیم که مثلا قبض آب و برق را پنهانی برداریم،خرید کنیم و از این چیزها.شاید جالب ترین بحث نحوه گویش استاد بود.که کاملا عامیانه بود.رفت و آمد های جالبی هم داشت.خود را شاگرد ساعدی می دانست.هر 2 یا 3 جلسه یک بار آموزش وزن خوانی داشتیم و استاد وسط زمین می نشست یک کلاه شاپو به سر می گذاشت و با عصا روی زمین می نشست و می بایست یکی در میان در یک دو ضربی ساده سکوت می دادیم.اگر اشتباه می کردیم به قول معروف فحش های زیر بازارچه ای را می کشید به جان ما و دیگران.خلاصه 4 ساعتی که تا شب آنجا بودم زیبا،جذاب و پر از چیزهای عجیب و غریب بود.یک بار استاد رو به من کرد و گفت بچه جان هفته دیگه زود بیا،یه چیزی باید خصوصی بگم.هفته بعد رفتم و ایشون سریع رفتند سر اصل مطلب:"...ببین آقا جان از روز اول کلاس که امدی متوجه شدم شما کس خول هستی.[در این میان تلفن زنگ می زند،و استاد تلفن را در داخل سطل زباله می اندازد].خلاصه آقا جان در آینده اتفاقاتی می افتد ولی شما سخت نگیر.اینجوریه.بعضی ها اینجوری هستند.در نهایتدرس من و شما همین بود که به شما دادم.اگر زرنگ باشی می فهمی...."

متأسفانه به دلیل اشتغال ایشان به نمایشنامه نویسی و کارهای دیگر کلاس ها تعطیل شد.همیشه از خود می پرسیدم احساسی را که من از این مرد می گیرم با چه زبانی و چگونه باید برای دیگران توصیف کنم.بعضی ها می گفتند دیوانه است و بعضی می گفتند علاف است.با هنری که دارد درس رایگان می دهد.بعد هم وسط کار می زند زیر همه چیز.اما نگرش من این است که این فرد چیزی می بیند.عمیق است.در یک کلام اینجایی نیست.

البته رفت و آمد با بهمن رجبی هم خود سرآغاز خیلی چیزها بود.که اگر بخواهم بنویسم از ساعاتی که با او بودم، مثنوی هفتاد من کاغذ است.

با نظر با چیزهایی که چند نمونش رو نقل کردم،احساس من به این موسیقی و آدم هایی که دیدم این بود که موسیقی دان های این سرزمین دو دسته هستند.عده ای فقط خوب می زنند،ولی زندگی شان باید پشت پرده بماند. اما بعضی زندگی شان یک اسطوره است.اصلا زندگی شان یک کلاس جداگانه است.صداقت و خود بودن در زندگی آنها موج می زند.

پیوسته از خودم می پرسم با این چیزهایی که دیدم چرا جایگاه این هنر تا بدین اندازه در ذهنم سست است.گاه آرزو می کنم ای کاش پایم به خیلی از آن جا ها باز نمی شد و خیلی از این چیزهای زیبا را تجربه نمی کردم.گاهی آرزو می کنم ای کاش من هم می توانستم به راحتی خیلی ها با یک موسیقی آشغال ارتباط برقرار کنم،برقصم،بلبل زبانی کنم.دیوانه جلب توجه زنها باشم و در نهایت همان کاری را انجام دهم که دیگران انجام می دهند.نه اینکه مانند دیوانگان تسلیم قضا و قدر باشم و معتاد به تنهایی و خلوت.

در این میان موسیقی کلاسیک غرب مرا از این دنیای وحشتناک،به دنیایی دیگر می برد که خود نیز اشتراکی با این دنیا دارد.باز تنهایی و عمیق دیدن خصیصه اش می باشد.اما موسیقی کلاسیک غرب باعث می شود قضا و قدری نباشم و زیاد به مرگ فکر نکنم و زیاد به دنبال اسرار مرگ در خواب نباشم.شبها ملودی ها را نشنوم و در خواب سعی بداهه نوازی نکنم.

بچه که بودم می گفتم وقتی که بزرگ شدم و یه روزی اگه 2 تا خارجی دیدم می کشمشون کنار و بهشون می گم والا آقا جان ما بدبخت و وحشی نیستیم،یه مقدار هنر هم داریم.ما نه بی فرهنگ هستیم نه از پشت کوه آمدیم.ما هم چس مثقال حرف برای گفتن داریم.اما گاه خودم هم تردید می کنم.دیگر شبها که می خوابم ردیف موسیقی در دستم نیست.یواش یواش دارم فراموشش می کنم.اما همین فراموشی نیز آزارم می دهد.

به کارای آقای پایور گوش می دهم.دنیایی اصالت و ارزش است.سراغ آقای مشکاتیان(ضمن اختلاف عقیده) که می رم،تک نوازی هایش دنیایی زیبایی است.اما سیمای خسته و فرسوده اش مو را بر بدنم راست می کند.اما این زیبایی ها فقط زمانی که احساس ندامت و تنهایی می کنم درونم را تسکین می دهند.یعنی من فقط به عنوان یک سوء استفاده گر دم غنیمت شمار به سراغ این هنر می روم،واین بزرگترین پارادوکس زندگی من است.امروز خسته بودم،داشتم شهرآشوب را گوش می دادم.فکر اینکه این موسیقی را پدران ما زمانی که تا بدین اندازه بی اخلاق و پوچ نبودیم،2000 سال گذشته گوش می دادند دیوانه ام می کند.یا تم حماسی و پهلوانانه چهارگاه....

