اخیرا در نوشته ای (ظاهرا اصل نوشته از سایت سیاه مشق حذف شد. تا ساعت ۲۳:۳۰ پنجشنبه این نوشته موجود بود، اصل مطلب فرقی نمی کند. چون آن ادعا مطرح شد، پاسخی هم داده شد. صرف حذف آن مطلب باعث حذف پاسخ نمی شود)صحبتی از این حقیر شد. به هیچ وجه قصد پاسخ به این نوشته را ندارم. شاید چون فضای یک بحث معمولی و در قالب ادب معمول که شایسته هر بحثی است را ندارد. اینجانب خوشبختانه و یا بدبختانه به این اعتقاد هستم که برای بحث باید در چهره طرف مقابل نگاه کرد و در صورتی که حداقلی از شرایط محقق نبود از اساس ساکت ماند. حتی اگر پاسخی موجود باشد. تنها به آن بخش از حرف های ایشان پاسخ می دهم که نیش و یا سفارشی بوده از جانب دیگران. تا یکبار به دیگران گفته شود جواب های، هوی است.
همین قدر اکتفا می کنم که در مقایسه بین دو سبک، بالاخره زمان و شیوع آن سبک گواهی می دهد که چه درست بوده و چه درست نبوده. البته این تکاپویی که برای به زیر سوال بردن این کتاب شروع شده در جای خود جالب است. معمول این بود یک بار در باب کتابی مطلب نوشته می شد و کلا اصل جریان فراموش می شود. اما ظاهرا اوضاع در باب این کتاب و نوازنده اش متفاوت است. گویا هرچه کتاب "پیزوری تر" باشد، تلاش برای به اصطلاح نقد آن نیز بیشتر می شود. الان که فکر می کنم در باب نقد هایی که درباره کلیه کتب خوانده ام تردید می کنم. زیرا تا به جایی که به یاد دارم در باب آن ها هم خوانده بودم که یا دزدی هستند، یا رسم الخط آنها با سلیقه آقا فرق دارد و یا نویسنده آنها دیگر از جمع نزدیکان آن آقا نیست. دلیل آنکه هم از جمع نزدیکان آن آقا دیگر نیست آن است:
"طرف خیلی پر رو شده بود. می خواست با من دونوازی بنوازد. من هم جوابش کردم..."
"... آقا بهرام طرف ول کرد رفت سراغ اسماعیلی..."
جالب هم آن است که آخر تمام جاده ها به اسماعیلی می رسد. شما چه "دانشجو" باشید، چه "کاسب"، چه "گوینده رادیو"، چه "گرافیست" و چه "راننده تاکسی"و چه "ویکتوریا"، آخرش ول می کند آقا رو و می رود پیش اسماعیلی.
آقای برجیان عناوینی که گفته شد رو به آقا یادآوری کنید. بلکه برایشان خاطره ای باشد از شاهکار های انسانی مکتب.!!!
نویسنده اظهار لطف کرده اند و مودبانه گفته اند:
"...اظهار نظر جنابعالی در باب نقد اینجانب فاقد ارزش است چراکه بنا بر نوشته های خودتان و گفته های دیگران یک آشنایی سطحی با تنبک دارید .( نه نوازنده ی حداقل متوسط و نه مدرس و نه یک ریتم شناس قوی و الی آخر ....هستید)..."
