تبليغاتX
ابدیت

ابدیت

نقد.فلسفه.هنر

لئو زیلارد

دانشگاه شیکاگو یکی از مهمترین بخش هایی بود که در آن در باب شکافت هسته ای هم از جنبه تئوریک و هم از جنبه تجربی مطالعه می شد. مهمترین دلیل این امر حضور دو فیزیکدان بود که هم در فیزیک نظری از نام آوران بودند و هم در عرصه تجربه صاحب نظر بودند. در یک سو، لئو زیلارد قرار داشت که از او به عنوان "مرد پشت بمب" یاد می شود. زیرا او بود که برای نخستین بار توجه سیاستمداران را به خطر دستیابی هیتلر به بمب اتم جلب کرد. سپس برای بیشتر تحت تأثیر قرار دادن روزولت، قراری با آینشتاین ترتیب داد. از آنجایی که رانندگی بلد نبود از "ادوارد تلر" درخواست کرد تا او را به منزل آینشتاین در پرینستون همراهی کند. سپس پس از چند ساعت آینشتاین را متقاعد کرد که حساسیت امور را در نامه ای به روزولت یاد آوری کند. جالب است که خود او این نامه را به صورت دستی تا دفتر روزلت برد و تسلیم منشی دفتر کرد و رسید دریافت کرد. جالب تر آن است که زیلارد نخستین فردی بود که در مخالفت با بکارگیری بمب در جنگ پیشقدم شد. در گزارش معروف به فرانک، بنابر روایت دوستان او، تمام متن این گزارش به قلم او نوشته شد سپس نسخه هایی از آن در قالب یک پتیشن به لوس آلاموس، اوک ریج و هنفرد واشنگتن فرستاده شد تا در مخالفت با استفاده از بمب اتم، امضاء جمع آوری شود.

بد نیست یاد آوری کنم که پنج چهره برجسته از مجارستان به آمریکا فرار کردند که از قضا هر پنج چهره در ساخت بمب و حل مسائل فنی آن نقش برجسته ای داشتند. این پنچ نفر عبارت بودند از لئو زیلارد، ادوارد تلر، یوجین ویگنر، جانی فون-نویمان، تئودور فون-کارمان. که سه تای اول فیزیکدان نظری بودند. فون-نویمان ریاضی دان برجسته قرن بود و آخری متخصص برجسته مکانیک سیالات بود. جالب اینجاست که تمام سیستم های خودمختار دشمنانی خودساخته دارند، باعث فرار آنها می شوند و اتفاقا از جانب همان افراد بدترین ضربه ها را دریافت می کنند. این چهره ها، در فشار کشور کمونیستی مجارستان بزرگ شدند، استالینیسم را با عمق وجود درک کردند. بعد از به قدرت رسیدن هیتلر دیگر عرصه ای برای حیات وجود نداشت. برای همین فرار را بر قرار ترجیح دادند. خیلی ها معتقد هستند، اصرار ادوارد تلر برای ساخته شدن بمب هیدروژنی توسط آمریکا، بعد از آزمایش هسته ای روس ها، ناشی از ترس او از حاکمیت استالینستی-کمونیستی شوروی بود. سیطره ای که بیش از پیش اروپای شرقی را به قهقرا می برد.

در سوی دیگر  شیکاگو، انریکو فرمی جای داشت. فرمی مشغول آماده کردن آزمایشی بود که می توانست واکنش زنجیره ای را کنترل و مهار کند. چندین ماه پس از دیدار ژنرال گرووز از شیکاگو، فرمی موفق به ساخت نخستین پیل هسته ای شد. او با این روش توانست راه حلی برای تولید پلوتونیوم  پیش پا بگذارد.

دقیقا روزی که اپنهایمر و گرووز در صحرای نیو-مکزیکو مشغول پیدا کردن یک گوشه دنج برای ساخت آزمایشگاه تولید بمب بودند، گرووز یک پیام رمز با این مضمون دریافت کرد:

"ملوان ایتالیایی، با موفقیت در ساحل پیاده شد" بدین معنا که فرمی موفق به تولید پیل اتمی شد. در این باب در نوشته های بعدی بیشتر خواهم نوشت.

در این فضا که توصیف شد؛ ژنرال گرووز و کلنل نیکولز با قطار خود را به شیکاگو رساندند. جلسه ای چند ساعته و خسته کننده با تیم شیکاگو آغاز گشت. کامپتون، زیلارد، فرمی و آیزودور آیزاک رابی از جمله حاضران در جلسه بودند. جلسه پر تنش بود. گرووز و نیکولز سوالاتی می پرسیدند و انتظار جواب های یک جمله ای داشتند، در حالی که فرمی و زیلارد به سوالات با دقت و وسواس جواب می دادند. شاید چند سوال گرووز، چندین ساعت وقت گرفت. کامپتون خسته حال، تقاضای اتمام جلسه را کرد. اما گرووز و نیکولز می بایست شب هنگام با همان قطار عازم برکلی می شدند تا با تیم لارنس و اپنهایمر مذاکره کنند، اما هنوز نیمی از سوالات باقی مانده بود. برای همین جلسه با سردی و تنش پایان یافت.

 در سریال موفق ۷ اپیزودیکی که در سال ۱۹۸۰ از بی. بی. سی با نام رابرت اپنهایمر با بازی سام واترسون پخش شد، در پایان قسمت دوم آخرین صحنه خداحافظی گرووز از شیکاگو بدین صورت تصویر شد:

گرووز:

"...همونجوری که همه می دونیم من پی. اچ. دی ندارم اما شماها دارید. اما بد نیست یاد آوری کنم که بنده بعد از ورودم به ارتش ۱۰ سال کتاب خوندم و این کمه کم معادل با ۲ تا پی. اچ. دی است. خواستم که گفته باشم."

بعد از گفتن این جمله گرووز درب را با شدت پشت سرش بست و راهی برکلی شد.

چند منبع:

۱- سریال ۷ قسمتی ۱۹۸۰ بی. بی. سی با نام رابرت اپنهایمر. ( دیدن این سریال مستند را به شدت توصیه می کنم. بسیار جالب و جذاب ساخته شده، به جز چند اشتباه کوچک تاریخی، منبع بسیار جالبی از زندگی اپنهایمر است)

(تیزر این سریال)

۲- مستند "لحظه ای در زمان"  یا ( The Moment in Time: The Manhattan Project)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:56  توسط ابدیّت  | 

ژنرال گرووز

آنچه پروژه ساخت بمب های اتم و هیدروژنی را از سایر اکتشافات علمی و تکنولوژیک جدا می سازد، رابطه دوگانه مابین دانشمندان-ارتش و دانشندان-سیاستمداران است.  در هر دو قسمت به بیانی ارتش و سیاستمداران همه کاره و هیچ کاره هستند. تا جایی که صحبت از مسائل علمی و تکنولوژیک ساخت جنگ افزارهای مهیب به میان می آید، هم ارتش، هم سیاستمداران تماشاگرانی صرف هستند که به هیچ وجه قادر به ایفای هر گونه نقشی ولو اندک نیستند. اما زمانی که صحبت از به کارگیری و مسائل امنیتی به میان می آید، اینبار دانشمندان تماشاگرانی صرف هستند و به هیچ وجه هرگونه نظری در باب مسائل نظامی و سیاسی از آنان پذیرفته نیست. شاید اینجاست که فرزندی تولد می یابد، بدون آنکه پدر و مادر او مشخص باشند. این فرزند قادر به انجام دهشتناک ترین امور است، اما هیچ مسئولی نمی توان یافت که بتوان تمام مسئولیت ها و تخطی ها را به او نسبت داد. در قسمت های بعدی، به خصوص زمانی که صحبت استفاده از بمب به میان می آید و پای سیاستمداران بیشتر به این عرصه باز می شود و همچنین در طی فرآیند تلخ دوره "سناتور مک-کارتی" و دوره سیاه "مک-کارتیسم" بیشتر به این مقولات می پردازم. فقط به این اشاره می کنم تا زمانی که ارتش و سیاستمداران تماشاگر بودند، اپنهایمر فردی قابل اعتماد به شمار می رفت. اما زمانی که صحبت از به کارگیری این جنگ افزارها و افزایش قدرت تخریب آنها به میان آمد، میزان اعتماد به اپنهایمر روز به روز رو به افول گذاشت، تا جایی که در نهایت یک ریسک امنیتی به حساب آمد و از جریان امور به کنار گذاشته شد. نکته جالب اینجاست که ادله ای که در دادگاه بر عیله اپنهایمر به کار گرفته شد، همه همان ادله ای بودند که روزگاری باعث شدند او از فیلترهای امنیتی عبور کند و به مدیریت پروژه منهتن برگزیده شود. اما بعدها همان ادله بر عیله او به کار گرفته شدند تا جواز برائت امنیتی او به حالت تعلیق در آید، در روزنامه ها و رسانه ها مورد بی احترامی قرار گیرد و در غبار زمان محو شود.

به موازات تابستان ۱۹۴۲ در دانشگاه برکلی، ارتش به این نتیجه رسیده بود که می بایست به روی پروژه تولید بمب سرمایه گذاری کند. می بایست رسما وارد قضیه شود تا بتواند جریان امور را کنترل کند. نیمی از دانشمندانی که به صورت مستقیم و غیر مستقیم درگیر پروژه بودند، آوارگانی رنج دیده بودند که با هزاران بدبختی از اروپا به امریکا گریخته بودند. شاید بعد از واقعه حمله به پرل-هاربر و ورود مستقیم ایالت متحده آمریکا به جنگ با ژاپن، متحد نزدیک آلمان و در نتیجه جنگ با آلمان یک نوع همسویی ذاتی مابین ارتش و دانشمندان به وجود آمد.

اکثر دانشمدان اقوام نزدیکی در اروپای در حال جنگ داشتند و شاهد نابودی آنها بودند، یک اتفاق نظر نانوشته ما بین ارتش و سیاستمداران و دانشمندان وجود داشت. "جنگ می بایست هر چه زودتر و با پیروزی آمریکا به پایان رسد."این همان اتفاق نظری بود که ارتش را با دانشمندان نزدیک می ساخت.

با چنین پیش زمینه ای شاید زمینه برای ورود ژنرال گرووز فراهم می شود. او فردی بود با تحصیلاتی معمول در سطح مهندسی که وارد ارتش شده بود. فردی بود که به دلیل کارکشتگی در امورات نظامی از طرف پنتاگون برای این پروژه معرفی شده بود. از آنجایی که گرووز مطلقا هیچ اطلاعی از وقایع علمی زمان نداشت، ارتش  کلنل نیکلز را به عنوان زیر دست نخست، در اختیار گرووز گذاشت با این امید که او بتواند نوعی رابطه ظریف ما بین گرووز و دانشمندانی که بعضا در کارنامه خود سابقه جایزه نوبل داشتند، و یا محققان تراز اولی در رشته های خود بودند، برقرار کند.

مراجعه به اسناد و متونی که از طبقه بندی حارج شده اند، حاکی از نگرانی ارتش از شیوه برقراری ارتباط  ما بین ارتش و دانشمندان بود. ارتش به این نکته واقف بود که این ارتباط سخت و تا حدودی نا شدنی و شکننده خواهد بود. برای همین می بایست هرگونه احتیاطی در شکل گیری این رابطه به جا آورده شود.

ارتش به گرووز پیشنهاد کرد یک تیم مجرب از دانشمندان برگزیند، و این تیم ترجیحا زیر نظر یکی از برندگان جایزه نوبل مانند کامپتون، لارنس یا میلیکان مدیریت شود.

ارتش چند آدرس به گرووز داد. دانشگاه شیکاگو که تیمی قوی متشکل از انریکو فرمی و لئو زیلارد در آنجا مستقر بودند. در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی تیم لارنس مشغول پیدا کردن روشی برای تغلیط ارانیوم و جداسازی ایزوتوپ های مختلف آن بودند. همچنین رابرت اپنهایمر مرد شماره یک دانشگاه برکلی در فیزیک نظری بود و  همراه با گروهش مشغول مطالعه در جنبه های نظری بمب بود.

دستور بر این بود که گرووز و نیکولز با قطار مسافرت کنند. در طی این مسافرت مقداری اطلاعات محرمانه به آنها داده شد تا در مصاحبه با دانشمندان آن مسائل را عنوان کنند و نظر مشورتی گیرند. همچنین پرونده های امنیتی تمام دانشمندان از سوی اف. بی . آی در اختیار گرووز قرار گرفت.

چند منبع:

The Day After Trinity

The Trials of J. Robert Oppenheimer | American Experience | PBS Video

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:30  توسط ابدیّت  | 

رابرت اپنهایمر 

 تابستان ۱۹۴۲ دانشگاه کالیفرنیا در برکلی. رابرت سربر، امیل کونوپینسکی، فلیکس بلاخ و هانس بیته دورتادور یک میز نشسته اند. "آپی" در بالای میز نشسته است. سربر مشغول کشیدن سیگار است. آپی پوشه ای در جلوی خود دارد. بیرون درب اتاق یک مأمور اف. بی. آی در حال چرت زدن است. ورود بدون اجازه به این اتاق ممنوع است. آپی پوشه را باز می کند. عکس هایی از اثرات انفجار چند تن تی. ان. تی در هلیفاکس را با احتیاط از پوشه خارج می کند. بیته عکس ها را در دست دارد. به آنها نگاه می کند و دست به دست عکس ها می چرخد. پشت درب اتاق صدای بگومگوی فردی با لهجه اروپای شرقی با مأمور اف. بی. آی به گوش می رسد.  بلاخ سرش را از روی عکس ها بلند می کند. با خنده می گوید: "ادوارد تلر". آپی متوجه صدای بگومگو شده است درب را باز می کند. تلر با لهجه غلیظ خود مأمور را به تمسخر می گیرد. آپی دست در کیف خود می کند. یک برگ قرمز رنگ از آن بیرون می کشد. روی برگه درج شده "جواز برائت جولیوس. رابرت. اپنهایمر"، "فوق سری".

تلر با تمسخر می گوید: "آپی، من نصف این کشور را با ترن طی نکردم به خاطر این برگه مسخره دم درب گیر کنم." مأمور اف. بی. آی لبخندی به لب دارد. دوباره بر جای خود قرار می گیرد. کلاهش را تا پائین چشمهایش پائین می کشد و مشغول چرت زدن می شود.

تلر به اتاق وارد می شود. هانش بیته دم درب ایستاده. تلر فریاد می زند: "هانس بیته". ناگهان نگاه تلر به بلاخ می افتد. فریاد می زند: " حدس بزن آخرین بار کی هم رو دیدیم؟" بلاخ: "بالتیمر، ۱۹۳۸"

آپی به رابرت سربر اشاره می کند و می گوید : "باب سربر". تلر: "سلام باب، من با کارهات آشنا هستم". تلر با امیل کونوپینسکی احوال پرسی می کند.