این موسیقی دوست یک طرفه زمان بدبختی و ندامت من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:27  توسط ابدیّت  | 

من آنم که هستم.آیا تو آنی هستی که بودی؟یا هستی؟

چند هفته پیش راهی را به شیوه ای تقریبا خود خواسته انتخاب کردم.راهی که زمان و هرگونه تحرک و امید را از زندگی حذف می کند.زمان به صورتی کامل متوقف می شود و دیگر انتظار وقوع هر واقعه جذاب و قابل توجهی در زندگی از بین می رود.کودک تر که بودم رویای من در زندگی تنهایی مطلق بود.زمانی که بزرگتر شدم(به عنوان مثال 7 سال پیش)در این انتخاب مردد بودم که آیا می بایست تنها باشم یا نه؟و سعی کردم برای فرار از نتهایی،دیگر تنها نباشم.اما کار به جایی رسید که دیدم به جز تنهایی مطلق،گرینه ای غیر در پیش روی ندارم.پس تصمیم گرفتم این گونه باشم که هستم.گاه تنوعاتی در زندگی من رخ می دهد و باعث می شود که مثلا مقداری به من خوش بگذرد.هر از چند گاهی افرادی را می بینم که در دست یک گالن بنزین دارند و اصرار خاصی دارند خود را به آتش کشند. به این ترتیب مثلا تنوعی در زندگی ام ایجاد می شود.می بایست بنشینم و صحبت هایی تکراری را دوباره به زبان آورم.باید بالاجبار زمانی را تصور کنم که خود گالنی از بنزین در دست داشتم و به یاد نجوا های شکست خورده ام با خودم بیفتم.و بدین گونه یک تنوع در این زندگی برایم حاصل می شود.بعد فی الفور به یاد مسائل تعهد اخلاقی به اطرافیان می افتم و تازه به شدت آشفته و نگران فردی می شوم که قصد خود سوزی دارد.می بایست مانند زنانی که به قصد انجام مراسم ازدواج یکی از نزدیکان درجه سوم خود، چادرهایشان را به کمر گره می زنند و مانند بختک چنان در صحنه حاضر می شوند،وارد صحنه شوم.بعد هم مانند یک چوب دو سر طلا از صحنه خارج شوم.در نهایت می توانم به این امید باشم که فردی در آینده از روی بیکاری احوالم را بپرسد.بنابر این در حال حاضر زندگی بسیار جذابی دارم.فقط آرزو می کنم روزی فرا رسد که مسأله تعهد دیگر مانند یک بختک در زندگی من نباشد.زیرا این بختک را فقط خود می بینم،هر چقدر سعی می کنم به دیگران بگویم که چنین چیزی موجود است،دیگران نمی بینندش و گاه حتی به خود شک می کنم.

در این میان که اوضاع و احوال بر وفق مراد است،شبه آشنایی که پنج-شش سال پیش در عمل ثابت کرده بود که اهل هیچ عملی نیست نیز دست بر قضا یک به اصطلاح ضربه بر من بی من زد."...باید فاصله ها را رعایت کرد..."

عزیزم وقتی این حرف را زدی به یاد یک چیز افتادم.فرض کن مردی در یک اقلیم زندگی کند که چگالی زیبا رویان و طنازان و باریک ابروان در آن اقلیم زیاد باشد و این مرد به قولی از سبیل راست خارج نباشد و طبیعت او بلاگرد هیج ابرویی نشده باشد.ببین چقدر مسخره می نماید که کنیز آبله روی مطبخ شرم و حیا را در ارتباط با خودش به او گوشزد کند.ما که هفت سال در فاحشه خانه خیابان آزادی بودیم،به هیچ موجودی طمع نکردیم،حال آیا سزاوار است که....؟

عزیزم ما که ساعت شش صبح هر چند هفته در آن باغ فرمانیه با آن زیبا روی 5 سال خلوت کردیم(آن هم زمانی که هیچ کس نبود)تو گویی حتی یک آخ بلند شود،حال چطور می توانم با شما حتی تصور یک بوسه را داشته باشم؟عزیزم می دانی تمام این مشکلات مربوط به زمانی می باشد که افراد خود را نشناسند.

میرزا طبیب حضور ما هر آن کرد که می بایست می کرد،اما نگفت که :"...فاصله....".از قضا همسر طبیب حضور روزی از شمایان تقاضایی کرد،که با معرفی به شغل شریف لوله کشی به خواسته خود رسید.پس من اگر می خواستم آنگونه که هستم نباشم،باز هم راه به جایی نمی بردم.ولی آیا شما آنی بودی که بودی؟

تمامی مشکلات همان گونه که گفتم ازین جا حاصل می شود که ما درک درستی از خود و اطرافیانمان نداشته باشیم.اما به روی چشم من فاصله را رعایت می کنم.و حتی اگز لازم شد که نزدیک شوم(از جانب شما)نزدیک نمی شوم،حتی اگر قانون کاروانسرای فعلی مرا مختار می کرد که دور تر هم باشم،به اعتقاداتم قسم یاد می کنم که دور تر و دورتر هم می شدم.زیرا مرام من نه با چاپلوسی سازگار است نه با نزدیکی به افراد.یعنی سعی می کنم در فاصله ای از رتبه پارسک باشم.هر چند که همیشه مرام من بر این پایه بوده و امیدوارم خداوند من را بدین کامیابی نائل سازد که تا پایان عمرنیز بر این مصداق باشم.