البته اینجانب بر پایه همین درک ضعیف از تنبک و ریتم فکر کردم معلم شما از همه هم سن و سال های خود بهتر می نوازد. ممنون که یاد آوری کردید که درک من از تنبک و ریتم اشتباه است و در نتیجه احساس اینجانب نسبت به معلم شما و توانایی های او هم بر همین اساس سست و غیر علمی است. اگر این گفته شما صادقانه استُ پس چرا زمانی که از آقا تعریف می کردم یاد آوری نکردید این حرف ها بی ارزش و غیر قابل اعتماد است چون من از ریتم و تنبک هیچ نمی دانم؟ آیا تعریف کردن از افراد نیاز به سواد و صلاحیت ندارد اما انتقاد از آنها نیاز به علم کامل دارد؟ اینجاست که عدم صداقت شما با کینه آقا ترکیب می شود و ما حصل آن مقاله های شماست. که حتی یک دوست بسیار صمیمی شما و آقا برایم تشریح کرد مطلب قبلی شما در اثر چه مقدار اصرار آقا نوشته شد. دوست شما از این اصطلاح استفاده کرد که شما "جوگیر" شدید. دوستی که روزهای جمعه که هر ۴-۵ هفته یکبار تشریف می آوردید گاهی او هم بود و در آشپزخانه خیابان انقلاب گپ می زدید. اما نمی دانستید گاهی از سر خیرخواهی درد و دلهایی هم با اینجانب می کند. حتی می دانم زمانی که در آبادی شما، آقا دست یک نفر دیگر را گرفت و دونوازی کرد چقدر ناراحت شدید. ما حصل آن هم آن شاهکار و آبروریزی بود که حتی سایت سیاه مشق هم به آن اشاره کرد.
البته بگذریم که معلم شما درباره تنبک نواختن شما، آقای خراشادی چه ها می گفت. همیشه می گفت دو نوازی های آینده من نه بر پایه صلاحیت، بل بر پایه ادای دین به دیگرانی همانند شما ( آقای برجیان) ست که به گردن این مکتب حق دارند. بگذریم که ایشان قبل از آن بارها می گفت:
"یداللهی چیز دیگری است. دو خط نوشت رفتیم استودیو من که هیچ، جدم هم نمی توانست بنوازد"
"آقا بهرام فکر نکنید اگر روزی قرار بر رقابت بین سبک ها باشد من دستم کوتاه است. یداللهی رو می فرستم تا دیگران حساب کار دستشان آید"
یا زمانی که نیاز داشت می گفت:
"...کتاب یداللهی فاتحه کتاب پروفسور و نابغه را خواهد خواند..."
بگذریم. که اگر قرار باشد حرف های بعضی از آقایان و ادعاهای گزافه شان روی کاغذ آورده شود، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. اگر هم رذایل اخلاقی همین آقایان روی کاغذ آورده شود آن هم مثنوی هفتاد من کاغذ است.
اما در بین فرمایشات حضرت عالی قسمت "گفته های دیگران" برایم بسیار جذاب بود. یکی از همین دیگران همیشه از اینجانب کمال استدعا را داشت که درباره همین تنبک مطلب بنویسم و به اصطلاح با قلمی آتشین بر همگان بتازم. جالب است که حالا شاگرد این آقای دیگران می گوید نباید بنویسی. حال سوال اینجاست که چرا معلم آقا می گفت بنویس و خود آقا می گوید ننویس.
معلم آقا به زور می گفت در باب فردی بنویس.
"... آقا بهرام من که از اینترنت سر در نمی یارم. وظیفه شماست که بنویسید و دیگران را درباره تنبک توجیه کنید. شما باید در باب پروفسور و نابغه بنویسید. شما ها باید مدافعان این مکتب باشید..."
بعد هم طرف هر روز وقت و نا وقت تلفن می کرد که:
"..آقا بهرام چه کردی با جواب فلان کس"
و تا به جواب مطابق میلش نمی رسید، ول کن نبود. باز هم اینقدر خوشحالم که برای فرار از این سفارش ها، هر بار به جای خرد کردن فرد دیگری، در حوزه اعتقاداتم نوشتم و انتقاد هایی کردم که امروز هم بدان ها باور دارم. جالب هم این است در وبلاگ همین جناب، بیشترین تعداد مقالاتی که یک نفر در باب او و نفکراتش نوشته به قلم اینجانب نوشته شده است.