 فریاد می زند: "آپی، چه گروه تحیقی دوست داشتنی. من کلی چیز با خودم آوردم". آپی می گوید: " ادوارد، ممنون، اما ما صورت جلسه خودمون را داریم." تلر با دلخوری پشت صندلی خود می نشیند. منتظر نوبت می ماند. شکافت هسته ای در دستور جلسه است. قرار است در باب اندازه، قدرت، شکل، وزن و مکانسیم کار بمب شکافتی بحث شود.

ثانیه ها می گذرند. نوبت به تلر می رسد. تلر ۲ ساعت تمام پای تخته ایستاده. با حرارت بحث "ایچ بامب" (سوپر) را ادامه می دهد. تمام تخته را واکنش های دوتریم، تریتیم و ئیدروژن گرفته است. بیته سرش را با دو دستش گرفته است. بلاخ با علاقه به معادلات تلر نگاه می کند. آپی مشغول پیپ کشیدن است. سربر با ناراحتی به آپی نگاه می کند. اپنهایمر به تلر می گوید: "انرژی اولیه این واکنش ها را از کجا می آوری؟"

تلر: "ما تازه اول راه هستیم. تمام مسائل تئوریک به زودی حل خواهند شد."

بیته فریاد می کشد : "ادوارد...."

اپنهایمر به باب اشاره می کند و ازو می خواهد برای بحث درباره مشکلات الکترودینامیکی شکافت هسته ای پای تابلو آید. ادوارد که خود را در اقلیت می بیند به سرعت دست در کیف خود می کند. باب به شدت ناراحت است. هانس دو دستش را روی سرش گذاشته است و فریاد می کشد

ادوارد فریاد می زند: " دیشب محاسباتی کردم که نشان می دهد بر اثر انفجار یک بمب اتمی جو زمین خواهد سوخت و زمین تبدیل به یک ستاره خواهد شد."

اپنهایمر نقش بر صندلی خود می شود. نگاهی به هانس بیته می کند. بیته قهرمان حل مسائل است. آپی از او می خواهد این محاسبات را با دقت انجام دهد. بیته فریاد می کشد که دیگر قادر نیست در این اتاق به فکر کردن ادامه دهد. اما تا قبل از رسیدن ژنرال گرووز باید این محاسبات را تکرار کند. هانس به آپی می گوید تا فردا صبح محاسبات را انجام خواهد داد.

تلر دفتردستکش را جمع می کند. با لبخند نگاهی به آپی می کند و می گوید:" تو خیلی روشنفکری، حیف که اجازه حرف زدن کامل به آدم نمی دی."

آپی نگاهی می کند و می گوید: "ادوارد تو که دو ساعت بدون وقفه صحبت کردی."

جلسه در این اتاق پر از دود به انتها می رسد. اپنهایمر قبل از رفتن از حضار می خواهد در باب مسائلی که در این اتاق مورد بحث قرار می گیرد با هیچ کس صحبتی نکنند. بیته به پای تخته می رود و تخته را پاک می کند. همه از اتاق خارج می شوند. دیگر هیچ اثری از صحبت در باب شکافت هسته ای و همجوشی هسته ای نیست.

آپی به سرعت به سمت منزل دکتر جین تاتلاک می رود. سالها بعد این دیدار ها دردسر ساز شد. شاید همه چیز از این اتاق شروع شد. شاید هم از جای دیگر.

در این سری نوشته ها سعی بر آن است که به صورتی باز- اکتشافی مروری بر یک سری از وقایع که تاریخ دنیا را برای نیم قرن تحت تأثیر خود قرار دارند، داشته باشیم. سعی بر آن است وقایع به صورتی دقیق بیان شوند. تعداد نام هایی که در این جریان دخیل بودند بسیار است. تمام سعی را خواهم داشت به منظور جلوگیری از مفصل شدن این سری نوشته ها، تنها از افراد موثر نام برده شود. 

*آیا شکافت و همجوشی هسته ای باعث سوختن جو زمین می شود؟ (این سند در سال ۱۹۷۹ از طبقه بندی خارج شد. مقاله مشترکی است بین ادوارد تلر، امیل کونوپینسکی و چارلز ماروین. این سند فرم نهایی محاسباتی است که هانس بیته انجام داد.)

**صورت جلسه تابستان 1942 که به صورت اولین سخنرانی توسط رابر سربر در لوس آلاموس ایراد شد.(این سند اولین تجسم عملی بمب بود. این سند امروزه در دسترس است و به صورت یک کتاب به نام :

 The Los Alamos Primer - The First Lectures on How to Build an Atomic Bomb from the University of California Press

موجود می باشد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:28  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در نوشته ای (ظاهرا اصل نوشته از سایت سیاه مشق حذف شد. تا ساعت ۲۳:۳۰ پنجشنبه این نوشته موجود بود، اصل مطلب فرقی نمی کند. چون آن ادعا مطرح شد، پاسخی هم داده شد. صرف حذف آن مطلب باعث حذف پاسخ نمی شود)صحبتی از این حقیر شد. به هیچ وجه قصد پاسخ به این نوشته را ندارم. شاید چون فضای یک بحث معمولی و در قالب ادب معمول که شایسته هر بحثی است را ندارد. اینجانب خوشبختانه و یا بدبختانه به این اعتقاد هستم که برای بحث باید در چهره طرف مقابل نگاه کرد و در صورتی که حداقلی از شرایط محقق نبود از اساس ساکت ماند. حتی اگر پاسخی موجود باشد. تنها به آن بخش از حرف های ایشان پاسخ می دهم که نیش و یا سفارشی بوده از جانب دیگران. تا یکبار به دیگران گفته شود جواب های، هوی است.

همین قدر اکتفا می کنم که در مقایسه بین دو سبک، بالاخره زمان و شیوع آن سبک گواهی می دهد که چه درست بوده و چه درست نبوده. البته این تکاپویی که برای به زیر سوال بردن این کتاب شروع شده در جای خود جالب است. معمول این بود یک بار در باب کتابی مطلب نوشته می شد و کلا اصل جریان فراموش می شود. اما ظاهرا اوضاع در باب این کتاب و نوازنده اش متفاوت است. گویا هرچه کتاب "پیزوری تر" باشد، تلاش برای به اصطلاح نقد آن نیز بیشتر می شود. الان که فکر می کنم در باب نقد هایی که درباره کلیه کتب خوانده ام تردید می کنم. زیرا تا به جایی که به یاد دارم در باب آن ها هم خوانده بودم که یا دزدی هستند، یا رسم الخط آنها با سلیقه آقا فرق دارد و یا نویسنده آنها دیگر از جمع نزدیکان آن آقا نیست. دلیل آنکه هم از جمع نزدیکان آن آقا دیگر نیست آن است:

"طرف خیلی پر رو شده بود. می خواست با من دونوازی بنوازد. من هم جوابش کردم..."

"... آقا بهرام طرف ول کرد رفت سراغ اسماعیلی..."

جالب هم آن است که آخر تمام جاده ها به اسماعیلی می رسد. شما چه "دانشجو" باشید، چه "کاسب"، چه "گوینده رادیو"، چه "گرافیست" و چه "راننده تاکسی"و چه "ویکتوریا"، آخرش ول می کند آقا رو و می رود پیش اسماعیلی.

آقای برجیان عناوینی که گفته شد رو به آقا یادآوری کنید. بلکه برایشان خاطره ای باشد از شاهکار های انسانی مکتب.!!!

 نویسنده اظهار لطف کرده اند و مودبانه گفته اند:

"...اظهار نظر جنابعالی در باب نقد اینجانب فاقد ارزش است چراکه بنا بر نوشته های خودتان و گفته های دیگران یک آشنایی سطحی با تنبک دارید .( نه نوازنده ی حداقل متوسط و نه مدرس و نه یک ریتم شناس قوی و الی آخر ....هستید)..."

البته اینجانب بر پایه همین درک ضعیف از تنبک و ریتم فکر کردم معلم شما از همه هم سن و سال های خود بهتر می نوازد. ممنون که یاد آوری کردید که درک من از تنبک و ریتم اشتباه است و در نتیجه احساس اینجانب نسبت به معلم شما و توانایی های او هم بر همین اساس سست و غیر علمی است. اگر این گفته شما صادقانه استُ پس چرا زمانی که از آقا تعریف می کردم یاد آوری نکردید این حرف ها بی ارزش و غیر قابل اعتماد است چون من از ریتم و تنبک هیچ نمی دانم؟ آیا تعریف کردن از افراد نیاز به سواد و صلاحیت ندارد اما انتقاد از آنها نیاز به علم کامل دارد؟ اینجاست که عدم صداقت شما با کینه آقا ترکیب می شود و ما حصل آن مقاله های شماست. که حتی یک دوست بسیار صمیمی شما و آقا برایم تشریح کرد مطلب قبلی شما در اثر چه مقدار اصرار آقا نوشته شد. دوست شما از این اصطلاح استفاده کرد که شما "جوگیر" شدید. دوستی که روزهای جمعه که هر ۴-۵ هفته یکبار تشریف می آوردید گاهی او هم بود و در آشپزخانه خیابان انقلاب گپ می زدید. اما نمی دانستید گاهی از سر خیرخواهی درد و دلهایی هم  با اینجانب می کند. حتی می دانم زمانی که در  آبادی شما، آقا دست یک نفر دیگر را گرفت و دونوازی کرد چقدر ناراحت شدید. ما حصل آن هم آن شاهکار و آبروریزی بود که حتی سایت سیاه مشق هم به آن اشاره کرد.

البته بگذریم که معلم شما درباره تنبک نواختن شما، آقای خراشادی چه ها می گفت. همیشه می گفت دو نوازی های آینده من نه بر پایه صلاحیت، بل بر پایه ادای دین به دیگرانی همانند شما ( آقای برجیان) ست که به گردن این مکتب حق دارند. بگذریم که ایشان قبل از آن بارها می گفت:

"یداللهی چیز دیگری است. دو خط نوشت رفتیم استودیو من که هیچ، جدم هم نمی توانست بنوازد"

"آقا بهرام فکر نکنید اگر روزی قرار بر رقابت بین سبک ها باشد من دستم کوتاه است. یداللهی رو می فرستم تا دیگران حساب کار دستشان آید"

یا زمانی که نیاز داشت می گفت:

"...کتاب یداللهی فاتحه کتاب پروفسور و نابغه را خواهد خواند..."

بگذریم. که اگر قرار باشد حرف های بعضی از آقایان و ادعاهای گزافه شان روی کاغذ آورده شود، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اگر هم رذایل اخلاقی همین آقایان روی کاغذ آورده شود آن هم مثنوی هفتاد من کاغذ است.

 

اما در بین فرمایشات حضرت عالی قسمت "گفته های دیگران" برایم بسیار جذاب بود. یکی از همین دیگران همیشه از اینجانب کمال استدعا را داشت که درباره همین تنبک مطلب بنویسم و به اصطلاح با قلمی آتشین بر همگان بتازم. جالب است که حالا شاگرد این آقای دیگران می گوید نباید بنویسی. حال سوال اینجاست که چرا معلم آقا می گفت بنویس و خود آقا می گوید ننویس.

معلم آقا به زور می گفت در باب فردی بنویس.

"... آقا بهرام من که از اینترنت سر در نمی یارم. وظیفه شماست که بنویسید و دیگران را درباره تنبک توجیه کنید. شما باید در باب پروفسور و نابغه بنویسید. شما ها باید مدافعان این مکتب باشید..."

بعد هم طرف هر روز وقت و نا وقت تلفن می کرد که:

"..آقا بهرام چه کردی با جواب فلان کس"

و تا به جواب مطابق میلش نمی رسید، ول کن نبود. باز هم اینقدر خوشحالم که برای فرار از این سفارش ها، هر بار به جای خرد کردن فرد دیگری، در حوزه اعتقاداتم نوشتم و انتقاد هایی کردم که امروز هم بدان ها باور دارم. جالب هم این است در وبلاگ همین جناب، بیشترین تعداد مقالاتی که یک نفر در باب او و نفکراتش نوشته به قلم اینجانب نوشته شده است.

ای کاش همین معلم اینقدر درستکار بود که به این آقا می گفت طرف اگر نوازنده حرفه ای نیست، که از روز اول هم قرار نبود باشد، حد اقل یک بار دوره را تا اول دو نوازی ها زده، اگر هم رفتارهای زشت بعضی ها نبود شاید دو نوازی هم زده می شود. در ثانی طرف اینقدر پرت نبوده که  از راه نرسیده حرفی بزند. طرف از ۷ سالگی ساز ملودیک زده (سنتور) و حد اقل ۱۵ سال نزد بهترین ها شاگردی کرده. یکی از همین بهترین ها هم یار غار آقا در جشن هنر بوده که تا جایی که اعصاب و تحملش اجازه داده آقا را تحمل کرده است. بعد هم جانش  را برداشته و فرار کرده است. حد اقل به نویسنده این نامه تذکر می داد که اگر قصد داری بتازی، آنگونه نتاز که بر یک فرد عامی می تازند. حداقل فرض کن طرف پنج خط حامل را دیگر می شناسد. اگر قبل از آن تمام کتاب های ریتم شناسی را تورق نکرده است، آنهم نه از باب تنبک، بلکه از برای ایده های جدید در باب ساختار چهارمضراب در ساز سنتور.!!!  اگر طرف سالهای زیبای عمر خود و بچگی خود را به جای آنکه در دبستان و راهنمایی به منزل باز می گردد صرف بازی و تفریح کند، یک لنگه پا کیف و کتاب هنرستان موسیقی را دست گرفته و تا غروب در کلاس های دوره شبانه هنرستان شرکت کند. حد اقل طرف هم درکی از موسیقی و تنبک دارد. چون اگر نداشت این تناقض بود که جناب معلم از شما بخواهد صبح تا شب در دفاع از نوازندگی او، بر دیگران بتازید. 

من اگر جای آن جناب بودم، حد اقل برای شما آنقدر احترام قائل می شدم تا بگویم بدانید دقیقا با که طرف هستید و حد اقل جوری بنویسید تا آبروی خودتان و معلمتان زایل نشود.

اما ای کاش همین دیگران بویی از انسانیت و شرافت برده بودند تا به شما بگویند اینجانب برایشان چه کردم. ۸ سال بدون هیچ چشمداشتی وقتم، حوصله ام و در یک کلام محبتم را به صورت صرف در اختیارش گذاردم. کارهای منزلش را انجام دادم، خرید کردم، ظرف شستم، بیمار داری کردم، جارو کشیدم و هر آنچه که هر پسری روزی در قبال پدر و مادر پیرش می کند در حق او کردم. پدرم چندین بار وقتش را در اختیار او قرار داد. امورات پزشکیش را انجام داد. دارو و درمانش را نظارت کرد. به منزل ما آمد. در روزهایی که وضع مناسب فکری نداشتیم و درگیر مشکلات زیادی بودیم. اما خم به ابروی مردی نیاوردیم که صبح زنگ می زد و می گفت من نهار می آیم منزلتان. باید فرصت می کردیم و پذیرایی می کردیم. چند بار سفر که می رفت، زندگی ام را تعطیل کردم و بارها را تا دم پله اتوبوس حمل کردم. چند هزار سی. دی آماده کردم و از هزینه شخصی خودم در اختیارش قرار دادم. هنوز هم آرشیو تمام آثارش به خط من است. ... شد، تحملش کردم. ناسزا گفت باز هم تحملش کردم. اما زمانی که دروغ گفت دیگر کاسه صبرم لبریز شد. از همان راهی که آمدم بازگشتم.