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق        که بار محنت خود به که بار منت خلق

 

و در پایان از خیلی از انسان ها این پرسش را که تارکوفسکی مطرح می سازد می پرسم:من آنم که هستم،آیا تو آنی هستی که بودی و هستی؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:6  توسط ابدیّت  | 

ترس ها و رنج ها(معذوریّت های اخلاقی)

هفته ای که گذشت،هفته ترس ها و رنج ها بود.از یک خاطره گذشت و با یک دلهره پایان پذیرفت.زمانی که کودک بودم،پدر بزرگی داشتم که علاقه ای دو طرفه و شدید در روابطمان حاکم بود.شاید اگر بگویم یکی از نزدیکترین دوستان زندگی ام بود،خیلی بی جا نبوده باشد.اکنون که طعم بسیاری از دوستی ها را چشیده ام،حدس می زنم دلیل علاقه زیاد به پدر بزرگم را می دانم.اصولا در سرزمین ما،دوستی تعریفی جدید و به اصطلاح پراگماتیستی پیدا کرده است.دلیل دوستی ما با هم می تواند چند چیز باشد.ممکن از درد ها و نیازهای مشترکی داشته باشیم،ممکن است در یک عشق شکست خورده باشیم،عقده های مشترک داشته باشیم،ممکن است در حال سقوط باشیم و برای تعویق مرگ لحظه ای خود،با نا امیدی کامل،دست به هر خار و خاشاکی دراز کنیم(که البته بیشتر از یک واکنش عقلانی،یک واکنش غریزی است).در کل دوستی های ما به توسط نیازهای مشترک شکل می گیرد و تاریخ آن با مرتفع شدن حداقل یکی از طرفین،اگر نگوییم پایان میپذیرد،به سردی می گراید.حال وقتی در چنین شرایطی به گذشته نگاه می کنی،گاه رد پایی از بعضی دوستی های ناب و خالص را می یابی.تصور این نکته که چگونه یک پیر مرد ۷۰ ساله می تواند از مصاحبت یک کودک لذّت برد،بسیار سخت و دست نیافتنی می نماید.به هر حال این رابطه برقرار بود.روزگار بدی هم بود.جنگ و دوری خانواده از هم و ....به هر حال با سعی پیر مرد روزگار می گذشت.حداقل خانواده اصرار اکید داشتند که ما بسیاری از امور را از نزدیک لمس نکنیم.تا پیر مرد در یک روز معمولی مانند تمام روزها رفت.اکنون که فکر می کنم واکنش من،اندکی خشک و قدری غریب بود.نه گریه کردم و نه زیاد در اظهار احساس دلتنگی کردم.حس می کنم غروری کودکانه باعث شد،نگذارم دیگران بفهمند من ناراحتم،هر چند که اکنون با آسانی گریه می کنم،اما در آن زمان اینگونه نبودم.

پیر مرد به موسیقی ایران علاقه ای خاص داشت.در منزل صدای موسیقی کلاسیک ایران همیشه به گوش می رسید.او اصرار خاصی داشت که ما نغمات و الحان این موسیقی را بشناسیم.من هم گاه سعی می کردم دلش را شاد کنم.اگر چه تصوری از سیستم دستگاهی موسیقی ایران نداشتم،اما چون می گفت این نوار در فلان دستگاه و فلان گوشه است،من هم فقط با تکیه بر این امور گاه چیزهایی می گفتم و او شاد می شد و فکر می کرد نوه ای با استعداد دارد.بعد از رفتن پدر بزرگ و به تبع آن مادر بزرگ آرشیو همان نوارها که پدر بزرگم دوستش می داشت،به من رسید(به عنوان ارثیه).و گاه آن خاطرات از مقابل چشمانم می گذرد.بعد از رفتن پدر بزرگم،می بایست نقش دیگری برای یک دوستی پیدا می شد.

مادر بزرگم،برادری داشت که به جز شغل اصلی خود،علاقه ای شدید به موسیقی این سرزمین داشت.سالها سابقه دوستی و شاگردی مرحوم حبیب را داشت.در میانه زندگی خود به دلیل علاقه وافر به ذوزنقه جادویی،به ساختن آن مبادرت ورزید و اصلاحاتی شایان توجه در نقص آن کرد.در زمان کودکی،ملاقات من با شخص ایشان همیشه در فضایی پر دلهره صورت می پذیرفت.ایشان اصرار خاصی داشتند که می بایست بچه ها انواع و اقسام فحش ها را بدانند.به محض اینکه مرا می دیدند،با علاقه خاصی از من می پرسیدند که چه فحش جدیدی در فاصله بین آخرین ملاقات به گنجینه خود افروده ام،سپس چند راهنمایی می فرمودند و از ما می خواستند این عبارات جدید را جلو پدر و مادرمان عنوان کنیم و پیوسته مرور کنیم و در مواقع لازم از جعبه ابزار خود استفاده کنیم.