ای کاش همین معلم اینقدر درستکار بود که به این آقا می گفت طرف اگر نوازنده حرفه ای نیست، که از روز اول هم قرار نبود باشد، حد اقل یک بار دوره را تا اول دو نوازی ها زده، اگر هم رفتارهای زشت بعضی ها نبود شاید دو نوازی هم زده می شود. در ثانی طرف اینقدر پرت نبوده که از راه نرسیده حرفی بزند. طرف از ۷ سالگی ساز ملودیک زده (سنتور) و حد اقل ۱۵ سال نزد بهترین ها شاگردی کرده. یکی از همین بهترین ها هم یار غار آقا در جشن هنر بوده که تا جایی که اعصاب و تحملش اجازه داده آقا را تحمل کرده است. بعد هم جانش را برداشته و فرار کرده است. حد اقل به نویسنده این نامه تذکر می داد که اگر قصد داری بتازی، آنگونه نتاز که بر یک فرد عامی می تازند. حداقل فرض کن طرف پنج خط حامل را دیگر می شناسد. اگر قبل از آن تمام کتاب های ریتم شناسی را تورق نکرده است، آنهم نه از باب تنبک، بلکه از برای ایده های جدید در باب ساختار چهارمضراب در ساز سنتور.!!! اگر طرف سالهای زیبای عمر خود و بچگی خود را به جای آنکه در دبستان و راهنمایی به منزل باز می گردد صرف بازی و تفریح کند، یک لنگه پا کیف و کتاب هنرستان موسیقی را دست گرفته و تا غروب در کلاس های دوره شبانه هنرستان شرکت کند. حد اقل طرف هم درکی از موسیقی و تنبک دارد. چون اگر نداشت این تناقض بود که جناب معلم از شما بخواهد صبح تا شب در دفاع از نوازندگی او، بر دیگران بتازید.
من اگر جای آن جناب بودم، حد اقل برای شما آنقدر احترام قائل می شدم تا بگویم بدانید دقیقا با که طرف هستید و حد اقل جوری بنویسید تا آبروی خودتان و معلمتان زایل نشود.
اما ای کاش همین دیگران بویی از انسانیت و شرافت برده بودند تا به شما بگویند اینجانب برایشان چه کردم. ۸ سال بدون هیچ چشمداشتی وقتم، حوصله ام و در یک کلام محبتم را به صورت صرف در اختیارش گذاردم. کارهای منزلش را انجام دادم، خرید کردم، ظرف شستم، بیمار داری کردم، جارو کشیدم و هر آنچه که هر پسری روزی در قبال پدر و مادر پیرش می کند در حق او کردم. پدرم چندین بار وقتش را در اختیار او قرار داد. امورات پزشکیش را انجام داد. دارو و درمانش را نظارت کرد. به منزل ما آمد. در روزهایی که وضع مناسب فکری نداشتیم و درگیر مشکلات زیادی بودیم. اما خم به ابروی مردی نیاوردیم که صبح زنگ می زد و می گفت من نهار می آیم منزلتان. باید فرصت می کردیم و پذیرایی می کردیم. چند بار سفر که می رفت، زندگی ام را تعطیل کردم و بارها را تا دم پله اتوبوس حمل کردم. چند هزار سی. دی آماده کردم و از هزینه شخصی خودم در اختیارش قرار دادم. هنوز هم آرشیو تمام آثارش به خط من است. ... شد، تحملش کردم. ناسزا گفت باز هم تحملش کردم. اما زمانی که دروغ گفت دیگر کاسه صبرم لبریز شد. از همان راهی که آمدم بازگشتم.
اگر شرافت و وجدان داشت، قبل از نوشتن چندین نامه و نوازش شما، به شما یاد آوری می کرد که بدانید با که طرف هستید. آقای برجیان معلم شما نقص های بزرگی دارد. یکی از بدترین نقص های او آن است که دروغ می گوید. ناسپاس است. قدر محبت را نمی شناسد و دیگران را بر خلاف ادعایش، برده و مطیع می خواهد. این رمز تنهایی معلم شماست. این رمز رفتن "اژدری ها" ست. اوایل از خودم می پرسیدم که چرا فردی مثل اژدری که زمانی خانه اش را در اختیار معلمتان گذاشته بود، ناگهان رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد. چرا "براره" رفت. چرا "پدرام" رفت. رمز تمام این پرسش ها در مرام زیر بازارچه ای معلم شماست که با مرام روشنفکری از جنس فرانسویش مخلوط شده و ملغمه ای ساخته که حتی خود او نیز یارای تحملش را ندارد.