 

اگر شرافت و وجدان داشت، قبل از نوشتن چندین نامه و نوازش شما، به شما یاد آوری می کرد که بدانید با که طرف هستید. آقای برجیان معلم شما نقص های بزرگی دارد. یکی از بدترین نقص های او آن است که دروغ می گوید. ناسپاس است. قدر محبت را نمی شناسد و دیگران را بر خلاف ادعایش، برده و مطیع می خواهد. این رمز تنهایی معلم شماست. این رمز رفتن "اژدری ها" ست. اوایل از خودم می پرسیدم که چرا فردی مثل اژدری که زمانی خانه اش را در اختیار معلمتان گذاشته بود، ناگهان رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. چرا "براره" رفت. چرا "پدرام" رفت. رمز تمام این پرسش ها در مرام زیر بازارچه ای معلم شماست که با مرام روشنفکری از جنس فرانسویش مخلوط شده و ملغمه ای ساخته که حتی خود او نیز یارای تحملش را ندارد.

فردی است که چاقو در جیب دارد، در ذهن خود قیصری است که از سارتر و بکت می گوید. اما هنوز در طبقه خود و مناسباتش غوطه ور است. از خود بیگانه ای است که نه در زیر بازارچه جای دارد، و نه در کافه های مرفهین بالای شهر.

این نکته رمز سکوت پایور و مشکاتیان و علیزاده  بود. این دلیلی بود که هیچ گاه معلم شما را جدی نگرفتند. حتی یک بار پاسخ او را ندادند. با سکوتشان او را در یک دایره بسته ای انداختند که پیوسته به دور خود بگردد و عمر و زندگی اش را باطل کند. او را در زمان غوطه ور کردند. در همان سال های ۴۰ و ۵۰ که در اوج نو آوری قرار داشت مدفون شد. اینگونه به پایان رسید. چون فرمودید دیگران نقد شما را تایید کرده اند و با شما هم عقیده بوده اند، پس نقد شما درست است. من هم می گویم دیگرانی نیز  با معلم شما مانند یک صدای زائد برخورد کردند. حتی یکبار پاسخ هیچ یک از ادعاهای او را، خواه درست و خواه نادرست، ندادند. او و حرف هایش برایشان بی ارزش بود. آنقدر بی ارزش که حتی زحمت پاسخ به حرف هایش را هم به خود ندادند.

اما معلم شما یاد نگرفت که زندگی چیست. نیاز به یک دشمن بیرونی داشت و دارد. همیشه فکر می کند در تمام جلسات موسیقیدان های بلند مرتبه این سرزمین بر علیه او توطئه می شود. تو گویی یکی اوست و ما بقی دیگران. تمام وقت دیگران صرف آن می شود که جلوی نبوغ و پیشرفت او گرفته شود. افرادی که از دست او و رفتارهایش خسته می شوند و فرار می کنند، فریب خوردگانی هستند که به قول شما در دیگران ذوب شده اند.

شما که فرمودید اینجانب به تصدیق حرف های خودم و دیگران، نوازنده و مدرس و هیچ چیزی نیستم، چگونه ادعا می کنید در یداللهی ذوب شده ام؟ اصولا فردی که نه سواد موسیقی دارد و نه قصد دارد در آینده داشته باشد، چه انگیزه ای از نوشتن در باب دیگران دارد؟ چه سودی می برم که در اثر این قبیل اظهار نظر ها دیگرانی مانند شما، هر از چند گاهی به سفارش آقا دست به قلم شوید و در باب مسائلی که ارتباط مستقیم هم به شما ندارد اظهار نظر کنید. به خصوص که شما یکبار زحمت نقد کتاب را کشیده بودید و به سبک کارهای گذشته می بایست کتاب دیگری را نقد می کردید. اما ظاهرا این کتاب پیزوری بد جور مایه عذاب شما و آقا شده است.

این هم یک دروغ دیگر از "مارشال مت مورگان" خیالی ماست. در خیال خود به جنگ یک شهر و مردمان به ظاهز پلیدش می رود. اما ذره ای به خود نگاه نمی کند تا در یابد که خود او نیز مانند مردمان آن شهر شده است. دروغ می گوید. در داوری هایش، احساسات و کینه هایش را دخیل می دارد. با آبرو و شرافت دیگران بازی می کند و  در یک کلام خود آیینه تمام نمایی از آنچه است که سالهاست سعی می کند آن را نقد آتشین کند.

آری، معلم شما سمبل و نمونه آنچیزی است که سالها نفی کرده. اجازه بدهید وارد مصداق ها نشوم. درست نیست انسان اسرار منزل دیگری را که می داند، برای اثبات حرفش بر علیه او بکار بندد.

یک بار هم برای همیشه می گویم. من با پای خودم وارد منزل ایشان شدم و با پای خودم و انتخاب خودم هم از آن منزل نفرت انگیز و پر از کینه خارج شدم. این شانس بزرگی است که انسان خودش با پای خودش از یک مرام و عقیده ای که داشته بازگردد و این توان را داشته باشد که اعتراف کند اشتباه کرده.

این جانب در یک چیز آرزو دارم که ذوب شوم. آن هم پرهیز از دروغ و بازی با آبرو و شرافت دیگران است. ای کاش اینجانب و همه ما به جای دیگران ناقص، در ارزش های انسانی ذوب شویم.

شاید بد نباشد به خاطر معلمتان بیاورم که زمانی که صحبت شکایت حقوقی پیش آمد، چندین مرتبه روز جمعه آخر شهریور پارسال تماس گرفت و التماس کرد که این مسئله ختم شود. اما چندین مرتبه زنگ زد و اعصاب همه را خرد کرد. تا سرانجام به او گفتم روزهای جمعه همه جا تعطیل است و امکان شکایت حقوقی نیست.

دلم به حال معلمتان می سوزد. دوستانش روز به روز درونگراتر می شوند و تلاش بیشتری می کنند تا او را تحمل کنند. مردی که رمز تنهایی اش خودش بود. یک "همشهری کین" دیگر. "روزباد" او تنبک بود. اما آن را هم از دست داد. با موضوع عشقش کاسبکارانه برخورد کرد. هیچ گاه پولی به دست نیاورد. برای همین تاسف بر انگیز است. او هم آلوده شد. دیگران به پول خود را فروختند. اما او خود را نابود کرد.

یک بار برای همیشه سربسته حرف هایم را زدم. بار دیگر توصیه می کنم دست از این موضوعات بردارید. زیرا بر خلاف میلم مجبور می شوم از مکنوناتی پرده بردارم که به نفع معلم شما نیست.

یک توصیه به حقیر کردید، من هم یک توصیه به شما می کنم قبل از آنکه تاریخ مصرفتان به پایان رسد و دوستان تازه ار راه رسیده، جایتان را بگیرند، خودتان با پای خودتان سراغ زندگی تان بروید و سعی کنید دنیا را در قالب سهم خودتان از زندگی کشف کنید. کینه و نفرت شتری است که در این مکتب سر تا پا انسانیت، روزی در درب منزل همه می خوابد. پس همانگونه که با پای خوتان آمدید، با پای خودتان هم بروید. اینگونه کمتر اعصابتان آسیب می بیند و کمتر از شکسته شدن باورهاتان آسیب می بینید.

بگذارید به این جمع بندی برسیم. معلم شما کتابی دارد. شاگرد او هم یک کتاب پیزوری نوشته است. دیگر یک کتاب پیزوری که ارزش این همه حرص خوردن ندارد. شما و معلمتان ببخشید. اشتباه کرده کتاب نوشته. باید زندگی خوش را تعطیل می کرد و فحش و بد و بیراه می داد. باید داد و بیداد می کرد. ببخشید. اشتباه شده حالا هم این نوشته را پرینت کنید و بدید دست معلمتان تا اعصابش بیشتر خرد شود. به خیال خودتان خواستید یک خود شیرینی کرده باشید برای یک دونوازی، بیشتر آبروی معلمتان رفت. لطفا این قضیه را اینقدر هم نزنید. هر کدام به زندگی و دغدغه های غیر مشترکمان بپردازیم

بهرام شاکرین

 

پی نوشت: لحن نامه تند است، چون نامردمی زیاد است. نامه بعدی در اثر اصرار دوستان آقا، آخرین نامه خطاب به آقا با ذکر جزئیات خواهد بود. رونوشت آن برای تمام سایت های موسیقی فرستاده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:47  توسط ابدیّت  | 

سکوت این وبلاگ با مرگ شاید "بهنگام" پرویز مشکاتیان شکست. برای خیلی از کسانی که ایشان را از نزدیک می شناختند بی تردید  این ضایعه دردناک است، اما به هیچ وجه دور از انتظار نبود. در علم به ندرت افرادی را دیده ام که تیشه را برداشته باشند، به دلیل حساسیت ها و روحیات خاص خود، به جان خود و ریشه خود  افتاده باشند. اما در دنیای هنر شوربختانه به سادگی می توان هنرمندانی را یافت که انتقام از دنیا را  با تمام ناملایمات و پستیهای آن، یک تنه از خود بگیرند. توگویی این انسانها قصد دارند فریادی را که شاید یک انسان برای تسلی خود  بر دیگری می کشد، سیلی را که یک انسان برای آرامش و شاید حس قدرت طلبی بر دیگری می نوازد و در یک کلام لذتی که شاید در شکستن دیگران است، بر خود روا دارند. بدبختانه انسانهایی که انتقام دنیا را از دیگران می گیرند عمری طولانی دارند و انسانهایی که این انتقام را از خود می گیرند شهاب هایی هستند که می گذرند و از رنج آنها تنها نوری کوتاه مدت به چشم می آید.

در خاطره ای از جواد بدیع زاده آمده که روزی در یک قهوه خانه کنار جاده ای در اطراف ییلاق قزوین فردی نشسته بود. بدیع زاده در قهوه خانه شروع به تمرین یک تصنیف قدیمی می کند. آن فرد ژولیده به مهماندار می گوید به آن آقایی که آواز می خواند بگویید اگر مایل است می تواند پشت این میز بنشیند. قهوه چی پیام را به بدیع زاده می رساند و او به سمت میز آن مرد می رود. وقتی نزدیک می شود بی درنگ مرد ژولیده را می شناسد. میرزا ابولقاسم خان عارف قزوینی. عارف رو به جواد می کند و می گوید تصنیفی که تمرین می کردید اینگونه است و .... بدیع زاده روایت می کند که این مرد را هیچ گاه اینگونه نا امید و افسرده ندیده بوده است. مردی که روزگاری یک کنسرت گراندهتل او باعث می شد یک شهردار عوض شود.

بدیع زاده روایت را اینگونه ادامه می دهد که از عارف قزوینی خداحافظی می کند. بی خبر می ماند تا دو هفته بعد خبر مرگ  عارف از در روزنامه ها می خواند. دوستی از او می پرسد که چرا اثری از تعجب از مرگ مردی که دوهفته پیش او را دیده است در او دیده نمی شود. بدیع زاده جواب می دهد: من مرگ را در همان دو هفته پیش که نه، اوایل سالهای تبعید در او دیدم.

پرواز مشکاتیان نیز اینگونه است. بارها از زبان خیلی از دوستان، شوربختانه شنیدم که مشکاتیان مرده است. در آخرین دیدار این را عمیقا حس کردم. وقتی در انسانی درد دیده شود، این درد تسکین نیابد و بدتر شود، نهایتا این درد با همان فرآیند خود تخریبی، که ناشی از نوعی صداقت اصیل است در هم می آمیزد و نهایتا فرد را از پا در می آورد.

مشکاتیان در سال ۱۹۹۳ در ایتالیا در فستیوال مولانا نیم ساعت سنتور نواخت، نیم ساعت ستار. زمانی که برای اولین بار این موسیقی را شنیدم عمیقا احساس کردم مرگ این انسان نزدیک است. شاید این استنتاج اشتباه باشد. اما اگر با ساز ایشان آشنا باشیم بی هیچ تردیدی می توان نوعی آشفتگی روحی که ناشی از دردی بی انتها است در این موسیقی یافت. آواز هایی که او نواخته بوی مرگ می دهد. بوی مرگی که خود همایون روایت گر آن است. اما این همایون مشکاتیان با دیگر همایون های او تفاوت دارد. هر چند که این یک احساس است. اما به قول تمام دوستان مشترک این حسی بود که خیلی ها داشتند. خیلی ها این اتفاق را دور نمی دانستند.

روح او روحی است که نیچه آن را روحی دیوزینوسی نام می دهد. روحی شوریده و عصیانگر. روحی که کمتر درک می شود و کمتر به آرامش می رسد.

هر کس در او چیزی می یابد. آنچه که آثار او را برایم همواره بی نظیر می ساخت نه تصنیف های او و ارکستراسیون او، بل تک نوازی های او، چهارمضراب هایش و مضراب پرانیهایش بود. هرچند او یک آهنگ ساز و یک کامپوزر موفق است، اما امضای رسمی او پای ساز زدنش است. سازی که شخصیتی پیدا کرد و در زمان استاد پایور، به سرعت به عنوان یک امکان در کنار ساز ایشان قرار گرفت.

مشکاتیان از امروز نیست، اما او از امروز برایم همان پیروزی، دل انگیزان، بیداد، شورانگیز، کاروانیان و چند مضراب راستپنجگاه  و ... چهارمضراب های چند دهگانه موفقی است که دوره نوجوانی ام را ساختند و هر از چند گاهی برای تحدی و مبارزه طلبی در عالم کودکی آنها را به رخ هم می کشیدیم. مرگ او مرگ رویاهای کودکی است که آرزو داشت در میانسالی یک مشکاتیان باشد. امروز نه آن کودک میلی دارد نوازنده ای موفق باشد و نه دیگر مشکاتیان زنده است. شاید هم زمانی که زنده بود دیگر دوست نداشت مشکاتیان باشد.

مرگ او یک ضایعه ملی است. باید عزای عمومی اعلام شود . به جای رنگ سیاه، آثار او در کوی و برزن روایت شود. افسوس که این هم امکان پدیر نیست.