بنا بر دلایلی که تماما غیر هنری بودند،خانواده مرا مجبور به آموزش موسیقی کردند.و این بار دایی مادر،با اشتیاق خاصی یک ذوزنقه به من و برادرم هدیه کردند.پس از این واقعه نوع رابطه ما از آن فضای دلهره آور،به صفا و صمیمیت تبدیل شد.ایشان پیوسته تشویق می کردند و پیوسته راهنمایی می کردند و باز بیش از حدی که لازم بود،یک مرد در آستانه ۷۰ سالگی به یک کودک ۱۰-۱۲ ساله توجه می کردند.دایی هوشنگ از اون آدمهایی بود که در اصطلاح قدیمی ها،در خانه باز،گفته می شدند.منزل ایشون همیشه پاتوق بود.و بیشترین افرادی که به منزل ایشون رفت و آمد می کردند،با ذوزنقه در ارتباط بودند.اگر چه این امر باعث شده بود خانواده ایشان همیشه در نوعی حالت انتقادی باشند،اما همیشه محافل هنری گرمی در منزل ایشون به پا بود.پیوسته از ما می خواستند به منزل ایشون برویم.همیشه ۵-۶ ذوزنقه در آنجا موجود بود،که بعضی از ابداعات ایشون بود و اندازه یک میز ۶ نفره بود و بعضی نیز از گرانبها ترین انواع آن در کل ایران بود.ایشون ساعتها گوش می کردند ساز ما را و گاهی ضبط می کردند.گاه تذکر می دادند و گاه عصبانی می شدند.گاه که مهمان مهمی داشتند از ما هم می خواستند که برویم و به لطف همین جلسات،حقیر با شفیعیان آشنا شدم.و ایشون از هر کمکی برای ایجاد پیوند بین ما استفاده کردند.هیچ وقت خاطره یک روز تلخ اواخر سال ۱۳۷۸ را فراموش نمی کنم که با حالتی آشفته به منزل ایشون رفتم و ایشون با خلق یک مرد جا افتاده از من پذیرایی کردند و خیلی از تجربه های خود را برایم نقل کردند.بعد از مرگ او بسیار متأسف شدم که نتوانستم نقشه یکی از آخرین ذوزنقه ها را که بهترین نوع خود بود،را نزد یک فرد خبره ببرم و به نام ایشان ثبت کنم.و متأسفانه در اثر کوتاهی های خانواده ایشان این ابداع که خیلی ها تأیید کرده بودندش از بین رفت.سال ۱۳۸۰ آخرین ملاقات من با ایشان بود.ایشان به عنوان هدیه یک نوار از یک شب خاطره انگیز سالهای ۱۳۵۰ را هدیه آوردند،و هنگام خداحافظی گفتند که این موسیقی که در ذهن شماست هدیه ابدی ایشان و یادگار ایشان برای من است.افسوس که دیر فهمیدم حرف ایشان چیست.زمانی می خواستم هر آنچه که می دانم،که باعث شده بود بهترین سالهای کودکی ام نابود شود،را به دور بریزم اما راستش آخرین جمله این مرد همیشه برایم نوعی معذوریّت اخلاقی ایجاد می کند.شب گذشته به سراغ آن نوار رفتم و به صحبت های ایشان گوش کردم و به قدری متأثر شدم که ۲ روز تمام بیمار شدم.ایشان هم دومین دوست واقعی بود که از دست دادم،اما یادار او همیشه در ذهن من است.یعنی او همیشه برای من زنده است.

                                                 

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

ترس ها:

دو دوست خوبم هر دو در طی سال گذشته ازدواج کرده اند.همسر هر دو از معدود خانم هایی هستند که به شدت برایشان احترام قائل هستم،فهمیده و بسیار مهربان و با گذشت هستند(اگر دلایل خود را برای احترام به این دو خانم بگویم عده زیادی از خانم ها زیر سوال می روندبرای همین سکوت جایز است).وضعیّت اقتصادی هر دو دوست نزدیک به متوسط است.هفته گذشته که برای دیدار به مناسبت استقلال به منزل یکی از آنها رفته بودم به شدت از خودم ترسیدم.فکر زندگی مشترک مرا دیوانه می کند.چگونه می توانم با یک نفر بیش از ۳ ساعت باشم؟نمی دانم در طی این سالها چه بر سرم آمده است؟گاه حس می کنم بودن با خانم ها امنیتم را به خطر می اندازد.حس می کنم تمام اندیشه ها،آرزو هایم قربانی خواهند شد.شاید این گونه نباشد اما حتی حس نوعی معذوریّت اخلاقی کیرکگاردی گریبانم را پیوسته می گیرد.ترس از این که سرانجام کی می باید چهره واقعی خود را به دور از هر گونه ترسی عیان کنی؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی به کسی احتیاج نداری؟و چگونه می توانی رک بگویی که اگر طرف نباشد،زندگی ات از هم نخواهد پاشید؟چگونه و با چه رویی می توانی بگویی که به او فقط به عنوان یک گذر ساده نگاه می کنی(که اگر هم نباشد چیز مهمی را از دست نداده ای)نه به عنوان بزرگترین رویداد زندگی ات؟و رنج تو از زندگی بزرگترین پاداش زندگی ات است؟نه بدن او یا هر چیز دیگرش...

    من به راه خود باید بروم،کس نه تیمار مرا خواهد داشت.

در پر از کشمکش این زندگی حادثه وار،(گرچه گویند نه)هر کس تنهاست.