فردی است که چاقو در جیب دارد، در ذهن خود قیصری است که از سارتر و بکت می گوید. اما هنوز در طبقه خود و مناسباتش غوطه ور است. از خود بیگانه ای است که نه در زیر بازارچه جای دارد، و نه در کافه های مرفهین بالای شهر.
این نکته رمز سکوت پایور و مشکاتیان و علیزاده بود. این دلیلی بود که هیچ گاه معلم شما را جدی نگرفتند. حتی یک بار پاسخ او را ندادند. با سکوتشان او را در یک دایره بسته ای انداختند که پیوسته به دور خود بگردد و عمر و زندگی اش را باطل کند. او را در زمان غوطه ور کردند. در همان سال های ۴۰ و ۵۰ که در اوج نو آوری قرار داشت مدفون شد. اینگونه به پایان رسید. چون فرمودید دیگران نقد شما را تایید کرده اند و با شما هم عقیده بوده اند، پس نقد شما درست است. من هم می گویم دیگرانی نیز با معلم شما مانند یک صدای زائد برخورد کردند. حتی یکبار پاسخ هیچ یک از ادعاهای او را، خواه درست و خواه نادرست، ندادند. او و حرف هایش برایشان بی ارزش بود. آنقدر بی ارزش که حتی زحمت پاسخ به حرف هایش را هم به خود ندادند.
اما معلم شما یاد نگرفت که زندگی چیست. نیاز به یک دشمن بیرونی داشت و دارد. همیشه فکر می کند در تمام جلسات موسیقیدان های بلند مرتبه این سرزمین بر علیه او توطئه می شود. تو گویی یکی اوست و ما بقی دیگران. تمام وقت دیگران صرف آن می شود که جلوی نبوغ و پیشرفت او گرفته شود. افرادی که از دست او و رفتارهایش خسته می شوند و فرار می کنند، فریب خوردگانی هستند که به قول شما در دیگران ذوب شده اند.
شما که فرمودید اینجانب به تصدیق حرف های خودم و دیگران، نوازنده و مدرس و هیچ چیزی نیستم، چگونه ادعا می کنید در یداللهی ذوب شده ام؟ اصولا فردی که نه سواد موسیقی دارد و نه قصد دارد در آینده داشته باشد، چه انگیزه ای از نوشتن در باب دیگران دارد؟ چه سودی می برم که در اثر این قبیل اظهار نظر ها دیگرانی مانند شما، هر از چند گاهی به سفارش آقا دست به قلم شوید و در باب مسائلی که ارتباط مستقیم هم به شما ندارد اظهار نظر کنید. به خصوص که شما یکبار زحمت نقد کتاب را کشیده بودید و به سبک کارهای گذشته می بایست کتاب دیگری را نقد می کردید. اما ظاهرا این کتاب پیزوری بد جور مایه عذاب شما و آقا شده است.
این هم یک دروغ دیگر از "مارشال مت مورگان" خیالی ماست. در خیال خود به جنگ یک شهر و مردمان به ظاهز پلیدش می رود. اما ذره ای به خود نگاه نمی کند تا در یابد که خود او نیز مانند مردمان آن شهر شده است. دروغ می گوید. در داوری هایش، احساسات و کینه هایش را دخیل می دارد. با آبرو و شرافت دیگران بازی می کند و در یک کلام خود آیینه تمام نمایی از آنچه است که سالهاست سعی می کند آن را نقد آتشین کند.