خوشا به حالش، راحت شد. روحش شاد  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:26  توسط ابدیّت  | 

در روزنامه همشهری آنلاین، در باب کتاب فربد یداللهی به قلم آقای "محمد کردی" مطلبی نوشته شده بود که بیشتر از آنکه بتوان بدان نقدی سازنده یا غیر سازنده، صادقانه و غیرصادقانه گفت، باید گفت نقدی تأسف برانگیز بود. تأسف برانگیز از این بابت که ظاهرا عرصه نقد به چنان جایگاه نازلی رسیده است که به جای پرداختن به محتوی یک کتاب، تنها عکس روی جلد کتاب و مقدمه کتاب به چالش کشیده می شود. هر چند نویسنده این متن می داند که دلیل نگارش آن نقد چه بوده، اما بد نیست چند قسمت آن که جالب تر است بررسی شود.

این نوشته سر آن ندارد، به جای جای آن نقد پاسخ گوید (اینترنت از برای کارهای واجب است)، زیرا در این صورت باید ما به ازای هر جمله آن متن، که گوینده آن اصرار دارد در آن از روانشناسی ژورنالیستی تا اصل انواع داروین کمک گیرد، باید چند جمله نوشته شود. برای این منظور با عرض تأسف، قسمت هایی که طنز عریان دارند را برای پاسخ گویی انتخاب کرده ام. اینجانب بر خلاف نویسنده آن متن قصد ندارم از فروید و یونگ و گشتالت و فرانکل و آلتوسر و افسانه خلقت ملغمه ای بسازم تا پس از مقداری اظهار فضل، تفکرات خود را به مخاطب دیکته کنم. بل فقط به چند قسمت آن اشاره می کنم. تو گویی یک اشاره کافی است

۱- نویسنده در نقد این کتاب، که هر کس می داند محتوی کتاب حرف اول را می زند، نقد را از طرح روی جلد کتاب آغاز کرده است و  اینکه گرافیک و شیوه آن باعث جلب مخاطب نمی شود. چه بهتر دوست عزیز، این کتاب با آن گرافیک ضعیف روی جلد، ۲۰۰۰ نسخه فروش کرده و به چاپ دوم رسیده. محض اطلاع عرض کنم جلد دوم آن به نام لنگار، در نمایشگاه کتاب که برای اولین بار ارائه شده است، گرافیکی بهتر و قوی تر دارد.

۲- نویسنده اعتراض کرده که چرا در مقدمه این کتاب از آقای حلمی، تشکر شده است حال آنکه تخصص ایشان پوست و چوب است و این در حالی است که در این کتاب اصلا جایی صحبت از پوست و چوب نشده است. دوست عزیز، در تمام دنیا وقتی کتابی نوشته می شود از تمام افرادی که به نحوی تأثیر مادی و یا معنوی داشته اند تشکر می شود. اینکه چرا از چه کسی تشکر شده است و یا تشکر نشده است، مقوله ای است در چارچوبه حقوق مادی و معنوی افراد. آیا این ارتباطی به محتوی کتاب دارد؟ در ثانی جناب حلمی علاوه بر تشویق های معنوی، در به چاپ رسیدن این اثر به مولف راهنمایی هایی کرده اند.  برای یک جوان، که در باندی هم عضویت ندارد، چاپ یک اثر کاری است دشوار. به قولی افرادی که پارتی ندارند، اگر از همین حمایت های ساده هم بی بهره باشند که سنگ روی سنگ بند نمی شود. از طرفی دیگر، مگر آقای رجبی، که نت نویسی کتاب هایشان را آقایان روشن روان و اسماعیل تهرانی کرده بودند، امروز اسم این دو نفر در کتابشان موجود است؟ آیا اختلاف عقیده باید باعث شود انسان حقوق معنوی افراد را نادیده بگیرد؟ محض اطلاع شما عرض کنم که در نسخه زیراکسی، اسم این دو نفر موجود بود اما در چاپ این اسم ها حذف شده است. شما که اینقدر دقت می کنید، چرا در این باب نمی نویسید؟ آیا درست است در نقد یک کتاب سراغ مقدمه رویم؟ ایرادهای بنی اسرائیلی بگیریم؟

اگر هم منظورتان این است که شیوه تنبک نوازی یداللهی آنقدر واضح و به قولی دارای جلوه و تکنیکی است که با تکنیک آقای حلمی قابل قیاس نیست، خوب چرا به صورت سفارشی مقاله می نویسید؟ تا مجبور شوید به جای محتوی، مقدمه و عکس روی جلد یک کتاب را نقد کنید؟

۳- نوشته بودید چرا در شروع میزان ها از علامت دو خط استفاده شده است. دوست عزیز به تکست بوک اشتایرر رجوع کنید. برای سازهای کوبه ای (پرکاشن) رسم است در همه جای دنیا از دو خط به جای کلید استفاده کنند [که در سازهای کوبه ای کلید جایگاهی ندارد]. از طرفی نرم افزار سیبلیوس هم این علامت را به صورت خودکار، زمانی که روی یک خظ حامل می نویسید اضافه می کند. زیرا از ملزومات کار است. نرم افزار اینگونه تنظیم شده است. لطفا به کمپانی تولید نرم افزار شکایت کنید.

۴- در باب آن خطوط حذف شده و یا اضافه شده به دستخط آقای بهمن رجبی نوشته بودید. یک بار خدمتتان عرض کنم اصل آن خطوط در انتشارات موجود است. زمانی که آقای رجبی فهمیدند دست به دامن یکی از دوستان مشترک شدند بنام ع.گ. که نکند یداللهی از من شکایت کند. از آنجایی که ایشان هیچ گاه مسئولیت اعمال خود را قبول نمی کند، با کلی وساطت باعث شدم قائله ختم شود. اما نمی فهمم چرا ایشان دیگران را به جلو می اندازند؟ پیشنهاد من این است که آقای رجبی به خاطر آن چند خط، از فربد یداللهی شکایت کنند. تا در دادگاه همه چیز مشخص شود.

یاد آوری می کنم که در چاپ جدید و همچنین کتاب "لنگار" تمامی اسم ها و نوشته های آقای رجبی حذف شده اند. فربد یداللهی تا جایی که من می دانم از ایجاد بحث در یک دادگاه هنری استقبال می کند. محض اطلاع جناب عالی عرض می کنم که انتشاراتی ها خیلی بیشتر از شخص شما روی این موضوعات حساس هستند. آنقدر زرنگ و گوش به زنگ هستند تا در بین دعوی بین دو نفر آبروی خود را نبازند. اصل دستخط بهمن رجبی موجود است. اگر مایلید ارسال شود برایتان. دوستتان آقای یاراحمدی، اگر قبول زحمت کنند برایتان ارسال می کنیم.

"آقای رجبی که حاضر نشدند دست خط های خود را مشاهده کنند. با التماس برایشان فرستادیم. تابع شرایط روحی و عاطفی خاص."

از روی تجربه شخصی هم خدمتتان عرض می کنم در این وسط ساده دلانه طرف فردی را نگیرید که خود مسئولیت اعمالش را نمی پذیرد.

۵- فرمودید ریز هفدهم وجود دارد؟ والا من هم نفهمیدم.  بهتر است از آقای رجبی بپرسید که خود نوشته وجود دارد و خود گفته وجود ندارد. وجود ریز هفدهم تابع شرایط روحی و روانی خاصی است که در آن قرار داریم. بسته به بعضی مسائل عاطفی گاهی وجود دارد و گاهی ندارد. اقای رجبی پای تلفن به من گفت وجود دارد، فرداش به دوستان گفت اصلا به من تلفن نکرده و وجود ندارد. شاید هم اسمش را گذاشتیم درشت اول.

۶- در مورد گذر زمان و اینکه زمان خیلی چیزها را ثابت خواهد کرد نوشته بودید. بله استثنائا درست نوشته بودید. زمان ثابت خواهد کرد. در حقیقت معدود درست متن شما بود این نوشته.

۷- اما در مورد مسائل تخصصی تر چیزی نمی نویسم. زیرا هم من و هم شما بهتر می دانیم دلیل طرح این مسائل چه بوده است. گفته می شود ۶ ماه برای نوشته شدن این نقد منصفانه وقت گذاشته بودید، اگر بعد از ۶ ماه فقط توانستید عکس روی جلد و مقدمه کتب را نقد کنید، بهتر است چند سال بعد در مورد محتوی کتاب مطلب بنویسید. بلکه آن زمان، زمان خیلی چیزها را ثابت کرده باشد. شاید هم شرایط روحی و عاطفی زمان باعث شده باشد، بعضی ها قبول کنند بالاخره آن مقدمه را نوشته اند یا نه؟

۸- چنان که گفتید این کتاب بر اساس توهمات فربد یداللهی نوشته شده است، چه خوب. حد اقل از روی توهم نوشته شده است. دیگران نمی توانند تهمت دزدی و سرقت هنری بر آن وارد کنند. یک توهمی بوده ناشی از "عقده ادیپ" و یا قاطی شدن "آنیما و آنیموس" فربد یداللی. پس عملا سرقتی در کار نبوده است. امیداورم متوجه منظورم شده باشید.!!!(چون آقای رجبی عادت دارند همه را به سرقت آثارشان متهم می کنند، در مورد یداللهی کار به این سادگی ها نیست، چون خودشان در این سرقت نقش داشتند و به قولی در سرقت منزلشان به دزد کمک کرده اند و سر اسباب ها را گرفته اند، تازه روی کتاب سرقتی مقدمه هم نوشته اند، داستان خر برفت و خر برفت مولانا)

۹- یداللهی که فقط می خندد. حوصله جواب و بحث روی این چیزها را ندارد. ظاهرا به شدت درگیر کتاب سوم خود است. گاهی هم می گوید راهم درست بوده است. می گوید:

"... وقتی آقای رجبی و اسماعیلی که هر دو معلم من بوده اند، بنده و کارهایم را تکذیب کرده اند، فلان تنبک نواز شیرازی هم که از فرم های بنده سالهاست استفاده می کند پیام داده در فستیوال تنبک که قرار بود در اردیبهشت برقرار شود، اگر یداللهی شرکت کند من شرکت نمی کنم و هاکذا... این نشان می دهد این توهمات بنده کار خودش را کرده است". ایشان فقط از یک باب نگران است و آن هم این است که شما با دیدن کتاب لنگار و مطالعه مقدمه و عکس روی جلد آن ایشان را با ژول ورن و یا آرتور سی. کلارک اشتباه گیرید.

 

۱۰-یداالهی که از روانشانسی و جانور شناسی مکتب تکامل و جهش ژن هیچ نمی داند، ادبیات فارسی هم که نخوانده، پس اگر خواندن مقدمه کتاب او و عکس روی جلدش، اینقدر برای شما جذاب بوده که در همشهری آنلاین ، دستخط های او را و نه نتهای تنبک او، را که اینقدر ضعیف است!!! نقد کردید، به قولی بابا ایولا داره. 

۱۱- افسوس به آنهمه اعتماد به بهمن رجبی و آنهمه زمان های بی سرانجام. افسوس

نتیجه گیری مهم:

بر طبق نوشته شما اگر عکس روی جلد و مقدمه کتاب یداللی را پاره کنیم ما بقی جاهایی را هم که نوشته به خط فارسی وجود دارد نیز لاک گرفته شود، یک تماس هم با کمپانی تولید نرم افزار سیبلیوس بگیریم که آن علامت های عجیب را اول خطوط نگذارد، ظاهرا کتاب یداللی دیگر نقصی ندارد. پیشاپیش از اینکه بدون چشمداشت از ایشان حمایت می کنید، آنهم در سایت همشهری آنلاین از شما و آقای رجبی ممنون هستیم. خدا به سر شاهد باشد که هیچ جای دنیا درباره عکس روی جلد و مقدمه یک کتاب غیر نقاشی و یا معماری، نقد نمی نویسند.!!!

دردناک است

ارادتمند

بهرام شاکرین

 

توجه: در باب آن ۹ خط در مقدمه کتاب لطفا به این نوشته ها رجوع کنید

در همین ارتباط بخوانید

 نامه ای به بهمن رجبی

پاسخ بهمن رجبی به مطلب مطرح شده

 

کاش انرژی خود را صرف پاسخ به این نوشته می کردید

http://homayounshajarian.blogfa.com/post-192.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط ابدیّت  | 

برای اغلب افرادی که قصد کار جدی در نظریه ریسمان دارند، همواره مشکل اساسی دست و پا گیر بودن مقدمات لازم است. کتاب اولین درس در نظریه ریسمان تا حدود زیادی خواننده را از این مشکل به دور می دارد. این کتاب برای دانشجویان دوره کارشناسی نوشته شده است و به گونه ای نوشته شده است که در انتهای آن راه برای مطالعه کتاب های پیشرفته باز می ماند. ساختار کتاب در بحث های نخستین  آن مقدار زیادی تحت تآثیر درسگفتارهای نظریه ریسمان گرالد توفت است. ( به سایت توفت مراجعه کنید)

این کتاب حاصل درسگفتارهای بارتون زوییباخ، در دانشگاه ام. آی. تی است. به تازگی ویرایش دوم آن منتشر شده است. دو فصل به آن اضافه شده است. یک فصل حاوی ارتباط بین نظریه ریسمان و نظریه ذارت است. در حقیقت تخصص اصلی بارتون زوییباخ در قسمت ارتباط ما بین نظریه میدان ها و نظریه ریسمان است و مقالات درخشانی ره به تنهایی و یا همراه وارن سایگل منتشر کرده است. فصل دیگر رابطه بین نظریه ریسمان و آنتروپی سیاهچاله هاست که مبتنی بر ایده درخشان کامران وفا و اندرو سترومینگر، در نحوه شمردن مایکروستیت های سیاهچاله هاست.

خواندن این کتاب برای تمام دانشجویان علاقه مند به ادامه تحصیل در فیزیک انرژی های بالا بسیار جذاب خواهد بود. برای شخص اینجانب، کتاب بارتون زوییباخ ، یکی از با ارزش ترین و حرفه ای ترین کتاب هایی است که در تمام  مدت تخصیل شانس آشنایی با آنها را داشته ام. زیبایی کتاب و دقت نویسنده در انتخاب و توضیح مطالب به گونه ای است که این کتاب برای نویسنده بسیار زودهنگام، جایزه ای در تدریس فیزیک به همراه آورد.

ابتدایی ترین مطالب به گونه ای حرفه ای بیان شده اند، که در هیچ یک از تکست بوک های نظریه ریسمان نمی توان آنها را یافت.

لینک دانلود کتاب نخستین درس در نظریه ریسمان اثر بارتون زوییباخ(ویرایش دوم 2009) 

Download link- Zwiebach. B, A First Course in String Theory, 2nd Edition, Cambridge Publisher

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:29  توسط ابدیّت  | 

فیزیکدان دکتر شیخ جباری از عقاید خود در باب پژوهش علمی می گوید:

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

 

دکتر شیخ جباری از محققان برجسته ایران در زمینه فیزیک انرژی های بالا و نظریه ریسمان است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:56  توسط ابدیّت  | 

جناب آقای سعید حنایی-کاشانی:

 

نظر به اینکه در آخرین نوشته شما ، نامی از اینجانب در ارتباط با نوشته کامران وفا، محمود حسابی برده شده است لازم می دانم به نکات زیر اشاره کنم، نه از برای توضیح خدمت جنابعالی که از اهل فن هستید، بل برای مخاطبان وبلاگ شما.