آنکه می دارد تیمار مرا،کار من است.

من نمی خواهم درمانم اسیر

صبح وقتی که هوا روشن شد

هر کس خواهد دانست و به جا خواهد آورد مرا،که درین پهن ورآب

به چه ره رفتم و از بهر چه ام بود عذاب.       "نیما،منظومه مانعلی"

 تقدیم به روح و خاطره زنده یاد هوشنگ ارجمند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:51  توسط ابدیّت  | 

دریغا و صد افسوس

شاید به جرأت بتوان گفت به غیر از کتاب قانون هر سرزمین،که اجرای خط به خط آن فقط یک تلقی ماشینی و خشک از انسانیت را رقم می زند،اعتماد انسانی و عطوفت انسانی یگانه عاملی است که در کنار کتاب قانون،به برقراری آرامش و امنیت در جامعه انسانی کمک می کند.چقدر زیباست دریافت این نکته که تمام انسانها دریا نشینان بدبختی هستند که با یک کشتی پوسیده در یک طوفان شدید به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت هستند و هر لحظه بیم آن می رود که کشتی از هم بپاشد،و به بیان دیگر چقدر زیباست رسیدن به این نکته که سرنوشت انسانها توسط ریسمانهایی نا مرئی،به هم گره خورده است.

دردا و دریغا که این نکته ایست که اگر کل جامعه در یک زمان و در یک نوع ادراک جمعی بدان نائل نیایند،زیبا ترین قانون نا نوشته ای خواهد بود که هرگز اجرا نخواهد شد،زیرا در این صورت بازار خر سواران سکه خواهد شد.و این خر سواران دم غنیمت شمار فرصت و رغبت محبت به دیگران را تباه می کنند.

نکته که در بالا بیان شد از نظر حقیر یکی از سطور وزین نا نوشته علم و هنر و در یک کلام شالوده انسانیت است.

چقدر دردناک است که محبت لا یزال و بدون چشمداشت،خریّت تلقی شود.

جرم این است....جرم این است....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط ابدیّت  | 

ما نیز مدرن هستیم و یا هستیم

تنها مدخل آشنایی من با اقبال لاهوری،همان شعری است که در سال اول دبیرستان دیدم.مضمون این شعر وصف عقب ماندگی کشورهای جهان سوم است.اقبال در آن شعر به توصیف واقعیّتی دردناک می پردازد.بر طبق نظر او،تصوّر ما از غرب همیشه امپراطوری عظیمی بوده است[که فرضی بی جا نیست]،اما از آن جایی که به اصطلاح حوصله و توان رشد واقعی را نداریم،فقط دل به یک سری ظواهر می بندیم.

چند روزی است که به شدّت قانع شده ام ما نیز مدرن هستیم!سعی می کنم پاره ای از دلایل را به صورت اجمال بیان کنم.

اصولاً مهم نیست که وجود من قادر به تولید حتّی یک سطر در مناسبات جهانی[چه علمی و چه فرهنگی] نیست.این مهم نیست که از نظر فرهنگی عنصری توخالی هستم و بود و نبودم به عنوان عنصر تولید[غیر مارکسیستی]محلی از اعراب ندارد،اما من هستم.

چرا هستم؟

1)زیرا می توانم در تابستان صندل به پا کنم و انگشتان پا هایم را فارغ از اینکه زیبا هستند یا نه[که زیبا نیستند زیرا در تمام عمر در منزل پا برهنه راه رفته ام]،یا به دقّت رنگ شده اند یا نه،به جهانیان نشان دهم و در زمستانها نیز چکمه خود را به عنوان سندی مطمئن ارائه می کنم.می توانم لباسهای تنگ به تن کنم،می توانم خط ریش باریک داشته باشم،شلوار آویزان به پا کنم،عینک آفتابی عجیب به چشم زنم،کقش نوک تیز به پا کنم،آرایش کنم به گونه که حتی مخاطبان شبکه سپایس پلاتینیوم،ایکس ایکس ال از فهم من عاجز باشند.می توانم دو سه کلمه خارجی حرف بزنم.خلاصه می توانم شخصیتی داشته باشم که قدر مطلق آن با مشابه خارجی برابر باشد.

در ضمن مهم نیست وسایلم را از کجا می خرم،خواه از لانون و ایو سن لوران پاریس،خواه از بازارچه سنتی ستارخان و خواه از کنار خیابان.

2)اگر یه ذره از دیگران خود را بالاتر بدانم،وارد رشته هنر می شوم.موهایم را بلند می کنم،سیگار و سیگاری می کشم،از بودا خوشم خواهد آمد.در عین حال ماتریالیست خواهم بود.حتما به یک کافه روزی یک بار می روم.فیلم زیاد می بینم.بدون نیل به هدفی خاص کتاب[های ترجمه شده] می خوانم.سعی می کنم در کافه اسم خاص ها را با صدای بلند بگویم.دائم سعی می کنم از موج نوی سینمای فرانسه بگویم یا جنبش نئو رئالیسم ایتالیا.سعی می کنم دائم بدانم چند تا فیلم دیده ام و چند تا کتاب دارم.نباید جلو دخترها کم آورد.