آری، معلم شما سمبل و نمونه آنچیزی است که سالها نفی کرده. اجازه بدهید وارد مصداق ها نشوم. درست نیست انسان اسرار منزل دیگری را که می داند، برای اثبات حرفش بر علیه او بکار بندد.
یک بار هم برای همیشه می گویم. من با پای خودم وارد منزل ایشان شدم و با پای خودم و انتخاب خودم هم از آن منزل نفرت انگیز و پر از کینه خارج شدم. این شانس بزرگی است که انسان خودش با پای خودش از یک مرام و عقیده ای که داشته بازگردد و این توان را داشته باشد که اعتراف کند اشتباه کرده.
این جانب در یک چیز آرزو دارم که ذوب شوم. آن هم پرهیز از دروغ و بازی با آبرو و شرافت دیگران است. ای کاش اینجانب و همه ما به جای دیگران ناقص، در ارزش های انسانی ذوب شویم.
شاید بد نباشد به خاطر معلمتان بیاورم که زمانی که صحبت شکایت حقوقی پیش آمد، چندین مرتبه روز جمعه آخر شهریور پارسال تماس گرفت و التماس کرد که این مسئله ختم شود. اما چندین مرتبه زنگ زد و اعصاب همه را خرد کرد. تا سرانجام به او گفتم روزهای جمعه همه جا تعطیل است و امکان شکایت حقوقی نیست.
دلم به حال معلمتان می سوزد. دوستانش روز به روز درونگراتر می شوند و تلاش بیشتری می کنند تا او را تحمل کنند. مردی که رمز تنهایی اش خودش بود. یک "همشهری کین" دیگر. "روزباد" او تنبک بود. اما آن را هم از دست داد. با موضوع عشقش کاسبکارانه برخورد کرد. هیچ گاه پولی به دست نیاورد. برای همین تاسف بر انگیز است. او هم آلوده شد. دیگران به پول خود را فروختند. اما او خود را نابود کرد.
یک بار برای همیشه سربسته حرف هایم را زدم. بار دیگر توصیه می کنم دست از این موضوعات بردارید. زیرا بر خلاف میلم مجبور می شوم از مکنوناتی پرده بردارم که به نفع معلم شما نیست.
یک توصیه به حقیر کردید، من هم یک توصیه به شما می کنم قبل از آنکه تاریخ مصرفتان به پایان رسد و دوستان تازه ار راه رسیده، جایتان را بگیرند، خودتان با پای خودتان سراغ زندگی تان بروید و سعی کنید دنیا را در قالب سهم خودتان از زندگی کشف کنید. کینه و نفرت شتری است که در این مکتب سر تا پا انسانیت، روزی در درب منزل همه می خوابد. پس همانگونه که با پای خوتان آمدید، با پای خودتان هم بروید. اینگونه کمتر اعصابتان آسیب می بیند و کمتر از شکسته شدن باورهاتان آسیب می بینید.
بگذارید به این جمع بندی برسیم. معلم شما کتابی دارد. شاگرد او هم یک کتاب پیزوری نوشته است. دیگر یک کتاب پیزوری که ارزش این همه حرص خوردن ندارد. شما و معلمتان ببخشید. اشتباه کرده کتاب نوشته. باید زندگی خوش را تعطیل می کرد و فحش و بد و بیراه می داد. باید داد و بیداد می کرد. ببخشید. اشتباه شده حالا هم این نوشته را پرینت کنید و بدید دست معلمتان تا اعصابش بیشتر خرد شود. به خیال خودتان خواستید یک خود شیرینی کرده باشید برای یک دونوازی، بیشتر آبروی معلمتان رفت. لطفا این قضیه را اینقدر هم نزنید. هر کدام به زندگی و دغدغه های غیر مشترکمان بپردازیم
بهرام شاکرین
پی نوشت: لحن نامه تند است، چون نامردمی زیاد است. نامه بعدی در اثر اصرار دوستان آقا، آخرین نامه خطاب به آقا با ذکر جزئیات خواهد بود. رونوشت آن برای تمام سایت های موسیقی فرستاده خواهد شد.