 

۱- نمی خواهم برای توضیح و توجیه عملکرد علمی ایشان، به نظریه های پوپر، لاکاتوش، کوهن و فیرابند در باب تحقیقات علمی و متودولوژی آنها  پناه ببرم. بلکه می خواهم آن را که در عمل در علم اتفاق می افتد را بیان کنم. اگر به لیست برندگان جوایز نوبل فیزیک نظری [که شاید معروفترینشان برای عوام واینبرگ، گرالد توفت، عبدالسلام، بور و آینشتاین باشند]  و یا حتی به نام تئوری پردازان بزرگ علمی در فیزیک نظری که شاید "ادوارد ویتن" یکی از برجستگانشان باشد، نظری کنیم در می یابیم یک فرضیه زمانی به یک دستاورد علمی تبدیل می شود که فرآیندهای زیر را بپیماید

الف) بیان فرضیه که می تواند در یک مجله چاپ شود.

ب) مورد ارجاع واقع شدن که ممکن است دیر یا زود انجام شود از همان سال تا ۳۰ سال بعد هم در تاریخ اتفاق افتاده است.

ج) از جانب خواص مورد استفاده قرار گیرد تا به نوعی پارادایم شود.

د) این نظریه وارد کلاسیک های علمی که ساده ترینشان کتب درسی و تکست بوک ها هستند شود.

 

در مورد مرحوم دکتر حسابی آنچه که به چشم می آید چیزی حدود ۱۰ مقاله است. من قبل از نوشتن متن خود در باره ایشان و کامران وفا از این ۱۰ مقاله ۴ تا را دنیال کردم. معروفترین ها که در مجله فیزیکال ریویو، ارگان فیزیک انجمن فیزیک آمریکا، نوشته شده اند در کل بهترینشان چیزی در حدود ۵ یا ۸ ارجاع دارد.(دو مقاله از دکتر حسابی، به تعداد ارجاعات دقت کنید)

حال باید پرسید در قرن بیستم که هر تئوری و یا پارادایم زمان، در نظری ترین و مجردترین حالت، حداقل ۵۰۰ ارجاع دارد. چگونه می شود یک تئوری پرداز برجسته مقاله هایش فاقد ارجاع باشند، و از قضا این نوشته ها به عنوان یک تئوری که دنیا را تکان داده اند در نظر گرفته شود؟ این را هم گفته باشم ارجاعات تا به ۷۰۰۰ هم می رسد.

 

۲) در مورد اینکه به کرات گفته می شود ایشان شاگرد آینشتاین هستند و حتی این اشتیاق به اندازه ای است که عکس "کورت گودل" با آینشتاین به عنوان عکس ایشان جا زده می شود، باید گفت موسسه تحقیقات عالی پرینستون یک دانشگاه به معنای کلاسیک نیست. تحصیلات در آنجا به معنای ترم و پای تابلو رفتن و مدرک گرفتن نیست. هر فرد استاد یک یا چند دستیار دارد و با آنها مقاله می نویسد. در آن سال ها آینشتاین چند دستیار معروف داشت:

"پروفسور بارگمان"، "پروفسور برگمن"، "پروفسور لئوپولد اینفلد"،"پروفسور ناتان روزن"،"پروفسور بوریس پودولسکی"در پاره ای از موارد هم "پروفسور دیوید بوهم" و "پروفسور آبراهام پایس" . با تمام این افراد آینشتاین مقاله و یا کتاب و بحث های طولانی ثبت شده دارد. مقاله مشترک ایشان با آینشتاین کجاست؟

انجام یک سمینار در یک موسسه تحقیقاتی، با شاگردی و تحصیل در آنجا از اساس متفاوت است.

 

۳) نوشته حقیر در باب استاد وفا و مرحوم حسابی در این دو هفته به شدت بازتاب پیدا کرد. هنگامی که به نظرات در سایت های مختلف رجوع کردم دریافتم مردم ایران ایشان را بیشتر یک دانشمند و نابغه علمی می دانند نه یک زیر-بنا ساز علمی. به بیان دیگر مردم به شدت این امر که ایشان یک نابغه اول در فیزیک بودند را پذیرفته اند. در حالی که به نظر من اگر باید ارزشی برای ایشان قائل شد همانا نقش ایشان در ساخت مراکز و ارگان های علمی است. اگر ایشان به این عنوان شناخته شوند مادامی که دانشگاه تهران، هواشناسی و چندین نهاد دیگر بر پاست، هرگز نمی توان ایشان را نادیده گرفت.

 

۴)  توصیه می کنم اگر فرصت داشتید به اسناد محاکمه مرحوم دکتر محمد مصدق در دادگاه نظامی و یا شرح دفاعیات وکیل ایشان مرحوم سرهنگ جلیل بزرگمهر، رجوع کنید. مطالب جالب و تکان دهنده ای آنجا می یابید. همیشه مرحوم حسابی و مرحوم حسین مکی من را یاد یکدیگر می انداختند. شاید چون هر دو کراوات داشتند!!!

 

۵) نوشته اینجانب در مورد استاد وفا، هرگز مقایسه بین دو فرد که در دو رشته متفاوت تحصیل کرده اند نبود. بالکه بیان این پرسش بود اگر نیاز به قهرمان داریم، چرا از افرادی اسم نمی آوریم که عالم و آدم آنها را قهرمان می دانند؟ چرا دوست داریم قهرمان سازی کاذب کنیم؟ من یقین دارم اگر دکتر حسابی زنده بود، مقابل این دادار دودور ها به شدت واکنش نشان می داد. حتی تخطئه می کرد. هر چند که من هم معتقد هستم "بیچاره مردمی که نیاز به قهرمان دارند".

 

۶) اینجانب معتقد هستم شرط اولیه پیشرفت علمی، ایجاد اخلاقیات علمی است. مطالبی که در مورد مرحوم حسابی گفته می شود، صرف نظر از اینکه نوعی توهین غیر ظریف به شعور مخاطب است، به شدت با معیارها و مترهای علمی فاصله دارد. نوعی تقلب علمی محسوب می شود. اینجانب اعتقاد دارم اگر هدف از این گونه بحث ها، ترغیب دانش آموزان و دانشجویان به علم و دانش است، ما یک دو جین آدم معروف و انصافا صاحب سبک داریم.

نیما ارکانی حامد، کامران وفا، لطفی زاده، مسعود چایچیان، مهران کاردر، رضا جوان، حسین نصر ... همه افرادی هستند که اسم آنها به نوعی در جهان و شاخه علمی شان دارای بار و وزن است. نمی دانم چرا نباید برای ترقیب دانش آموزان دبیرستانی، عکس و یک بیوگرافی مختصر از استاد وفا پشت کتب فیزیک دبیرستان چاپ شود؟

 

۷) در پایان اقرار می کنم، اگر نوشته من فقط برای یک نفر مفید بوده، او را به فکر وادار کرده باشد، خود تحقیق کرده باشد و دریافته باشد حقیقت چیست، اینجانب به هدف خود از طرح چنین مطلب پر جنجال و اعصاب خرد کنی، رسیده ام.

گویند در شهری عارفی بود کاملا معمول. نه از روی آب می توانست عبور کند و نه پرواز کند. روزی عده ای شاگردان قدیمی، جلوی مردی را گرفتند و گفتند استاد ما پرواز می کند، طی طریق می کند و ...

مرد حیرت زده نزد استاد رفت که : ای شیخ شاگردانت چنین می گویند. و هاکذا

استاد گفت: ای مرد، شما جدی نگیرید

مرد نزد شاگردان بازگشت و گفت استادتان چنین می گوید که : من اینکاره نیم.

شاگردان بانگ بر آوردند: استاد شکر خورده، استاد به گور پدر خود خندیده است

 

با تقدیم احترام

 

روشت: آقای سعید حنایی کاشانی، مدرس فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:52  توسط ابدیّت  | 

Lets dance in style, lets dance for a while
Heaven can wait were only watching the skies
Hoping for the best but expecting the worst
Are you going to drop the bomb or not

Let us die young or let us live forever
We dont have the power but we never say never
Sitting in a sandpit, life is a short trip
The musics for the sad men

Can you imagine when this race is won
Turn our golden faces into the sun
Praising our leaders were getting in tune
The musics played by the madmen

Forever young, I want to be forever young
Do you really want to live forever, forever and ever

Some are like water, some are like the heat
Some are a melody and some are the beat
Sooner or later they all will be gone
Why dont they stay young

Its so hard to get old without a cause
I dont want to perish like a fading horse
Youth is like diamonds in the sun
And dimonds are forever

So many adventures couldnt happen today
So many songs we forgot to play
So many dreams are swinging out of the blue
We let them come true

سالها پیش، زمانی که روزگار خوبی نبود با زوجی آشنا شدم. زمانی که تقریبا هیچ امید و بهانه ای برای زندگی نبود. با این زوج به کوه و کمر می رفتیم و در ماشین این موسیقی را به کرات می شنیدم. چند سال بعد در آلبومی که منتخبی از ترانه های قدیمی(Old Songs) بود به صورتی کاملا تصادفی  این ترانه را باز یافتم. شاید بارهای اول گوش دادن این ترانه بسیار دشوار می نمود. یاد خاطره هایی را زنده می ساخت که سالها بود لایه ای از غبار روی آن را گرفته بود و گوش کردن دوباره به این موسیقی به مانند کنار رفتن تمامی آنها بود. به همانند بر باد رفتن چندین سال تلاش بود برای فراموش شدن آن خاطرات. اما گاهی در انسان جسارت و شاید یک بیماری شدت می گیرد که دوست دارد به گذشته بازگردد و به صورتی غمگین، دوباره در نوستالژی گذشته زندگی کند. این نوستالژی به همین جا ختم نمی شد. آدابی داشت، می بایست دوباره به خیلی مکان های فیزیکی بازگردی. پنج سال پیش یک روز عصر بر خود مسلط شدم و به خیلی جاها سر زدم. به خیلی مکانهای سابق، که شاید چندین سال بود پا بدان ها نگذاشته بودم رفتم. تو گویی، تمام مدت این من نبودم که در آن جاها قدم می زدم. تو گویی همانی بودم که آن سالها بودم. هر از چندگاهی به خود می آمدم و از بالاتر ها به آن زمان ها نگاه می کردم. چندین ساعت در تمامی تفکراتم غوطه می خوردم. اما به یک نکته توجه نکرده بودم. آن هم خود کلمه Forever Young بود. تنها چیزی که هیچ گاه بدان فکر نکرده بودم گذر زمان بود. اینکه سالها گذشته است و من دیگر یک پسربچه نیستم. یک پسر بچه که در گوشته ای می نشیند و رها و آزاد به عمر جاودان فکر می کند. انگار برای همه چیز خیلی زود است. اما امروز فکر می کنم چقدر دیر است. یعنی شاید همان زمان ها هم خیلی دیر بود، اما من نمی دانستم.

چندی پیش به گذشته فکر می کردم. کنجکاو شدم دوباره به این موسیقی بازگردم. اینبار سعی کردم شعر آن را از بر کنم. زمانی که درگیر شعر این موسیقی بودم بدنم به لرزه افتاد. نمی شود برای همیشه جوان بود و برای همیشه زندگی کرد. زمان مانند یک تیشه بر پیکره ما می کوبد. ما را پخته می کند. از ما شاید مجسمه ای بهتر از یک تکه سنگ بسازد، اما تردید ندارم که ما را فرسوده می کند. درونگرا می کند. خسته می کند. شاید نمونه ساده این مثال باشد که آن روزها حس محدودیتی به اسم گذر زمان را نداشتم، اما امروز حس می کنم تقریبا برای هر کاری بسیار دیر شده است. آنقدر دیر شده است، که زمانی که دست به یک کار جدید و یا یک رابطه جدید می زنی این محدودیت زمانی دیوانه و سرخورده ات می سازد. امروز در 30 سالگی حس می کنم برای اثبات گذر زمان یک حس نیرومند در من وجود دارد و آن احساس حسرت است. حس خسارت است. احساس واقعی عذاب وجدان است.

خیلی دوست دارم دوباره به گذشته بازگردم، اما آنی نباشم که بودم. من دارم با سرعت به سمت میانه سالی می روم و این مرا به شدت نگران و آشفته می کند. میانه سالی سنی است که تقریبا در آن هیچ غلیان احساساتی وجود ندارد. زندگی همانند یک خط راست می شود. خطی راستی که همواره از جانب جوان ها مورد طعنه و پوزخند واقع می شود. به محافظه کاری تعبیر می شود. چندی پیش دوستی جوان را نصیحت می کردم دست از پاره ای از کارهایش بردارد. اینگونه بهتر زندگی خواهد کرد. دوست 19 ساله ام دختری را که دوست داشت، برای معارفه آورده بود. نیم ساعت که صحبت کردم، نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردند، انگار با یک آدم بسته و رشد نکرده که دچار جمود فکری است صحبت می کنند. برای همین مجبور شدم از گذشه خودم بگویم. از خیلی چیزها. انگار معجزه ای رخ داده بود. ناگهان این دو رام و مطیع شدند.

خداحافظی کردیم. عمیقا حس کردم دارد زمان می گذرد. خیلی دیر شده است. من دیگر نه جوان و کله خر هستم و نه یک فرد جا افتاده.

اکنون که این نوشته را می نویسم یاد جمله ای از  لودویگ ویتگنشتاین  در بستر مرگ در خانه پزشکش می افتم. او در حالی که از سرطان پروستات در حال احتضار بود رو به همسر پزشکش می کند و می گوید:

"به دیگران بگو چه زندگی دشوار و پیچیده ای داشته ام"

لینک دانلود این موسیقی   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:33  توسط ابدیّت  | 

       سفر کامران وفا به ایران، علاوه بر فرصت های علمی، می تواند دربر دارنده فرصت های اخلاقی باشد. در این نوشته سعی می کنم از او، این انسان فرهیخته، به عنوان یک آینه استفاده کنم. آینه ای که برایمان زمینه ساز فرصت ها و داوری هایی اخلاقی است. این نوشته قصد تخریب و تمجید از هیچ فردی را ندارد. از برای همین از نام بردن از افراد، چه در تأیید و چه در تکذیب، معذور هستم. آنچه هدف نگارش این متن است نشان دادن تزلزل علمی-اخلاقی در جامعه ماست. از نظر صاحب این قلم، پیشرفت علمی و اخلاقی، به سان دو بال یک پرنده هستند. تا زمانی که پیشرفت اخلاقی در جامعه ما محقق نشود، خبری از پیشرفت علمی نخواهد بود.