سعی می کنم به همه بگویم تمایلات هم جنس گرایانه دارم.از فیلم سالو اثر پازولینی،به شدت لذت برده ام و تنها فیلمی است که قبول دارم.و قید می کنم البته فیلم باز حرفه ای نیستم.در به در دنبال کتابهای ساد و مقالات فروید،خواهم بود.سعی می کنم همیشه تک مضراب در آستین زیاد داشته باشم.

چند تک مضراب مفید:

...جهنم همان دیگران است.از سارتر

...تخت خواب از نهاد های قدرت است.از فوکو

...فراروایتها از بین رفته است.از لیوتار

تنها باید ساختار ها را شکست.از دریدا

نقاشی های در هم میکشم.به سمت هوی متال میروم.دوست دارم با مادرم سکس داشته باشم.دوست دارم مدفوعم را یک بار تست کنم.و....

دو سال است که به شدّت روی این دو گروه مطالعه می کنم.و راستش اعصابم اجازه مطالعه بیشتر نمی دهد.لذا به صورت قاطع به این نتیجه رسیدم که ما نیز مدرن و با فرهنگ هستیم و به صورت مخفّف،هستیم.

 

*تمامی جملات را بارها شنیده ام،مخلوق ذهم خسته ام نیست،در این میان نسل سوم نقش پر رنگ تری بازی می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 8:27  توسط ابدیّت  | 

تأسف از محیط فلسفی اطرافم(فیل شناسی در شب یا شاید توحّش فکری)

۱)جای بسی تأسّف است که درین سرزمین،مردم فلسفه نمی دانند،بلکه در خوشبینانه ترین حالت،تاریخ فلسفه می دانند.و از همه بدتر این نکته است که بدان واقف نیستند.

در بسیاری موارد تاریخی،یا هیچ نمی دانند یا باز در خوشبینانه ترین حالت سی سال از دنیا عقب هستند.

۲)آه فلسفه چه کالای نابی است برای اختلاط جنسی...

۳)بینش به اصطلاح فلسفی افراد، در بهترین حالت تابع انتخاب آنان نیست،بلکه تابع بازار محدود ترجمه های دست دوم است.به عبارت دیگر اگر بازار مملو از فلسفه های مارکسیستی باشد،من مارکسیست هستم و به همین طریق پست مدرن.

در ضمن نه حقوق مادی مؤلّف غربی به جا آورده میشود نه چه بسا در بیان مطالب حق معنوی او رعایت می شود.ضمن اینکه مؤلف ممکن است از ذکر نام خود در بین افراد قبیله ای بربر، به دلایلی خرسند یا ناخرسند باشد

۴)افراد حوصله و سواد خواندن کتب قطور و سرنوشت ساز فلسفه را ندارد.به عنوان مثال آنان راسل را با زناشویی و اخلاق می شناسند نه با پرینکیپیا ماتماتیکا و هایدگر را با آغاز کار هنری می شناسند نه با هستی و زمان.و در این میان اوضاع برای فلاسفه فرانسه زبان به مراتب بدتر است.

زیرا افرادی مانند کریپکی،استراوسون،دیویدسون،رایل،آوستین،کواین،ایزایا برلین،چرچلند،پاتنام،پنروز،...اصولا هنوز وارد ادبیات کافه ای ما نشده اند،لذا به گند کشیده نشده اند.اما متاسفانه چنان بلایی به سر فیلسوفان فرانسه زبان در این سالهای اخیر آورده شده،که گمان نمی کنم حتی خودشان فلسفه خودشان را بشناسند.

و این بدان ماند که الاغ را با زیر شکمش بشناسم نه با توانایی حمل بار او.

۵)در اغلب بحث ها تعداد نام هایی که برده می شود مهم است،نه شرح اندیشه ها و تبیین دقیق آنها.اصولا هیچ بحث عمیقی آغاز نمی شود زیرا فایده ای ندارد.و این بدان ماند یک مرد که فاقد آلت رجلیّت است میل بیشتری به تنوّع زنان داشته باشد.

۶)هر چه صحبت غریب تر و عجیب تر باشد درست تر است،زیرا نه گوینده و نه شنوده هیچ نمی فهمند و کار به بحث و جدل نمی انجامد.

۷)در نهایت فضا باید به گونه ای باشد که همه قانع و راضی باشند.و نظر همه،صرف نظر از میزان درهم بودن آن،درست تلقی شود.یا گفته شود آنگونه هم می توان فکر کرد.

۸)هر بحثی که عمیق باشد و تفکر بر سر آن مستلزم خروج از غلیان جنسی کافه باشد،با بی حوصلگی افراد مواجه می شود و فردی که آن بحث را آغاز کرده سمج و موزی تلقی می شود.

و باید بگویم در هیچ کجا فلسفه تا بدین حد بازاری و سطحی نیست.

لذا کتاب فروشی های میدان انقلاب نیز،بعد از اخبارو تلوزیون و رادیو،از لیست اصول موضوعه اینجانب خارج شد.(در عین احترام به داریوش آشوری،عزت الله فولادوند،نجف دریا بندری،احمد شاملو،... به عنوان مترجمان زبر دست)

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 3:36  توسط ابدیّت  | 

عارف قزوینی(دنیایی شور و احساس)

در این سرزمین هنگامی که به گذشته باز می گردی و در احوالات بزرگانی که پاک و هدفدار زیستند عمیق می شوی،به شدّت محزون می شوی.سرانجام تک تک ما خفتن در زیر خاک است.از هر منظری که به زندگی نگاه کنی،توّلد و مرگ عنصری اجتناب ناپذیر می نماید.لیک در این بازه زمانی همه یکسان زندگی نمی کنند.افرادی عصیان می کنند،افرادی در میانه حرکت می کنند و افرادی از جامعه بیمار و مناسبات بیمار گونه آن به سان یک برکه فیض می برند و اتفاقا به برکاتی نیز نایل می شوند.

درموسیقی این سرزمین در میان گذشتگان دو نام بیشتر خود نمایی می کند.عارف قزوینی وعلینقی وزیری.اینان عصیان کردند و از تمامی برکات یک انسان عاصی فیض بردند.انزوا،کنار گذاشته شدن و فراموشی.هنگامی که به تنهایی و رنج عارف نیک فکر می کنی،رنج بسیار می بری.جوانی رعنا و برازنده،در هیأت یک هنرمند دردآشنای زمان در این آسمان طلوع می کند.در اوان جوانی به عضویت انجمنی به نام اخوّت،گرد درویش صفا علی ظهیرالدوله،در می آید.به عنوان فردی که درد آشنای زمان است بر علیه طبقه خود عصیان می کند و گراند هتل تهران را محلی برای اعلام پیام هنر متعهّد خود قرار می دهد.پیوسته زبان براّی خود را وسیله ای برای انتقاد از شاه، دربار و طبقه به اصطلاح مرفّه قرار می دهد و در این میان هنر وی وسیله می شود برای اعلام پیام مشروطیّت.قبل از هر برنامه لب به سخن می گشاید و به همه تذکّر می دهد.از عشق هایش می گوید.عشقهایی که در راه هدفی که آگاهانه برگزیده بود،قربانی شدند.از مردم می گوید و سعی دارد هنرش،که هنری مردمی و در عین حال به معنای دقیق کلمه اصیل است،مرهمی باشد بر دردهای مردم.هنرش را به صاحبان قدرت ارزانی نمی دارد و هنر را یک رسانه قرار می دهد.رسانه ای که آینه تمام نمای روزگار است....و این چنین روزگار بر او می گذرد تا کنار گذارده می شود و در نهایت در انزوای کامل در همدان از روزگار محو می شود.

به راستی در ساز و کار این سرزمین،در تمامی حکومت ها و ادوار تاریخی،با هر سلایقی و اصول موضوعه فکری،سرانجام دنیایی ذوق و خلاقیّت گره خورده با عنصر تعهّد ،همین بود که نوشته شد.گاه که به تاریخ نگاه می کنم و حسابی سر دستی می کنم به نام های زیادی برخورد می کنم.و گاه می ترسم.و از خود می پرسم:ما سزاوار چه مقدار عذاب هستیم؟آیا بدن ما در مقابل عقوبت این همه ناسپاسی که در طی هزاران سال به جای آوردیم توان مقاومت خواهد داشت؟و آیا وجدانمان اگر روزگاری بیدار شود می تواند چهره واقعی مان را تاب آورد؟

 

جرم این است...جرم این است...

(شبها هنگامی که آشفته هستم به تصانیف عارف گوش می کنم و تا صبح در اتاق قدم می زنم،افسوس می خورم و از آینده به شدّت می ترسم)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:10  توسط ابدیّت  | 

زمانی که روشنفکران دروغ نمی گویند

در زندگی سه تن از بزرگترین روشنفکران ابن قرن،یعنی ژان پل سارتر-میشل فوکو-کارل ریموند پوپر،یک عنصر مشترک به چشم می خورد.هر سه در دوران جوانی عضو حزب کمونیسم بودند و در همان جوانی از حزب کنار کشیدند.این ترک حزب قطعا یاد آوری نکته ای نبود که یک بار جرج برنارد شاو در غالب طنز بیان کرد."در جوانی اگر مارکسیست نباشی قلب نداری و در کهنسالی اگر سرمایه دار نباشی عقل نداری".اگر به خاطرات یا بیوگرافی این سه تن مراجعه کنیم دلیل را در چیزی غیر از فرمایش برنارد شاو می یابیم.دلیل مشترک عاملی ساده است.هر سه در زمان جوانی در تظاهراتی شرکت می کنند،هنگامی که تظاهرات به خشونت می انجامد تنها کسانی که کشته می شوند همان ها هستند که چیزی ندارند جز زنجیری به پاهاشان.طبقه روشنفکر و مدافع حقوق طبقه کارگر اولین گروهی هستند که عقب می کشند و فرار می کنند.و بعد از کار زار هنگامی که به میان اجساد و مجروحان باز می گردی هیچ نشانی از طبقه روشنفکر و بر پا کننده تظاهرات نمی بینی.