پرسش ۱: (انحطاط اخلاقی یا پشت کوهی بودن)

در ایران فیزیکدانی هست که اگر بخواهیم ارزش و اعتبار او را بر اساس تمامی فاکتور ها [چه آنهایی که درست و قابل اعتماد هستند و چه آنهایی که سطحی و جهان سومی هستند] بسنجیم، از دیگران یک سر و گردن بالاتر است. نمی خواهم بگویم کدام فاکتور درست است و کدام فاکتور از اساس اشتباه. اما این فیزیکدان مورد بحث از نظر تعداد مقالات، تعداد ارجاعات، نوشتن مقالات در مجلاتی با ضریب تأثیر بالا، فاکتور اچ، دید پروسه ای داشتن نسبت به تحقیق علمی نه یک دید پروژه ای و ... از ما بقی یک و سر و گردن بالاتر است. چندین ماه پیش این فیزیکدان در مورد موضوعی صحبت می کرد. در جلسه تعدادی افراد حاضز بودند. از قضا در خوشبینانه ترین حالت از بین تمامی افرادی که در آن جمع حاضر بودند شاید حتی ۲ نفر، در ارتباط با موضوعی که او صحبت می کرد صاجب نظر که هیچ، حتی دارای مطالعه نبودند. به محض آنکه فرد مورد بحث بسم الله گفت و بحث خود را شروع کرد، دیگران بدون توجه به حرمت جلسه، وقت و اینکه فرض کنید فرد یک برنامه ریزی برای سخنرانی خود دارد، شروع به اظهار نظر، شوخی و تک مضراب پراکنی کردند. اتفاقی که افتاد این بود، بحثی که این فیزیکدان آماده کرده بود، نیمه کاره و به صورت به اصطلاح بخیه کاری و رفو شده ارائه شد. وقت هم اجازه نداد او نیمه ای از بحثی را که آماده کرده بود را ارائه کند. در چهره او کاملا استیصال و نگرانی از اینکه نتوانسته بحث خود را به پیش برد و حتی نیمی از آن را بیان کند آشکار است، اما دیگران متوجه نیستند. تمامی افرادی هم که در آن جلسه بودند، نمی گویم عاشق و کشته مرده او بودند، اما دشمن خونی او هم نبودند.

بیایید روی یک فرد خاص متمرکز شویم،آقای ایکس. جناب ایکس از افرادی است که خارجه درس خوانده است و وقتی یک مقاله متوسط به پائین، همانند مقاله های اکثر ما، می نویسد، اصرار دارد روی آن اسم هم اینور را بنویسد و هم اسم آنور را. این آقای ایکس در روز سخنرانی فیزیکدان مورد نظر ما، بیشترین اظهار نظر ها را کرد. در صندلی به شیوه ای زننده لم می دهد، دستانش را در پشت سرش گرفته است و مدام نظر می دهد و بحث می کند.

حالا بیایید وارد جلسه کامران وفا شویم. آقای ایکس به دلیل عدم وجود جای خالی درست در جلوی صندلی دیگران، نزدیک به ۲ ساعت سر پا ایستاد. در بین سخنان کامران وفا، حتی یک سوال، شوخی و اظهار نظر نکرد. حتی زمانی که زمان پرسش و پاسخ بود چند بار با عدم اعتماد به نفس زیاد دستش را برای پرسش بلند کرد، نهایتا هم منصرف شد. یکی از شاگردان امروزین وفا، با آقای ایکس اولین مقاله خود را نوشته است. اما ظاهرا حتی این امر باعث نشده است، کامران وفا اقای ایکس را بشناسد.

 

ریشه این دو اختلاف چیست؟ چرا جلسه فیزیکدان مورد بحث ما به گونه ای است که می توان جلسه را به هم زد، سوال بی مورد پرسید و اساسا بحث را به بیراهه و انحراف کشید؟ اما در جلسه کامران وفا، که یک دو جین حرف های عجیب و غریب زد، نکاتی را بیان کرد به شدت تازه بودند برای خیلی از ماها، ولو به صورتی کاملا عامیانه، این آقای ایکس حتی جرأت پرسش کردن نداشت؟

این پرسش می تواند چند پاسخ متفاوت داشته باشد.

الف)  فیزیکدان مورد بحث ما، هر چقدر هم از همه ما بهتر باشد، به هر حال در رتبه کامران وفا نیست. پس ما می توانیم خودمان را [با زور هم که شده] هم سطح و همتراز با او جای بزنیم. این کار را انجام می دهیم تا کمتر احساس کمبود شخصیت داشته باشیم. تا اینکه فقط مقابل کامران وفا، آنهم به جبر زمانه احساس کمبود کنیم. این هم زیاد مهم نیست. برای چند سالی یکبار، این احساس حقارت زیاد آزار دهنده نیست. ما که حوصله درس و کتاب نداریم. بالاخره یک حقوقی می گیریم، جلوی در و همسایه هم که همه ما را نابغه می دانند. پس اگر بتوانیم یک جوری شر این فیزیکدان جوان خودی را کم کنیم، با امثال وفا مشکلی نداریم. چون زیاد در دسترس نیستند.

ب) هر مغازه ای نیاز به یک ویترین دارد. بالاخره در هر سخنرانی چهار تا آدم با سواد و باکلاس هستند. آنها دو تا سوال درست و حسابی می کنند. بعد می توان فرض کرد ما بقی همه از کوچه و خیابان سرشان را پائین انداخته و وارد کارزار شده اند، آنها همه نخاله هستند. پس بدین صورت می توان فرض کرد آن چهار آدم حسابی شاگردان ما هستند، پس ویترین بهترین آرایش ممکن را دارد. ما هم یک گوشه می ایستیم، تو گویی ما متوضعانه کار را با اعتماد به نسل جوان واگذار کرده ایم، و خود از دور نظاره گر اوضاع هستیم.

 

اگر هر یک از دو نکته بالا جواب این پرسش باشد که:

 چرا نمی توان سخنرانی کامران وفا را قطع کرد و یا جهت گیری آن را عوض نمود، اما می توان در بین صحبت فیزیکدان جوان هر کاری کرد، باید گفت که ارزش ها و داوری های اخلاقی به شدت در معرض آسیب قرار می گیرد. آنچه در تعریف اخلاق عملی، نه اخلاقی که در کتاب های فلسفه مورد بحث قرار می گیرد، می آید این نکته است که اخلاق ملکه ای است فارغ از چارچوبه مکانی و زمانی. به بیان دیگر یک فعل خاص، همانند تعدی به حقوق دیگران، همواره مکروه است. این فعل تابعی از قدرت و یا نفوذ فرد مبتلا به نیست. اگر قائل به این مهم نباشیم به کلیشه های تکراری سینما می رسیم. زمانی که در ژانر وسترن، میزان رعایت قانون و اصولا اخلاقیات تابعی مستقیم از قدرت و سرعت هفت تیر کشی فردی است که مقابل او قرار داریم. با جسارت می توان گفت این جامعه از نظر رعایت اخلاقیات و داوری های اخلاقی به شدت بیمار و آسیب دیده است. این چنین جامعه ای با زیبایی و میل و گرایش به حقیقت، که مهمترین معیار علم است، به شدت بیگانه است.

شاید جامعه ای که بتوان در آن، هم سخنرانی فیزیکدان جوان را قطع کرد و هم سخنرانی کامران وفا را، یک جامعه ایده آل و آرمانی نباشد که نیست، اما یک جامعه منحط اخلاقی هم نیست. در حقیقت جامعه ای است که حد اقل در آن، اخلاقیات با رابطه قدرت یک پیوستگی ذاتی ندارند. به بیان دیگر در این جامعه بی اخلاقی به صورتی عادلانه اجرا می شود. خواه کامران وفا باشد و خواه فیزیکدان جوان مااین جامعه تنها یک جامعه پشت کوهی و آموزش ندیده و بدوی است، یک جامعه منحط نیست. در این جامعه می توان تک تک افراد را صدا کرد و به آنها آموزش هایی را داد و از آنها خواست این آموزش ها را در عمل پیاده نمایند. افراد این جامعه قصد بدی از اعمال خود ندارند، فقط جاهل هستند. اما آیا جامعه ای که اخلاقیات و رعایت اصول اخلاقی رابطه تنگاتنگی با رابطه قدرت دارند هم اینگونه است؟ جامعه ای که فیزیک پیشگان آن به شدت از کامران وفا حساب می برند، اما حتی حاضر نیستند در بین خود ثانبه ای مدرن و متمدن رفتار کنند هم جامعه ای ساده دل و پشت کوهی هستند؟ یا جامعه ای به شدت اخلاق ستیز و نا بهنجار هستند؟ 

 

پرسش ۲: (مسئولیت پذیری اخلاقی)

اینبار فیزیکدان جوان ما و کامران وفا در یک صحنه مقابل ما هستند. فیزیکدان جوان، از کامران وفا می خواهد که شبه ویدئو-کنفرانسی را برگزار کند. او هم می پذیرد. یکی یکی مردم جلوی دوربین اینترنتی می روند تا از وفا سوال پرسند. فردی سوالی می پرسد. وفا در برابر پرسشی قرار می گیرد تا نظر شخصی خود را بگوید. شاید لزوما نظر شخصی وفا منطبق بر پارادایم زمان نباشد، مانند جلساتی حزبی که وقتی از یکی از اعضای حزب پرسشی می شود، از قول منبع آگاه پاسخ می گویند. این پاسخ هم لزوما منطبق بر دیدگاه حزب نیست. وفا می خواهد بداند که آیا این گفتگو ضبط می شود یا نه؟ زمانی که پاسخ می شنود خیر. با دقت نظر خود را بیان می کند. این امر ناشی از مسئولیت پذیری اخلاقی است.

اما آنسو تر در چند سال گذشته فردی ادعا می کند اینجانب مبدع هندسه های نا-جابجایی هستم. در صورتی که آلن کن این کار را انجام داده است. شاید جالب ترین امر برای این فرد، عدم پایبندی به مسئولیت پذیری علمی باشد. شوربختانه بعضی افراد حتی حاضرند آبروی خود را هم بر این بی مسئولیتی علمی قمار کنند.

امروز روز سخنرانی کامران وفا است. این فرد خود را می رساند. با وفا دست می دهد و می گوید که بیرون از اتاق منتظر ایستاده است تا سخنرانی تمام شود. می رود. از چهره وفا می توان فهمید با اضطراب و نوعی خستگی و شاید هم اجبار و استیصال پاسخ می دهد: می بینمتان.

سخنرانی تمام می شود. زمان پرسش و پاسخ می رسد. با سرعت از جلسه خارج می شوم. وقت پذیرائی است. باید زودتر فرار کرد. در گذر از مقابل در یک لحظه این فکر از سرم عبور می کند که:

ای کاش وسط سخنرانی وفا می دویدم و سوال می کردم : آیا درست است آقای ... مبدع هندسه های نا-جابجایی هستند؟

این فکر از سرم عبور می کند . ناگهان چهره وفا را می بینم. شاید چهره ام .... لبخندی می زند. سری تکان می دهم و به سرعت سالن را ترک می کنم.

 

پی نوشت:  گاهی شاید بهتر باشد داوری ها و ارزش های اخلاقی خود را نیز روز آمد کنیم. می توان در رفتار ها و کنش ها و واکنش های دیگران عمیق شد و خیلی چیزهایی آموخت که دیگر در سایت آرکایو نمی توان به صورت رایگان یافت. یک بار علی رهبری در جایی گفته بود دو چیز قابل آموختن نیست. احساس و شخصیت. به بیان دیگر یا با شخصیت هستی و یا بی شخصیت و راهی هم برای اصلاح نیست.

  از اینکه این دو مطلب آخر شاید تکراری باشند باید عذرخواهی کنم. گاهی حضور افراد بزرگ این بهانه را فراهم می سازد تا بعضی درد ها در قالب کنایه و استعاره بیان شوند. گاهی می توان زیر سایه بعضی درخت ها استراحت کرد، تجدید قوا کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 3:34  توسط ابدیّت  | 

دیروز کامران وفا، در مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات سخنرانی داشت. از بحث در مورد کامران وفا و جایگاه رفیع او بگذریم. اما تنها چیزی که می توانم بگویم این است که کامران وفا مسلط ترین فردی است که تا به امروز دیده ام. دیدار دیروز جدای از انگیزه و جذابیتی که داشت، یک نکته تفکر برانگیزی داشت.

سالهاست تلاش می شود از مرحوم دکتر محمود حسابی، یک غول علمی ساخته شود. من نمی گویم ایشان زحمت نکشیده اند. چرا زحمت کشیده اند، اما ایشان یک فیزیکدان سطح بالا که هیچ، حتی یک فیزیکدان معمول در سطح فیزیکدانان امروز ایران هم نبودند. ایشان بیشتر تلاش در ساخت زیربنای علمی کشور، مانند ایجاد نهاد ها و ارگان های علمی، داشتند. اما یه یقین فردی که در علم فیزیک صاحب جایگاه باشند، نبودند.

شاهد مثال هم،فقدان مقالات علمی از جانب ایشان است. به زحمت می توان مقاله یا نامی از ایشان و یا نقشی از ایشان در فیزیک دید. همگان می دانند که امکان ندارد فردی که تولیدی در علم ندارد، یک مهره تأثیرگذار در متن علم باشد. تنها چیزی که موجود است، چند خاطره اغراق آمیز است از یک سخنرانی در موسسه عالی پرینستون. اینکه آیا چنین جلسه ای اتفاق افتاده است یا نه، به قولی تنها در محدوده دانش خداوند امکان جستجو دارد. اما چند سوال ذهن مرا به شدت به خود مشغول کرده است.

۱- اگر فرض کنیم چنان جلسه ای وجود داشته باشد، آلبرت آینشتاین واقعا فریفته ایشان شده باشد و تئوری خیالی، ذره گسترده که اصلا نمی دانیم  چیست، چنانکه به کرات گفته شده است در تمام دانشگاهای امروز دنیا در حال تدریس بوده باشد. سوال این است که یک فرد که یک شبه تئوری پرداز نمی شود. ۱۰۰ تا مقاله می نویسد. ۱۰ تای آنها معروف می شود. بعد که فرد معروف شد در مراکز و مکانهای علمی یک سری سخنرانی های عامه فهم تا تخصصی ارائه می دهد. از کارها و تحقیقات گذشته و حال خود می گوید. چطور است که از "نظریه ذره گسترده"  هیچ نام و اثری نیست و ایشان یک شبه می شود بزرگترین دانشمند تمامی اعصار ایران؟

کامران وفا فرض کنید تا به امروز 228 نوشته و مقاله علمی دارد. بعد صاحب نظریه ای می شود به نام  اف-تئوری(مشت نمونه خروار). ساده ترین امر این است که فرد هر کجا می رود در مورد نقشی که داشته است سخنرانی ایراد کند. سخنرانی دیروز وفا هم دقیقا همین بود. فرض کنید نقشی که نظریه اف در نظریه ذرات بنیادی می تواند ایفاء کند. اینکه چطور می توان این اثر را در عمل مشاهد کرد. اینکه این نظریه چگونه می تواند بعضی از نقائص مدل استاندارد ذرات بنیادی را مرتفع سازد(تقریبا ده مقاله آخر وفا به این امر اختصاص داشته است). بنابر این زمانی که می گوییم کامران وفا یک فیزیکدان و نظریه پرداز بزرگ است، دقیقا می دانیم از چه سخن می گوییم و دلیل ادعایمان چیست. اما در مورد محمود حسابی هم وضع بدین گونه است؟

 

۲- اگر ما [به درست و یا به غلط] نیاز به قهرمان داریم، چرا کامران وفا قهرمان ما نباشد؟ چرا نیاز به قهرمانان کاذب داریم؟ کامران وفا شاگرد ادوارد ویتن بوده است. ادوارد ویتن هم که از نظر عوام و حتی خواص، آلبرت آینشتاین امروز جهان فیزیک است. پس ما یک فیزیکدان برجسته داریم که شاگرد یک ابر-فیزیکدان است. واقعا هم به قولی در رشته خود جزو ۱۰ مغز برتر است. همین پارسال هم جایزه دیراک را به همراه "جوزف پولچینسکی" و "مالداسنا" برده است. اینجا ما حقیقتا با یک ابر-مرد علمی روبرو هستیم. اما چرا نامی از او نیست؟ چرا برای افرادی که نیاز به قهرمانان ایرانی دارند، کامران وفا، یک ابر قهرمان نیست؟ چرا به جای حرف های کلیشه ای در مورد دکتر حسابی، در مورد کامران وفا، ستاره هاروارد، پشت کتاب های درسی مطلب نمی نویسند؟ حسابی می تواند با شرط و شروطی سمبلی از مدیریت علمی، که تازه آنهم با بحث و نظر اهل فن میسر می شود، باشد. اما آنچه به یقین می توان گفت آن است که ایشان یک نظریه پرداز و آدمی که حرفی جدید برای گفتن داشته است، نبوده.

 

۳- اگر دکتر حسابی قهرمان علمی! زمان خود بوده باشد، سالهایی بین ۱۹۲۶ تا ۱۹۵۰ ، پس می بایست حتما در مورد مکانیک کوانتومی و نظریه میدان های کوانتومی تا اوایل نظریه باز بهنجارپذیری، حتما یک مقاله سطح بالا در فیزیکال ریویو [و یا مجله های از آن دست] داشته باشد. این مقاله کجاست؟

اما یافتن چنین مقاله ای در مورد کامران وفا زیاد مشکل نمی نماید. کافی است به لیست مقالات ۱۹۹۴ به بعد او نگاه کنیم. پر از ایده های درخشان است. به این لینک دقت کنید.

این مقاله درخشان جایزه دیراک را کسب کرد

این مقاله هم اسم کامران وفا را تا زمانی که نظریه ریسمان وجود دارد جاودانه خواهد کرد

خلاصه باید بگویم، افسوس بسیاری می خورم از اینکه چنین فردی در سکوت کامل می آید و می رود. هیچ کس از عوام، مردم و حتی جوجه دانشجویان، شوربختانه کامران وفا را نمی شناسند. حتی در سایت ها هم خبری از حضور ایشان نبود. اما هر روز شاهد یک خاطره تازه از نبوغ علمی دکتر حسابی هستیم.

به راستی دردناک است. حضور کامران وفا در ایران، و سخنرانی جالب و تسلط بی بدیل ایشان بر فیزیک نظری در این آغاز سال نو ،شاید برای خیلی از ما ها یک موهبت بزرگ بوده باشد. برای ماهایی که کمتر در زندگی خود فرصت دیدن یک انسان حقیقتا بزرگ را داریم.

سخنرانی کامران وفا در ۸ فروردین ۱۳۸۸ را از اینجا گوش کنید.

پی نوشت: نمی نویسم دکتر کامران وفا، پروفسور کامران وفا. این عناوین در ایران همه دستمالی شده و کلیشه ای هستند. در این سرزمین نه دکتر تقدس دارد و نه پروفسور. دکتر که به قولی توی سر، سگ هم بزنی دکتری دارد. پروفسور هم که از نظر عوام همان دکتری است که در دوره پروفسورا ثبت نام کرده است و بعد از چند سال پروفسور می شود. کامران وفا، شاید سر راست ترین و بهترین کلمه برای خطاب قرار دادن ایشان باشد.به نظر من تنها بزرگان هستند که نیاز به عناوین ندارند. اسم آنها گویا است.

ما نه استاد بتهون داریم. نه دکتر آینشتاین، نه پروفسور ویتگنشتاین. اینها اسم هایی هستند که به مراتب بیشتر از عنوان ها، گویای موصوف خود هستند   

زمانی که یک مجسمه به صورت کاذب بالا رفت، هر گونه واقع بینی درباره این مجسمه برابر می شود با نفی گذشته، له کردن پیشینیان. دکتر حسابی اگر به عنوان یک فرد مطرح می شد که دانشگاه تهران را ساخته، هیچگاه نمی شد این مجسمه را پائین کشید. اما زمانی که به عنوان قهرمان علمی مطرح شود، هر اظهار نظر همراه با مدرک نفی گذشته است.

 دردناک است

 

در همین باب بخوانید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:25  توسط ابدیّت  | 

نظر به اینکه اخیرا وبسایت آقای بهمن رجبی به راه افتاده است و در چندین قسمت آن از نوشته های اینجانب،بدون اجازه، در باب ایشان استفاده شده است(حدود ۵ نوشته)، بدینوسیله به جهت نگارش آن نوشته ها از دیگران عذرخواهی می کنم.

اینجانب درشناختن ایشان و صفاتشان دچار ساده اندیشی و جوانی بودم، بنابر تربیت اشتباه خانوادگی مقداری زودباور و خوش خیال بودم، از این باب می بایست از تمام خوانندگانی که با حسن اعتماد به نوشته های اینجانب نظر داشتند، عذرحواهی کنم.

اما چرا این نوشته ها را پاک نمی کنم؟

۱- همواره بر یاد و خاطر داشته باشم که نباید به دیگران اعتماد کرد، تحت تأثیر حرف ها و نوشته هایشان قرار گرفت، باید بیشتر به آنها فرصت داد تا چهره واقعی خود را دیر یا زود نمایش دهند.

۲- این نوشته ها سندی باشد بر اینکه افرادی بودند، که صادق بودند و صداقت در مکتب جناب رجبی کالایی بی ارزش است. گویی در این مکتب هماره می بایست افرادی باشند که نمک خورند و نمکدان شکنند، اما افراد مستقل و دارای حداقلی قدرت انتخاب هیچ کاره هستند. آقایان اژدری، یداللهی نمونه بارزی از این واقعیت دردناک هستند.

۳- جناب اقای رجبی، بنابر حافظه ضعیف خود اگر نگوییم دروغگویی، که در شرائط روحی و عاطفی خاص، رفتار های متضاد مرتکب می شوند، هیچ گاه نتوانند وجود حقیر را منکر شوند و با مظلوم نمایی اینجانب را دور از جان نوازنده دشمنان معرفی نمایند. فردی که از نردبان این مکتب بالا رفته و نوازنده دیگران شده است. یا اصلا منکر شوند حقیر را می شناسند.

۴- فرصت مقایسه و تفکری باشد برای دیگران که، یک نفر که نه ادعایی دارد، نه اهل موسیقی است و نه اسمی از او در جایی است، اول نوشته هایی سرشار از صداقت و سادگی دارد، بعد به یکباره قلمش در خلاف نوشته هایش جاری می شود. بر او چه آمده است؟ فکر می کنم راز تنهایی آقای رجبی هم در همین پرسش باشد. چرا ایشان یک دوست ثابت ندارند؟ اگر فرض کنیم تمام اهل موسیقی فاسد و حقیر هستند، چرا دیگرانی که اندکی به ایشان نزدیک می شوند به ناگه فرار می کنند؟ این در حالی است که ایشان معتقدند و به زبان می آورند که تمام دوستان سابق، اکنون نوازنده دشمنان هستند. کافی است از ایشان پرسیده شود فلانی کجاست؟ پاسخ می شنوید: "طرف نکشید، رفت پیش اقای اسماعیلی". حال نمی توان دریافت که یک راننده شریف تاکسی و یا یک پزشک چه ربطی به آقای اسماعیلی دارد. چرا ؟ چرا فلان راننده زحمت کش امروز نیست و تازه توجیه این است که : " آقا بهرام طرف می گفت بیا یه دونوازی هم با من بزن" یعنی واقعا آدم باید باور کند یک راننده ساده که یک میزان دوضربی را نمی توانست بنوازد، از ایشان تقاضای دونوازی داشته و بعد که انجام نشده رفته؟

به قول یکی که می گفت:

" کاش طرف دوبرابر اسماعیلی می گرفت، اما به شعور و باورهای انسان توهین نمی کرد. به خود اجازه نمی داد هر آنگونه که دوست دارد رفتار کند"

 

به هر تقدیر، اخلاقا بر خود وظیفه می دانستم از خوانندگان نوشته هایم عذر خواهی نمایم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:43  توسط ابدیّت  | 

اخیرا در بین دانشجویان خبری دال بر بازنشستگی دکتر مهدی گلشنی دهان به دهان می چرخد. جدای از صحت این خبر، که آرزو می کنم در حد همان شایعه باشد، به عنوان فردی که ایشان صادقانه زحمات زیادی برایم کشیده اند، بر خود وظیفه اخلاقی می دانم که درباره ایشان و تأثیری که در سرنوشت اینجانب داشتند مقداری بنویسم. هرچند که می دانم اگر تصمیمی گرفته شده باشد، این قبیل نوشته ها هیچ اثری در تصمیم مقتضی نخواهد داشت، اما انسانیت و شرافت مرا بر آن می دارد تا به سهم اندک خود پاره ای سجایا و کرامات ایشان را نقل کنم.

الف: خاطرات شخصی

سابقه آشنایی حقیر با ایشان به سال ۱۳۷۴ بازمی گردد. سالی که تصور می کنم ایشان یکی از جایزه های اقماری بنیاد تمپلتون  را از آن خویش ساختند(ایشان در حال حاضر از داوران این بنیاد هستند، نگاه به لیست داوران گویاست که چه تیپ افرادی این افتخار را دارند). در صدا و سیما مصاحبه های متفاوتی با ایشان تدارک دیده شد. گویا مصاحبه ای هم در منزل ایشان صورت گرفت. آنچه تلویزیون نشان می داد، مردی بود با لهجه شیرین اصفهانی، که در طی سخنانش نام بزرگان زیادی از فیزیک نظری و فلسفه را به زبان می آورد و در باب مسائل بنیادی و فلسفی فیزیک نظری نظراتی را با استناد به افراد بزرگ بیان می کرد. مصاحبه در اتاقی تدارک دیده شده بود که سرتاسر آن را کتاب خانه هایی بزرگ فرا گرفته بود. یک بار هم که برای تنفس بین برنامه، دوربین در طی منزل ایشان را دنبال می کرد، تا جایی که به خاطر دارم آشپزخانه ای را نشان می داد که در دورتادور ظرف شویی آنرا کتاب فرا گرفته بود. در انتهای برنامه ایشان جمله ای را از آلبرت آینشتاین نقل کرد بدین مضمون:

"اگر می خواهید فیزیکدانان نظری را بیشتر بشناسید، به حرف های آنان کاری نداشته باشید، اعمال آنان را ببینید"

با کنجکاوی بسیار  سر انجام توانستم کتاب تازه تجدید چاپ شده ایشان بنام تحلیلی از دیدگاه های فلسفی فیزیکدانان معاصر را تهیه کنم.بارها این کتاب را مطالعه کردم. ساختار کتاب به قدری جذاب است، که تا به امروز هر گاه در شب امتحان دچار اضطراب و یا فرسودگی می شوم، برای فراموش کردن اطراف و وقایع بی ارزش و بی هدف اطرافم بدان کتاب رجوع می کنم. این کتاب تا بدان اندازه برایم جذاب است که برایم قابل قیاس با کتاب جزء و کل اثر ورنر هایزنبرگ و یا کتاب هایی از این دست است. در واقع اینگونه می توانم بگویم این کتاب یکی از عواملی بود که باعث شد به سمت فیزیک نظری گرایش پیدا کنم و در تصمیم گیری نهایی ام نقشی اساسی داشت.

اوضاع بدین منوال بود تا سرانجام توانستم در مهرماه سال  ۷۶ برای نخستین بار در کلاس درس ایشان شرکت کنم. شاید دیگران به یاد داشته باشند که ایشان در  آن سال مبانی فلسفی مکانیک کوانتومی  را تدریس می کردند. به یاد دارم که بعد از اولین جلسه با ترس و شرمساری زیاد سراغ ایشان رفتم و شاهد بحث ایشان با دیگر شاگردان بودم. تا یک سال اوضاع بدین منوال بود. مطلقا صحبت نمی کردم. فقط ایستاده به صحبت های ایشان گوش می دادم. کلاس درس ایشان به گونه منحصر به فردی بود. سرشار بود از نام های بزرگان، نظریاتشان. دائما صحبت از سمینار هایی بود که در آن بسیاری از بزرگان شرکت داشتند. و هکذا.

از دیگر نقاط قوت ایشان حافظه منحصر به فرد ایشان بود. ایشان تنها استادی است که در طی این ده سال سابقه دنبال کردن فیزیک نظری توسط اینجانب، بدون استفاده از کتاب و یا جزوه سر کلاس حاضر می شدند. شاید در طی آن درس جزوه و یا کتاب مهم نبود. اما سالهای آتی که در سر کلاس های درس های متفاوت ایشان حاضر می شدم، باز اوضاع به همان منوال بود. ایشان در کل ۷ سالی که در دانشگاه صنعتی شریف محصل بودم، در مجموع درسهای مبانی فلسفی مکانیک کوانتومی، مکانیک کوانتومی، مکانیک کوانتومی پیشرفته، مکانیک کوانتومی-نسبیتی،مکانیک کوانتومی بوهمی، نظریه میدان های کوانتومی ۱و۲و۳، نظریه نسبیت عام را تدریس کردند. به جرأت می توانم بگویم تنها استادی بود که بدون کاغذ به پای تابلوی درسی می رفت و ۲ ساعت تمام بدون وقفه تدریس می کردند. خبرگان می دانند تدریس این دروس بدون کاغذ و به صورت فی-البداهه پای تابلو تا به چه اندازه دشوار می نماید. به خصوص در تدریس نظریه نسبیت عام و بازی کردن با معادلات تانسوری، چه میزان تسلط نیاز دارد تا بتوان بدون اتلاف وقت دانشجو، مطالب را شسته و رفته تدریس کرد. حال از کارشکنی های مرسوم توسط مخالفان و ... بگذریم. (یاد آوری می کنم این توانایی ایشان در اینگونه تدریس، نکته ای است که حتی خیلی از مخالفان و افرادی که کارشکنی هم می کنند بدان اقرار می کنند. باید گفت در کشور ایران این شیوه تدریس کاملا بی همتا است.)