این تجربه دردناک به شدّت بر این سه تن تأثیر گذارد و باعث گردید در جایی دگر به دنبال دغدغه های خود بپردازند.هر یک دست به ساخت یک جهان بینی زدند.پوپر در کتاب معروف جامعه باز و دشمنان آن،افلاطون و مارکس در ضمن احترام کامل عامل اسارت بشر معرفی می کند.و پدیده نازیسم و فاشیسم را ادامه راه افلاطون و مارکس می داند.سارتر و فوکو خود بلند گوها را به دست می گیرند و به مبارزه غیر حزبی با اسارت و بردگی می پردازند.درست زمانی که در 1968 مبارزات به اوج میرسد در فرانسه اینان با جسارت کامل وارد عرصه می شوند و به دفاعی منطقی و غیر حسی از آزادی می پردازند و کشور و جنبش را از خطر یک حکومت کمونیستی نجات می دهند.و سر انجام این مبارزات راه را در رسیدن به ایده آل دموکراسی هموار می کند.شارل دوگول که زمانی قهرمانی ملی بود،در زمان ویشی که روح و اراده فرانسویان به شدّت آسیب دیده بود او با رشادت به دفاع از کشور پرداخته بود،اکنون می بایست برای رسیدن به یک فرانسه آزاد کنار گذارده شود.و او کنار می رود اما کشور یک حکومت خطرناک کمونیستی را تجربه نمی کند.و این مهم ناشی از صداقت و بیداری وجدان روشنفکرهای جامعه است.

اگر در یک جامعه روشنفکرها دروغ گویند،بذر اعتماد از میان می رود و تر و خشک قربانی می شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:3  توسط ابدیّت  | 

رنجی عمیق

رنج حاصل از فقدان ادب و اخلاق تاب نیاوردنی ترین رنجهاست و به هیچ عاملی تسکین نمی یابد.

۱۳۸۴/۹/۲۲

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط ابدیّت  | 

روانشناسی معنا

چقدر تصوّر این صحنه وحشتناک است.راننده ای که در پشت چراغ یک چهارراه ایستاده و چراغ سبز مسیر حرکت را به اویاد آوری می کند،لحظه ای این فکر به ذهنش خطور کند که آیا راننده ای که چراغ قرمز را در مقابل دارد، معنای قرمز را می داند؟و آیا بدین معنا پایبند است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط ابدیّت  | 

نامه ای به تنهایی

حس می کنم مدّتهاست که زمان نوشتن فرا رسیده است،امّا اندکی امید در وجودم بود و مجابم می کرد هنوز هستند گوشهایی که می توان حرفها را به امید فهمیده شدن،با آنان در میان گذاشت.امّا بدون تعارف باید اعتراف کنم که شکست خورده ام،و از این پس قصد دارم حرفهایم را با رضا و رغبت تسلیم کاغذ کنم.بدون بحث و بدون بازگشت به گذشته و بدون گفتارهای آزار دهنده.

بدون حضور آدم های تو خالی که از انواع ژستهای تو خالی آکنده اند،بدون حضور آدمهایی که فقط به حکم اختلاف سن و میزان محبّتهایی که به من کرده اند،هرگز نمی توانم ترکشان کنم یا جواب دندان شکنی بدانها دهم.

از این رو حس می کنم مطابق رسم معمول بهترین دوستانم همان مردگانی هستند که سرگذشت زندگیشان را از بر هستم.همان کتابهایی که همیشه از ترس تنهایی و برای فرار از آن،بدانها پناه می بردم و نیز موسیقی همان شوق دهنده این کودک همیشه آشفته.

زمانی این خیال خام در من قوّت گرفته بود که می بایست ترک منزل درون کنم و سراغ انسانها بروم.دست دوستی و یاری به سویشان دراز کنم و از آنها درخواست کنم که مرا درک کنند،و به من که تشنه اندکی محبّت هستم،محبّت کنند.حرمت تنها یی و خلوت مرا حفظ کنند و پناهگاه تنهایی من،همان که از جنس جمعیّت است،باشند.امّا تو گویی فراموش کرده بودم که تمام تنهایی من از جنس جمعیّت نیست.گویا فراموش کرده بودم که بدین دنیا تعّلق ندارم و نیز فراموش کرده بودم که اگر از تنهایی فاصله بگیرم سخت تر از پیش خواهم توانست با آن انس بگیرم.

امّا تنهاییِ از دست رفته ام،اکنون فریاد می کشم که می خواهم به سویت بازگردم،زیرا از تو وفادارتر کمتر سراغ دارم.یکبار عهد شکستم و شکست خوردم.اکنون مصّر هستم که جبران مافات کنم،به تو کامل حق می دهم که در حقّ من خشک و خشن باشی و پذیرای من نباشی.امّا این طفل پیمان شکن،دنیای دیگری را تجربه کرده و از آن به شدّت سر خورده و خسته است.در هیاهوی روابط سرد و پوچ انسانی بیش از پیش از خود بیگانه گشته است.ای کاش آغوش گرمت مانند گذشته به رویم باز شود.دوباره در هنر و علم غرق شوم،و بتوانم انس و خلوت سابقم را با ابدیّت بهتر و با پختگی بیشتری داشته باشم.

من تو را از آن جهت دیوانه وار می جویم،چون تنها چیزی هستی که اصالت داری.تها چیزی هستی که تا لحظه مرگ با من هستی.و تنها کسی هستی که موجودیّت مرا آنگونه که هستم پذیرفته ای.هنوز آن رویای اتاق تاریک و میز چوبی قدیمی و روزنی کوچک بر دیوار در ذهنم هست.هنوز آن فرد خسته را که پشت انبوهی کتاب،تنها و خسته جان بر روی صندلی خود آرمیده است می بینم.

امّا دیگر سعی نمی کنم ادای او را در آورم،زیرا اکنون این طفل خسته جان،گذشته همان مرد است.

(در جای جای تایپ این نامه چایکوفسکی مرا همراهی می کرد)

۱۳۸۴/۵/۳۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 19:37  توسط ابدیّت  |