در سال ۱۳۸۰ اینجانب یک انسان نا امید و فروریخته از نظر روحی بودم، که دلیل آن در حد و حوصله این بحث نیست، خسته و فروریخته دنبال فردی بودم که بتوانم چند کلمه صحبت و یا درد و دل کنم. بی تعارف بگویم همه دریغ کردند. هیچ کس، حتی معلم راهنمای اینجانب که از ذکر نامش معذورم، به اندزه ذره ارزنی انسانیت و محبت در حقم نکردند که هیچ، حتی کارشکنی می کردند. روزی با نا امیدی کامل به دفتر کار ایشان رفتم. باید اواسط تابستان سال ۱۳۸۰ بوده باشد. در اتاق ایشان را در ساعت ۷:۳۰ صبح روزی سرشار از غم و نا امیدی کوبیدم و به اتاق ایشان رفتم. ایشان چهره مرا می شناختند. بدون اینکه از اینجانب سوال کنند :

که هستم؟ چه مرام و عقیده ای دارم؟ چه معدلی دارم؟ چه دین و یا عقیده ای دارم؟ و ها کذا ... با صبر و صبوری حدود ۴ ساعت وقت با ارزششان را  در اختیارم قرار دادند. درخواست ملاقات های بیشتری را کردند. هر بار صبوری و انسانیت و هر آنچه نام آن را می توان شرافت و وجدان گذاشت را در حقم روا داشتند. تکرار آن خاطرات و آن روزهای سخت حتی امروز هم که ۷ سال از آن روزگاران گذشته است، برایم دشوار و طاقت فرساست. اما می خواهم بگویم روزگاری که هیچ کس نبود، مهدی گلشنی بود. صبور بود، وقت شناس و دارای وجدان. به تمام معنا در حق اینجانب معلمی و پدری کرد. ایشان با هزینه شخصی خودشان کتاب های متفاوتی را داوطلبانه تکثیر و در اختبار اینجانب می گذاشتند. بدون در نظر گرفتن زمان و مشغله ای که داشتند، خالصانه و داوطلبانه پیگیر اوضاع و احوال من چه آشکارا و چه در نهان بودند. در یک کلام در سایه محبت های ایشان آن دوران تاریک و پر از غم، که تو گویی از آسمان غم و اندوه می بارید، به انتها رسید. می دانید گاه چنان غم و نا امیدی بر زندگی انسان سایه خود را می فکند که تو گویی هیچ چیز یارای مقابله با آن را ندارد. زمانی که دچار بحران جوانی و تنهایی می شوی، حس می کنی کشتی ات در حال غرق شدن است. تو گویی کشتی که خود ساخته بودی و با هزار امید و آرزو در آب افکنده بودیش، در مقابل دیدگانت در حال فرو رفتن است. در دور دست می نشینی و شاهد نابود شدن آرزو ها و امید هایت هستی. کشتی شکستگان مردمی غریب هستند. آنها دوست ندارند کشتی جدیدی داشته باشند. بل، دوست دارند کشتی خود را دوباره به دست خود تعمیر کنند و دوباره از سر نو آن را در آب اندازند. گاه یک لبخند و یا یک اظهار دوستی به اندازه دنیایی برایت ارزش دارد. یک لبخند و یا یک کلام محبت آمیز، کمترین هدیه است که می تواند زندگی در حال نابود شدنت را از این رو به آن رو کند. اما افسوس که دیگران حاضر نیستند حتی کمترینی را هدیه ات کنند.

رأس ساعت ۶ صبح از منزل بیرون می رفتم. همیشه دوشنبه ها رأس ساعت ۶:۳۰ در دفترش است. پشت درب سالن می مانم. درب بسته است. دکتر درب را پشت سرش بسته است. به اتاقش زنگ می زنم. از یک طبقه پله با محبت خاصی پائین می آید و از پشت شیشه لبخند می زند. می گوید: امروز باعث شدید یک ورزشی هم بکنم. با همان لهجه شیرین خود با سبک خود محبت می کند. به اتاقش می روم. می نشیند و می پرسد از اوضاع و احوال. در کیف خود دست می کند. یک کتاب جدید برایم تکثیر کرده است. "این کتاب به دردتون می خوره گفتم براتون بیارمش". با اشتیاق شروع به بحث می کند. معمولا یکساعت در مورد فیزیک نظری با اشتیاق بحث می کند. نا خودآگاه بحث به هنر کشیده می شود. از اعتقادات فرد هویل به موسیقی می گوید....

اکنون چند ساعت گذشته است. با امید از دفترش خارج می شوم. تا میدان فرمانیه پیاده می روم. در پارکی می نشینم و به حرف هایش عمیق می شوم. به منزل بازمی گردم. خانواده می پرسند:دکتر چه گفت؟ وقتی لبخند را در چهره ام می بیینند با نگرانی می گویند: خدا امواتش را بیامرزد. ۲ هفته بود لبخند نزده بودی. با انرژی به سمت کتابی که امروز صبح هدیه داده بود می روم. دنبال یک سوال جدید می گردم تا به این بهانه هفته دیگر ۶ صبح از منزل دوباره خارج شوم. ۷ سال از آن دوران گذشته. اما هنوز آن خاطرات از مقابل دیدگانم عبور می کند. به راستی چند نفر با من اینگونه کردند؟ خیلی ها ادعایشان فلک را سقف شکسته بود، اما چه کردند؟

برایم تصویر کردن، احساسی که او به من می داد تقریبا غیر ممکن است. آرزو نمی کنم فردی در جایگاه آن زمان من قرار بگیرد تا بتواند این احساس را خود تصور کند. اما او در حق من پدری کرد. وجدانیات و اعتقاداتی را که داشت به تصویر کشید. از هر منظر و با هر هدفی با من اینگونه کرد، نمی توانم منکر شوم اگر او نبود، من هم نبودم.

مهدی گلشنی با جسارت و اعتقاد می گویم، تنها معلم حقیقی من در دوران زندگی ام بود. از عدیده    افرادی بود که پرستیژ استادی داشت. زمانی در باب رابرت اپنهایمر، شاگردانش می گفتند به قدری شخصیت نافذی داشت که شاگردان سعی می کردند گویش او را تقلید کنند. شاید باورش سخت باشد، اما کمتر روزی را به خاطر می آورم که در منزل تنها بوده باشم و برای احساس نزدیکی به ایشان سعی در تقلید ایشان نداشته باشم.

خلاصه بگویم اگر امروز منی که این متن را می نویسم وجود دارم، به خاطر محبت و انسانیت مهدی گلشنی است.

ب: توانایی ها و قابلیت ها:

۱- دکتر مهدی گلشنی معدود اساتید فیزیک نطری است که دارای شخصیت چند بعدی است (مالتی-دایمنشنال). از یک طرف به فیزیک و فلسفه عشق می ورزد و در حد کمال مسلط است. از طرف دیگر در ادبیات کلاسیک ایران به شدت مطالعه دارد. از طرف دیگر در هنر و طبع هنری به شدت خبره است. ایشان علاقه بسیار زیادی به موسیقی کلاسیک دارند. هیچ گاه خاطره بحث های زیبای صبح های زود دو شنبه رأس ساعت هفت صبح از ذهنم پاک نمی شود. بحث پیرامون کیفیت اجراهای قطعات موسیقی. زمانی که ایشان از باخ و یا موتسارت صحبت می کردند، گویی از مذهب صحبت می کنند. زمانی که از جفت شدگی احساسات مذهبی عمیقشان در پرتو موسیقی می گفتند. هیچ گاه خاطره بحث های شیرینی که کدام اجراهای سنفونی های بتهون و موتسارت و بروکنر، و یا کنسرتو ویلولین های معروف بهتر هستند، از ذهنم پاک نمی شود. اینکه هر کدام عقیده ای داشتیم و بر این عقیده پای فشاری می کردیم. شاید زیبا ترین توافق ما مربوط به اجرای تریپل کونسرتوی بتهون با اجرای مشترک اویستراخ، ریختر و روستروپویچ بود.(که البته ایشان این قطعه را زنده دیده بودند). ایشان نقل می کردند که در برکلی-کالیفرنیا مغازه صفحه فروشی وجود داشت که صاحب مغازه به ایشان گفته بود : شما مطلع ترین مشتری من هستید و با وسواس ترینشان. 

۲- دکتر مهدی گلشنی توانایی عجیبی در تدریس دارد. ایشان بر خلاف خیلی ها تکیه زیادی روی فیزیک دارند تا غوطه ور شدن در ریاضیات محض. شاید دیگرانی که با ایشان کار کرده اند با اینجانب متفق القول باشند که فیزیک درس هایی را که با ایشان گذرانده اند به خوبی فرا گرفته اند.

۳- وجدان کاری، وقت شناسی و شرافت استادی. ایشان انسانی است به شدت وقت شناس. دارای وجدان کاری و تعهد حرفه ای. به راستی چند استاد اینگونه هستند؟ رأس ساعت برای سالها سر کلاس حاضر باشند، که اگر روزی فقط ۵ دقیقه دیر شود همگان بدانند امروز کلاس تعطیل است. این تعطیلی ها همیشه از دوهفته قبل مشخص بود. آنهم فقط حداکثر یک جلسه در طی یک ترم.  ده سال رأس ساعت ۸ صبح یا ۶ عصر شنبه ها و یکشنبه ها، هفته ای دوبار شنیدم: "خوب، بسم الله الرحمن الرحیم" و درست بعد از دوساعت کاری و نفس گیر، "خداحافظ تا جلسه آینده".

چند استاد چنین وجدانی دارند؟

۴- نگاهی توأمان با عدالت و صداقت با دانشجویان، انضباط حرفه ای ایشان به گونه ای است که مسائل را کاملا از هم تفکیک می کنند. محال است انجام مسئولیت و تعهدشان را قربانی هیچ توصیه و یا رابطه ای کنند. عکس آن هم صادق است. ایشان در قضاوت علمی، آنجا که پای سرنوشت یک دانشجو به میان می آید، محال است کدورت ها و شیوه عقاید را حتی برای یک لحظه در نظر گیرند.

۵- "در اتاق باز" بودن. ایشان همواره خوش برخورد، صمیمی و صادق هستند. بر خلاف خیلی ها که هیچ کاری نمی کنند و هیچ گاه وقت ندارند، ایشان همیشه وقت دارند. همیشه می توان فرصتی برای بحث با ایشان را یافت.

۶- باز بودن. اصطلاحی که همواره خودشان درباب خیلی ها به کار می برند.

"پنروز باز است"  ، "مرحوم کوشینگ باز بود" ، " مرحوم عبدالسلام باز بود"

۷- اعتقادی قلبی و زیبایی شناسانه به مذهب. پرهیز از ریا.

با آنچیزی که از صفات ایشان بازگو کردم، این سوال به شدت ذهنم را مشغول کرده است.

انسانی که در سن ۷۰ سالگی هنوز واجد این صفات و خصایص است آیا حتما باید یازنشسته شود؟ افرادی که در سن ۴۰ سالگی خودشان را پاک رها ساخته اند، نه درس می خوانند، نه مقاله می نویسند، نه ادب و تربیت درستی دارند، و نه وجدان و اخلاق حرفه ای دارند باید سر کار باشند و جوان های مردم را که با هزاران امید و آرزو و خون دل خوردن خانواده ها راهی دانشگاه می شوند را سرخورده می کنند، فقط در این میان باید مهدی گلشنی بازنشسته شود؟

مهدی گلشنی که در این سن و سال نه دارای " کبر سن"  است باید بازنشسته شود، فردی که هنوز در رفت و آمد است. دنبال آموختن است. فردی که هنوز دیدن یک کتاب تازه برق را در چشمانش هویدا می کند باید بازنشسته شود، اما اقایانی که فقط لاف می زنند و سالهاست که به انتها رسیده اند باید همواره بمانند. به جوان ها توهین کنند و ته مانده انگیزه های آنان را نابود سازند. (چندی پیش چند هزار جلد کتاب برای دکتر بردم، چنان به هیجان آمد و چشمانش چنان برقی می زد، که من در چند جوان ۴۰ ساله ای که این کتاب ها را به آنها هم داده بودم چنین هیجانی ندیدم. فردایش یک نامه برایم فرستاد که با دقت کتاب ها را وارسی کردم و حتما شروع به تکثیر و مطالعه آنها می کنم. روزی را به خاطر ندارم که با ایشان صحبت کرده باشم و صحبت کتابی نشده باشد).

به راستی زیستن در جهان سوم تا به چه اندازه دردناک است. بیایید یک بار منطقی رفتار کنید. اگر قانون هم می گوید دکتر مهدی گلشنی باید بازنشسته شود، لطفا آقایان دکتر ... را هم بازنشسته کنید.

دکتر سید مهدی گلشنی چه بازنشسته شود و چه بازنشسته نشود، همواره در قلب و فکر من استاد تمام وقت من خواهد بود. زیرا او باعث شد که من امروز باشم. مهدی گلشنی نهایت احترام مرا بر انگیخت. به من آموخت استادی جامه ای است که  سزاوار هر پی. اچ. دی گرفته ای نیست. نهایت احترام و محبت من تقدیم به او

افسوس، تنها از جهان سوم ساخته است که عبدالسلام را رئیس تیم فوتبال دانشکده فیزیک کند. دردناک است

 

(لطفا به هر طریقی که صلاح می دانید، مانع از این تصمیم سرتا پا اشتباه شوید. )

لینک ها:

دکتر گلشنی در آی. پی. ام

پاره ای مقالات علمی

لیست داوران بنیاد تمپلتون

تقدیم به دکتر مهدی گلشنی، با عشق و احترام قلبی بسیار

 

رونوشت:

دکتر سعید سهراب پور، ریاست محترم دانشگاه شریف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:12  توسط ابدیّت  | 

هیچ چیز دردناکتر از رنج تحمل فرودستان نیست. فرودستان نه طبقه متوسط جامعه هستند و نه طبقه زحمتکش جامعه. فرودست بدون زحمت جهش می کند. بدون ذره ای تلاش از پائین به بالا می رسد. اما از بالا هیچ نمی داند. از ده به شهر می آید. در بالای شهر خانه می خرد، اما در باغچه منزلش قضای حاجت می کند.

یک فرودست، هرگز باور نمی کند که تغییر کرده است. زندگی اش ملغمه ای از پیشرفت های تصاعدی و حقارت های تصاعدی است. فرودست همواره یک درد دارد. نگاه تحقیر آمیز دیگران. حتی زمانی که خود در آینه نظاره گر خویشتن است، در خود با تحقیر نگاه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط ابدیّت  |